دیشب شلوار خواهرم نرسید، برای همین رفت یه شلوار خیلی خوشگل خرید...
صبح ساعت ۶/۵ مامانم اومده بالای سرم بیدارم کرده، میگه لباسایی که تو خریدی هیچ کدوم قشنگ نیستن، پاشو حداقل برو یه شلوار برا خودت بخر ...
بعد ازش میپرسم یعنی من اینقدر زشتم؟!
همین ادم با بی انصافی تمام کل هفته قبل داشت به من غر میزد که چرا میری ارایشگاه چرا ناخناتو درست میکنی، چرا اینقد لباس خریدی...
الان شلوارمو از پست گرفتم، بابام، میگه یه شلوار من به تو بدهکارم، سلیقه شما اشغاله...
از اون طرف مامانم دیگه میبینه من دارم گریه میشم، میگه نه خیلی شلوارت قشنگه، مبارکت باشه...
چه زندگی مزخرفه رو اعصابیه ها...
واقعا ادمی که نه خونواده خوب داره، نه زیبایی داره، نه بابای پولدار، یا حداقل متوسط رو به بالا، و حتی کسیو نداره که دوسش داشته باشه، بهتره سرشو بذاره زمین بمیره...
یا اینکه عمیقا خودشو درگیر درس کنه و نگه خوب اینقد درس، پس کی زندگی کنم، چون اول و اخر، قرار نیست زندگی کنی، حداقل اینجوری سرگرمی کمتر احساس میکنی وسط این جریان مملوء از رنج بودنو...
شایدم یه وقت بین این درس خوندنات بدرد یکی خوردی توی این زندگی...
امید و آرزو داشتن به اینکه حتی زندگی ما به حالت عادی و نرمال قدیمش برسه هم دیگه رویا محسوب میشه برای من تو این سن، چی برسه به بهتر شدنش ...
من متاسفانه الان ۲۴ سال سن دارم و تازه دارم به نتیجه هایی میرسم که یه دختر ۱۷/۱۸/۱۹ ساله میرسه و عمده ترین دلیل دیر رشد کردن هوش اجتماعی من یا همون عقلم، محروم بودن از اجتماع بوده...
واقعا برای پدر و مادر هایی که بچه هاشونو حبس میکنن توی خونه و میگن جز مدرسه و خونه حق نداری جایی بری متاسفم...
چون یه بچه بیمارِ احمق به اجتماع وارد میکنن، که نه تنها اون بچه عذاب میکشه، اطرافیانش و حتی شاید نسل های بعدیش رو هم عذاب بده...
من دارم میبینم که مامانم که متولد ۵۸ هنوز اجتماعی نشده، و هنوز درک درستی از اجتماع نداره...
ولی یه دختر روستایی به مراتب بافرهنگ تره، چون توی سنِ کم که هیچ فوکوسی روش نبوده و حتی سرخوردگی تاثیر کمتری روش میذاشته، اموزش دیده که چجوری مستقل شه، خودشو وفق بده و با فرهنگ شه...
اما منِ نوعی، توی سنی دارم اموزش میبینم،که خیلی از فرصت ها و موقیعت های زندگیمو از دست دادم...
تازه همین هم به هزار زور و زاری داره اتفاق میفته، توی یه شهر خیلی کوچیک، و روزی ده بار بهم زنگ میزنن و میگن از خوابگاه بیرون نرو، بیرون نرو، بیرون نروووو...
توی خونه هم نباید از خونه بیرون برم، ماشین هم ندارم، خودشون هم نمیبرنم بیرون...
یکی بهم میگه دقیقا کی دست از سر من بر میدارن؟!
فک کنم هیچ وقت ...
میدونین چجوریه، یجوری زندگی رو برای من چیدن که ادم باید ارزوش باشه از این خونه و از این ادما فرار کنه، و تنها راه فرار کردن ازشون هم، انگار ازدواجه، و خنده دار تر از این، اینه که من یه دختر با چهره معمولی، یه رشته پرستاری ام، پولدار نیستم، بابای پولداری ندارم، و عملا هیچ کس تپ فامیل روش حساب نمیکنه، که بخشی ازش هم تقصیر مامانمه ک همه جا تخریبش میکنه، اما خب مردم کور نیستن که، میبینن هیچی نداره، هیچ رابطه اجتماعی هم توی فضای مجازی یا واقعی حق ندارم داشته باشم؛ در نتیجه شانس من برای ازدواج هم نزدیک به صفره...
جدا نمیدونم باید حالم با چی خوب باشه...
میدونین اونی که میگه، وای به فکر ازدواجی، هرچند توس جمع اینو هیچ وقت نمیگم ک در اعماق ذهنم برای فرار به ازدواج فکر میکنم، داره گه زیادی میخوره...
انتخاب نکردن و خواستن هرچیزی زمانی برای هر ادمی جذابه که اون چیز در اختیارش باشه...
من اگه دکتر بودم و یه پدر و مادر خوب و پولدار یا حداقل با درک داشتم، هیچ زمان به ازدواج فکر نمیکردم...
اون هم کلاسی من که یسال کوچیکتر از منه، دوست پسرش عاشقشه، باباش پولداره، کلی النگو داره، ایفون داره و کلی طلا و دوروز دیگه براش ماشین میخرن؛ دنیایی خواستگار داره ...
اون حق انتخاب داره ...
اومده بالای سرم و داره دنیایی چرند میگه مامانم، چرا اذیتم میکنن اخه، ادم خودش تا وقتی فکر کنه یه چیزی زشته، خیلی فرق داره با وقتی که یکی بیاد تو روش بگه، لباست زشته....
خب من نمیتونم تحمل کنم این فضای سمی رو...
خوابگاه با اون ادمای پولدار هم اذیتم میکنه...
چرا پولدار ترین دخترای کلاس باید هم اتاقی های ما باشن؟!
من نمیییییکشم دیگه...
دلم یه اتاق پنجاه متری با یه پنجره بزرگ، یه قهوه ساز، نون پنیر و شیرینی و یه مبل نرم میخواد و تعدادی کتاب و گوشی برای ادامه زندگی، تنها!!!!
دیگه نه دلم نقاشی و طراحی میخواد نه هیچ چیز دیگه ای...
بخدا هیچی نمیخوام، فقط دوست داشتم یه ادم سالم و طبیعی بدون بیماری ذهنی و جسمی باشم...
خسته شدم...
منم گناه دارم...
چرا از کلاس اول دبستان دیگه هیچ کس به من محبت و توجه نکرد؟!
دلم میخواد خودمو از این پنجره بندازم پایین، یا برم روی سقف خونه خودمو بندازم پایین...
پارسال حتی وقتی دوست داشتم خودمو بکشم میگفتم یه دختر پشت کنکوری مردنش هم ارزش نداره...
انگار امسال بعد مردن روحم حس بهتری داشته باشه...
من گناه دارم، چرا برای من حق خوش گذرونی و خوش حال بودن در نظر گرفته نشده؟!
مگه من خودم به اندازه کافی ناراحت نیستم؟!
چرا همه تحقیرم میکنن اخه...
چقد حالم بد بود وقتی اون مرده، محمد رو تحمل میکردم، چون میگفتم شاید باعث شه ترید یادبگیرم دیگه منت کسی روی سرم نباشه...
چقد سر همین ماجرا از بابام متنفر شدم ک باعث شده من با یه ادم مزخرف چند هفته حرف بزنم...
من هیچ امیدی ندارم که بابام برام کاری کنه...
دوست داشتم توی جوونی ...
۱۲:..
یادم نیست که ادامه ی جملم چی بوده...
دوست داشتم توی جوونی چی ؟!
گوشیم خاموش شد اون موقع...
من برم اتاقمو جم کنم، بعد هم برم حموم...
گل هم که نیومد باهام بریم بخریم 🥲💔