
قطعا همه فیلم Fight Club رو به کارگردانی دیوید فینچر تا به حال دیدند. این رمان همنام، کتابی هست نوشتهی چاک پالانیک Chuck Palahniuk که فیلم بر اساس اون ساخته شده. برعکس دیگر کتابهایی که بعدها فیلم یا سریالشون ساخته شد مثل پدرخوانده، هریپاتر و... به دلیل کوتاه بودن رمان، قسمتهای زیادی برای ساخت فیلم ازش حذف نشده و عملا اکثر رمان رو پوشش میده. اما با این حال خوندن رمان اصلی همچنان حس جالبتری نسبت به فیلم داشت. موضوع دیگر این هست که موارد جزئی در فیلم به دلایل مختلف سانسور شده اما در کتاب میتونید تجربهی خالصی که چاک پالانیک خلق کرده رو داشته باشید.
معمولا زمانی که فیلمی ساخته میشه، به دلیل سرمایهگذاریهای زیاد شرکتهای مختلف و نگرانی از دور کردن برخی از مخاطبها و کاهش سود، سانسورهای زیادی در داستانها اتفاق میافته و این موضوع دربارهی Fight Club هم مصداق داشت. تفاوت اصلی بین فیلم و کتاب، میزان خشونت و مخصوصا کشتار بود. در فیلم، جز صحنهی آخر، ما هیچ کشتار مستقیمی رو شاهد نیستیم. اما در کتاب، شخصیت اصلی با کارگذاری یک بمب در مانیتور رئیس خود، اون رو میکشه و در فصلهای بعد، یکی از دولتمردان رو که درحال تهییهی لیستی از فایتکلابها بود رو در یک مراسم خصوصی به قتل میرسونه. به صورت کلی میزان خشونت فیلم بسیار کمتر از کتاب هست.
یکی دیگر از تفاوتهای اصلی کتاب و فیلم، پایان داستان بود. در فیلم با صحنهی انفجار ساختمانها فیلم به اتمام میرسه اما در کتاب، به دلیل اشتباه شخصیت اصلی در ساخت مواد منفجره، بمبها عمل نمیکنند و عملا هیچ ساختمانی تخریب نمیشه. شخصیت اصلی پس از شلیک به خود، یک hallucination از بهشت رو تجربه میکنه و سپس در بیمارستانی بیدار میشه که دیگر اعضای فایتکلاب به او قول ادامهی مسیر رو میدهند.
چاک پالانیک درحالی که یک شغل عادی در یک کارخانهی ساخت کامیون داشت، آغاز به نویسندگی کرد. اولین رمان او، Invisible Monsters از طرف انتشاراتیها رد شد و دومین رمان او، Fight Club تنها یک داستان کوتاه بود که بعد از پایان شغل روزانهاش اون رو نوشت و بخش زیادی از داستان تحت تاثیر تجربههای نویسنده در محیط کاری شکل گرفت. به عنوان مثال یک روز چاک پالانیک با یک زخم روی صورت خودش به سرکار رفت، اما هیچ کدام از همکارها به اون زخم اشاره نکردند و نادیده گرفتند و صرفا به مکالمات روزمرهی سطحی عادی ادامه دادند. این تجربه باعث شد که نویسنده صحنهای مشابه رو برای کتاب خودش بنویسه.
زندگی چاک پالانیک به هیچ وجه یک زندگی عادی خالی از تراژدی و چالشهای مختلف نبود. به عنوان مثال دقیقا بعد از موفقیت فایت کلاب، پدر و دوست دختر پدر چاک پالانیک به شکلی وحشیانه به قتل رسیدند و چاک پالانیک مجبور شد که به مجازات قصاص قاتل رضایت بده. از دست دادن پدر و سپس گرفتن جان قاتل تجربهی سادهای برای نویسنده نبود و کتاب Lullaby برگرفته از این تجربه هست.
یکی از موضوعات اصلی فیلم و کتاب فایت کلاب، نقد فرهنگ مصرفگرایی Consumerism بود و قطعا همهی ما که فیلم رو برای اولین بار دیدیم این موضوع رو به خاطر داریم. اما الان با خوندن کتاب و بعد از این همه سال (فیلم سال ۱۹۹۹ ساخته شده، حدود ۲۶ سال پیش) حس داشتن درک عمیقتری از این موضوع داشتم و شاید، الان این نقد حتی مصداق بیشتری داشته باشه. فیلم و کتاب زمانی منتشر شدند که همچنان شبکههای اجتماعی وجود نداشتند و فرهنگ مصرفگرایی تا حدود زیادی محدود بود و به تمام تجربههای زندگی روزانهی ما نفوذ نکرده بود.
«اگر نمیدونی که از زندگی چی میخوای،» نگهبان گفت، «غرق چیزهایی میشی که نمیخوای.» -چاک پالانیک، فایت کلاب، فصل پنجم
در هیچ قسمت از کتاب و فیلم اشارهای مستقیم به ذن بودیسم نشده اما مفاهیم مورد بحث در داستان گاهی شباهت عجیبی به آموزههای ذن دارند. مسیر شخصیت اصلی داستان در راستای بیداری روحانی، چندان متفاوت از مسیر بیداری در ذن نیست. زجر و خستگی شخصیت اصلی در آغاز داستان، وقتی که در حال جستجوی معنی زندگی در به دست آوردن اشیاء و تعلق به مادیات بود حقیقتا متفاوت از مفهوم دوکا Duḥkha در ذن بودیسم نیست.
«فقط وقتی که هرآنچه داری رو از دست دادی» تایلر گفت، «برای انجام هرکاری به آزادی میرسی.» -چاک پالانیک، فایت کلاب، فصل هشتم
طبق آموزههای بودیسم، تنها زمانی فردی به آزادی حقیقی دست پیدا میکنه که بتونه از تمام تعلقات خودش دست بکشه. البته این مفهوم تنها محدود به بودیسم نیست و در دنیای آموزههای صوفیگری هم همیشه به این موضوع اشاره شده.
این آزادی بود، از دست دادن تمامی امیدها آزادی بود. -چاک پالانیک، فایت کلاب، فصل دوم
در ذن بودیسم، وقتی فرد امید خودش رو از دست میده، روزنهای برای آزادی پیدا میکنه. زمانی که امید خودمون رو برای آیندهی بهتر، برای یک تغییر، برای فرار از دست میدیم، روند «خودفریبی» پایان پیدا میکنه و بلاخره به زمان «حال» بازمیگردیم. آیندهای وجود نخواهد داشت و هرآنچه باقی مونده، احساس، عمل و هرچیزی هست که در زمان حال داریم.
تا زمانی که ایدهای مشخص یا امیدی نسبت به آینده داریم، نمیتوانیم واقعاً با لحظهای که اکنون وجود دارد، جدی و صادق باشیم. -شونریو سوزوکی، ذهن ذن، ذهن آغازگر
مفهوم ساتوری 悟り در ذن بودیسم به درک نهایی، به بیداری نهایی اشاره داره. ساتوری زمانی اتفاق میافته که فرد بتونه طبیعت حقیقی خود را ببینه. معمولا ساتوری وقتی تجربه میشه که ذهن چنان ناامید و خسته بشه که از تلاش دست برداره. در این شرایط، حتی برای یک لحظه، ذهن بلاخره به ساتوری میرسه، در زمان آینده و امیدها و انتظارها و تعلقها زندگی نمیکنه و صرفا تنها زمان حال، طبیعت حقیقی وجود داره.
ما باید از امیدها و انتظارات خود، و همچنین از ترسهایمان دست بکشیم و مستقیم وارد ناامیدی شویم، با ناامیدی کار کنیم، به درون آن برویم و آن را به شیوهی زندگی خود تبدیل کنیم، که کاری بسیار سخت است. -چوگیام ترونپا
مفهوم دیگر آموزههای بودیسم که در کتاب بهش اشاره میشه، عدم ثبات در زندگی و متغیر بودن دنیا هست. طبق آموزههای بنیادی بودیسم، آنیکا Anicca، به معنی دائمی نبودن زندگی هست. این مفهوم به ما میآموزه که دنیا دائما درحال تغییر ظاهر و ماهیت خود بوده و تعلق به یک دنیای درحال تغییر درنهایت فقط باعث زجر و اندوه خواهد بود.
هیچ چیز ثابت نیست، همه چیز درحال فروپاشی است. -چاک پالانیک، فایت کلاب، فصل پانزدهم
بودیسم تنها موضوعی نیست که در کتاب فایتکلاب میشه آموزههاش رو پیدا کرد. هشدار دربارهی فرقهها و آزاد شدن از یک زندان تنها برای وارد شدن به یک زندان دیگر (که در Project Mayhem میشد این موضوع رو دید) هم یکی دیگر از بخشهای جالب کتاب بود. اگر زندگی چارلز منسون یا دیگر رییسهای فرقههای مشابه رو بخونید میتونید این پترن تکرار شونده رو بارها و بارها ببینید. انسانها از یک سیستم تبعیضآمیز خسته شده، به ندای آزادیبخش یک نفر (در این مورد تایلر) گوش داده و پس از مدتی خودشون رو در یک سیستم تبعیض آمیز دیگه پیدا میکنند. در کتاب فایت کلاب، تمامی اعضای Project Mayhem باید لباسهای یک رنگ بپوشند، حرفهای مشابهی که تایلر به اونها یاد داده رو تکرار کنند، به دستوراتش گوش بدن و نام خودشون رو فراموش کنند و هر کدوم تنها یک Space Monkey باشند.
حتی اگر زمان خوندن کتاب Fight Club رو ندارید، حداقل فیلم رو دوباره ببینید. گاهی وقتها، بعضی از مفاهیم تنها دونستنشون کافی نیست و فقط از طریق تکرار دائمی و یادآوری میشه بهرهی کافی رو ازشون برد.