ویرگول
ورودثبت نام
محمود فروزبخش
محمود فروزبخشنویسنده و اصفهان اندیش
محمود فروزبخش
محمود فروزبخش
خواندن ۱۲ دقیقه·۳ سال پیش

گفتگو با فرزند ارشد آیت الله ناصری در منزل پدری

آیت‌الله ناصری چهار پسر دارند به ترتیب سن محمدرضا، جعفر، احمد و مهدی. با بزرگ‌ترین آن‌ها در منزل آیت‌الله در دولت‌آباد وعده کردیم؛ منزلی که برای او یادآور خاطرات روزگار جوانی، سال‌های ابتدایی زندگی مشترک، مراجعات پرتعداد مردمی، روضه‌های فاطمیه و از همه مهم‌ترین مناجات‌های پدر بود. با هم در ضلعی که پدر سجاده‌اش را پهن می‌کرد، نشستیم و جای خالی‌اش را با ذکر او پر کردیم.

حجت‌الاسلام محمدرضا ناصری که سابقه نمایندگی مجلس را هم دارد، مشتاقانه دعوت ما را پذیرفت و با سخنان نابی ابعاد پنهانی از شخصیت پدر را برایمان باز کرد.

او می‌گفت حاج‌آقا طوری فرزندانشان را تربیت کرد که حتی در اوج مشکلات هم شعار اهل خانه این بود: «زندگی بهتر از این نمیشه.»

محمد علی، جعفر، محمدرضا و احمد ناصری
محمد علی، جعفر، محمدرضا و احمد ناصری


با توجه به اینکه اکنون در منزل حاج‌آقا در دولت‌آباد هستیم، می‌خواهم بپرسم ایشان در خانه‌ای که زندگی می‌کردند فقط یک خانواده سکونت داشته است؟

وقتی از عراق آمدند، اینجا نبودند و منزل مرحوم پدرشان مستقر شدند. ما بودیم و پدربزرگم مرحوم ملامحمد باقر و مرحوم عمو عباس و مرحوم رجب.

همه ما در یک خانه بودیم.

هر کدام یک اتاق. آنجا ما مستقر بودیم. حاج‌آقا همان اوایل دوجا نماز می‌رفتند؛ یکی شب‌ها مسجدآقا و ظهرها مسجدعلی‌ابن‌ابیطالب.


از چه زمانی منبر را شروع کردند؟

از همان اول؛ البته منبری نبودند. همان منبرهای اخلاقی را از همان اول داشتند. عجیب هم استقبال می‌شد.

ایشان نزدیک سی‌سال در نجف تحصیل کردند؛ اما اصلاً با لهجه عربی صحبت نمی‌کردند.

بله؛ به لهجه مردم خودمان صحبت می‌کردند؛ البته در عراق هم فارسی صحبت می‌کردیم و من را هم در مدرسه فارسی‌زبان‌ها گذاشته بودند.


برنامه حرم رفتنشانشان در نجف چگونه بود؟

در تمام سال‌ها مقید بودند نماز ظهر و نماز مغرب را در حرم بخوانند. گاهی اوقات هم می‌شد که روزی سه‌مرتبه حرم بروند. بعضی اوقات هم در این 28سال به ایران می‌آمدند. مردم دولت‌آباد هم استقبال می‌آمدند و وقت رفتن چاوشی می‌کردند.


ماجرای آمدن حاج‌آقا به این خانه چیست؟

وقتی این تنگنا را مردم دولت‌آباد دیدند، خودشان محبت کردند و این منزل را برای اسکان ایشان تهیه کردند. بعدها این خانه مقداری هم به آن اضافه شد. من و اخوی شیخ‌جعفر، در یک شب ازدواج کردیم. بعد در همین منزل یک اتاق این طرف داشتم و یک اتاق هم اخوی آن طرف؛ یعنی سه‌خانواده چندسالی اینجا زندگی کردیم تا آنکه شیخ جعفر به قم رفتند.


آیت‌الله ناصری نسبت به طلبه‌های دیگر دیر ازدواج کردند. آیا برنامه سلوکی ایشان علت این تأخیر بود؟

نه؛ به خاطر مباحث سلوکی و طریقی نبوده است. اسبابش فراهم نشده بود. حاج‌آقا بعضی‌وقت‌ها تعریف می‌کردند که خیلی در استضعاف بودند. یک‌سال در نجف حاج‌آقا به همراه والده من سه‌خانه استیجاری را عوض کردند؛ در آن گرمای نجف و اکثر خانه‌های ما، یک اتاق بیشتر داشت.


اینکه گفته می‌شود آیت‌الله شمس‌آبادی برای آیت‌الله ناصری پدری کرده است تا چه حد صحت دارد؟

وقتی مرحوم ملامحمدباقر به ایران می‌آمدند، حاج‌آقا را که یک جوانی کم‌سن و سال بودند به مرحوم آیت‌الله شمس آبادی سپردند. حاج‌آقا در همان مدرسه صدربازار نجف سکونت داشتند که مکان علمای بزرگ نجف بود و ایشان به خاطر حجب و حیایی که نسبت به پدر داشتند در همان حجره ماندند.

بعدها هم مرحوم آیت‌الله حسن صافی، مثل یک برادر بزرگ حاج‌آقا را مراقبت کردند. خیلی این دونفر با هم رفیق بودند.

پس مصائبی که بر شهید شمس‌آبادی رفته، به دامن آقای ناصری هم کشیده شده است!

بله؛ خواه یا ناخواه در آن مدتی که این پیشامدها رخ داد خیلی منقلب بودند. همان گروهی که با مرحوم شمس‌آبادی چنین کردند، ایادی‌شان در این منطقه شروع به اذیت حاج‌آقا کردند. خیلی اذیت کردند؛ تا جایی که حتی شایعه کرده بودند ما می‌خواهیم ایشان را خلع‌لباس کنیم. خیلی در برخوار این‌ها قوی بودند. حاج‌آقا تحمل کردند و بعد هم انتقام نگرفتند. همه‌شان را گذشت کردند و فرمودند ما صاحب داریم. آن‌ها هم بدانتقامی‌پس دادند. همه آن‌ها هر کدامشان بدانتقامی‌پس دادند.


پس آیت‌الله ناصری فعالانه وارد این دعواها نشدند. به واسطه وصل بودنشان به آیت‌الله شمس‌آبادی دچار این مشکلات شدند؟

بله؛ در ثانی سبک آقای شمس‌آبادی را قبول داشتند. سیاق ولایی‌بودن را قبول داشتند. آن‌ها می‌گفتند شمس‌آبادی در ذهن خودشان مانع حرکت‌های انقلابی است. به هر تقدیر انتقام سختی پس از آن‌ها گرفته شد. حاج‌آقا با آنکه توان داشتند از آن‌ها گذشتند.


به جز مشکلات جسمی‌آخر عمر، حاج آقا در طول عمرشان بیماری مزمنی هم داشتند؟

بله؛ ایشان در نجف در رنج یتیمی‌ و فقر بودند و از نجف مریضی‌هایی با ایشان همراه شد؛ مثلا دیسک کمر. دکتر به ایشان گفته بود شما با این کمر چگونه راه می‌روید؟ هر کس که چنین انحنایی درستون فقراتش باشد، رو به فلجی می‌رود؛ اما وقتی در برابر مراجعات مردم قرار می‌گرفتند اصلا مریضی‌ها را لحاظ نمی‌کردند. حاج‌آقا گاهی خیلی کمرشان درد می‌کرد. از پیش از انقلاب مردم دولت‌آباد زکات گندمشان را می‌آوردند و در این خانه انبار می‌شد. چندین تن می‌شد. حاج‌آقا بعد از برگشتن از مسجد کمرزرین می‌آمد منزل و فقرا زیر سایه دالان ورودی خانه می‌نشستند و شاید نصف حیاط هم پر می‌شد. حاج‌آقا ناهار نخورده سراغ مردم می‌رفتند. کمرشان هم به درد می‌افتاد. ترازویی داشتند که سنگین بود و کار با آن سخت. با همان کمردرد آن را بلند می‌کردند؛ مثلا چهار من این طرف، چهار من آن طرف. هشت من را بلند می‌کرد. ما هم که بودیم کمک می‌کردیم و گندم‌ها را داخل کیسه‌هایی که آورده بودند می‌ریختیم؛ ولی حاج‌آقا خودشان می‌کشیدند؛ یعنی در قبال مردم درد برایش مفهومی‌

نداشت.

منزل آیت الله ناصری در دولت آباد
منزل آیت الله ناصری در دولت آباد


چگونه آقای ناصری که با دعایشان مردم شفا می‌یافتند برای خودشان دعا نمی‌کردند تا کمرشان خوب شود؟!

بعضی اوقات این دردها، درجه است؛ می‌خواهند به مؤمن ترفیع بدهند. در اهل‌بیت هم چنین حالتی بوده؛ در حالی که عالم در نزد امام معصوم است، امام هادی برای بیماری شخصی می‌خواهند که یک نفر از سامرا برود کربلا و زیر قبه امام حسین برای شفای آن درد، دعا کند؛ یعنی امام معصوم و اولیا هم گاهی قرار نیست دعایشان بلا را رفع کند. حاج‌آقا در سنین چهل و پنجاه‌سالگی هم در موقعیتی پیش مردم بودند که آن‌ها نذرشان می‌کردند.

در همین منزل ما در ایام انگور، فراوان باغ‌دارها انگور می‌آوردند. بعضی‌ها پیشنهاد می‌دادند که این همه انگور را سرکه بیندازید. حاج‌آقا می‌گفتند حیف است؛ بدهید به همسایه‌هایی که باغ ندارند.

در کل می‌خواهم بگویم مریضی مانع خدمت به مردم نمی‌شد. خیلی وقت‌ها مثل همه مردم برای خوب‌شدن دکتر می‌رفتند و گاهی اوقات هم با دعا و تربت سیدالشهدا.


با این کسالت چقدر معمولا در راه دولت‌آباد و اصفهان بودند؟

یک مدت زمانی ایشان صبح شنبه می‌رفتند و چهارشنبه عصر از اصفهان می‌آمدند و شبانه‌روز در حجره خودشان بودند که قبل‌تر حجره پدربزرگم بود. یک مدتی هم بلافاصله بعد از مسجد کمرزرین می‌آمدند دولت‌آباد. من هم طلبه مدرسه نیم‌آورد بودم و با هم از سبزه‌میدان سوار مینی‌بوس یا اتوبوس‌واحد می‌شدیم. ساعت 3 در منزل را برای مراجعات بازمی‌کردند.


اگر یک زمانی می‌گفتید من دوست ندارم طلبگی را ادامه دهم، واکنش حاج‌آقا چه بود؟

در انتخاب ما و ادامه مسیر هیچ‌وقت نظرشان را تحمیل نکردند؛ اما زندگی را طوری هدایت کردند که سه تا از فرزندانشان معمم هستند و یکی دیگر درس طلبگی تا سطح خوانده و فقط معمم نشدند. دختران هم در کار حوزه بودند. یکی از بچه‌ها، نوه‌ها و نتیجه‌های حاج‌آقا در خارج مستقر نیستند و زندگی خودشان را دارند و هیچ‌کدام از آقازادگی استفاده نکردند.


حتما شیوه‌های خاصی در تربیت داشتند.

بچه‌های سه‌چهارساله را کسی چادر سرشان نمی‌کند. بعضی‌وقت‌ها بچه لباسی که به تنشان می‌پوشاندند، آستین‌کوتاه بود. حاج‌آقا نوه را که روی پایشان می‌نشاندند با محبت می‌گفتند بابا، می‌خواهی فردا با هم برویم مغازه و من از این پارچه لباسی که دارم برای تو هم بخرم و برای تو آستین درست کنم؟

بچه خوشحال می‌شد؛ اما پدر و مادرش خجالت می‌کشید و می‌فهمید که لباس آستین کوتاه تن این بچه نکند.


اسرار را چگونه از شما پنهان می‌داشتند؟

خیلی کتوم بودند. در نجف و اینجا بزرگانی را دیده بودند. برای حاج‌آقا تعریف کرده بودند یا خودشان دیده بودند؛ اما حاج‌آقا خودشان را از جنس مردم نشان می‌دادند. کار خلاف قاعده انجام نمی‌دادند؛ اما از همان کوچکی ما دیده بودیم که مریض‌ها برای التماس‌دعا به این خانه می‌آمدند و خوب هم می‌شدند؛ البته بعد هم می‌گفتند که این تأثیر از من نیست. این از اباعبدالله و تربت است.

ما هم آن چیزهایی که حاج‌آقا نظرشان نبود، بیرون نمی‌گفتیم. بعضی از مطالب حاج‌آقا همین الان هم مگوست. اگر می‌خواستند خودشان می‌گفتند.


روحیات الهی تا چه حد به مرحوم مادرتان منتقل شده بود؟

ایشان هم خوب بودند. برای اداره این مجموعه فشار روحی زیادی متحمل شده بودند. حاج‌آقای من تنها نبودند. زندگی ایشان کف زندگی محرومین منطقه بود. والده من خیلی صدمه دید. ایشان در مراسم زنانه عروسی، خودشان شرکت نمی‌کردند؛ چون باید لباس نو می‌خریدند و این باعث می‌شد به حاج‌آقا هزینه وارد شود.

قبلا در اصفهان دوشنبه و چهارشنبه‌بازار بود. والده من برای اینکه خرید مقدار کمی ارزان‌تر شود، از آن بازارها خرید می‌کردند و من می‌دیدم ارزان‌ترین جنس‌ها را می‌خریدند. برای آنکه خانواده معنوی شکل بگیرد، دوطرف باید مکمل هم باشند.


پس این کلیدواژه «خیلی وضعمان خوبه» از کجا می‌آید؟

حاج‌آقا بحثی را در خانه فرهنگ‌سازی کرده بودند. می‌فرمودند در امور معنوی به بالادست خودت نگاه کن ببین فلانی نماز شب می‌خواند و شما نمی‌خوانید. در امور مادی به پایین‌دست خودتان نگاه کنید. همسایه را ببینید که وضعش از شما بدتر است؛ لذا زندگی اهل این خانه این گونه بود که می‌گفتیم زندگی بهتر از این نمیشه.


درمورد نسبت ایشان با آیت‌الله العظمی‌مظاهری مقداری برایمان بگویید.

از همان درس‌های اخلاق ایشان در قم، به آیت‌الله مظاهری علاقه داشتند. بعد از فوت آیت‌الله صافی هم برای حوزه علمیه اصفهان از ایشان دعوت کردند و وقتی آیت‌الله مظاهری اصفهان هم آمدند حاج‌آقا مسجد خودشان را در اختیار ایشان قرار دادند.


این مسئله گفتنش آسان است؛ ولی ...

حاج‌آقا از این حرف‌ها گذشته بودند. نمازرفتنشان هم از سر تکلیف بود.

آقای ناصری کاری را قبول نمی‌کردند یا اگر قبول می‌کردند تا انتها ادامه می‌دادند.

خذ بقوه، شعار ایشان بود. شخصی را فرض کنید 60ساله در ماه رمضان وسیله نقلیه شخصی ندارد. خوراکش هم در حد پایین‌ترین سطح جامعه است. نماز و منبر در مسجد کمرزرین دارد. باز زبان روزه می‌آید مسجد علی ابن ابیطالب در دولت‌آباد که شلوغ‌ترین مسجد برخوار است. تا ساعت سه‌و‌نیم بعدازظهر مشغول بودند؛ حتی در گرما و روزه تابستان.

به یاد دارم در زمانی که ایشان در مدرسه نیم‌آورد می‌خوابیدند، از صبح تا عصر، هشت تا درس می‌دادند. خیلی سخت است. از کفایه گرفته تا عصر که معراج‌السعاده درس می‌دادند. علمایی که کفایه درس می‌دهند دیگر معراج‌السعاده درس نمی‌دهند. کسی که در این سطح است دیگر برای طلبه ورودی آداب‌المتعلمین درس نمی‌دهد؛ اما حاج‌آقا درس می‌داد.

فقط در درس این‌گونه نبودند؛ در دیالیز هم همین طور. دیالیز میمه، برخوار، شاهین‌شهر. اورژانس و بهداری دولت‌آباد را ببیند. حاج‌آقا زمین این اورژانس را از ارثشان دادند و زمین بهداری هم از خودشان بود. از خودشان برای مردم می‌گذاشتند.

مردم هم به ایشان اعتقاد داشتند.

تعریف می‌کردند قبل از انقلاب شهریه طلاب را می‌دادم. بنا بود مقسم بعدازظهر بیاید و پول را برای تقسیم ببرد؛ دیدم پول کم است. از هر گوشه خانه پول جمع کردم. دیدم سرجمع 27هزار و 750 تومان شد. با خودم گفتم اگر این پول را بدهم دیگر چیزی برای خرج خانه ندارم. بدهم ندهم؟ بدهم ندهم؟ بالاخره گفتم می‌دهم. مقسم آمد و پول ها را همه دادم و رفت.

خانه بودم که دیدم درمی‌زنند. دم در مردی بود خوش‌سیما. پاکتی به من داد و گفت: این را آقا برای شما دادند. من هم بدون‌توجه پاکت را گرفتم و با خود گفتم این شخص کی بود و آقا کیست که این پاکت را داده است. در را باز کردم دیدم کسی نیست. مقداری جلوتر رفتم کسی آن شخص را ندیدم. در پاکت را باز کردم و دیدم 27هزار و 750تومان است.


آیا لحظاتی دیده بودیم که غم محبوب به ایشان فشار وارد کند.

با آن وضع مالی هرشب شنبه، اینجا آل‌یس برقرار بود. اتاق‌ها پر می‌شد. آخر سر هم آب گوشت به حاضرین می‌دادند. اینکه می‌گویید را خیلی‌ها دیده بودند؛ اما من دیده بودم که چند باری اشک از چشمشان به بیرون پاشید! با منقلب‌شدن ایشان، اطرافیان هم منقلب می‌شدند.


ایشان در جوانی هیجاناتشان را چگونه تخلیه می‌کردند؟

در پیاده‌روی. بسیار پیاده به مسجد سهله می‌رفتند. پیاده از نجف به کربلا می‌رفتند. بسیار باسرعت این مسیر را می‌رفتند. انرژی را آنجا تخلیه می‌کردند. من را هم در کودکی با خودشان به کربلا بردند با نان خشک و ماست کیسه‌انداخته. در طول سال چندین مرتبه در مناسبت‌های گوناگون پیاده به سمت کربلا می‌رفتند.


در گفت‌وگو با آقای پیرزاد متوجه شدیم که آقای ناصری برخی افراد را که تحصیلات دینی هم ندارند، به‌عنوان بنده خاص خدا می‌پذیرند و با آن‌ها رفت‌وآمد دارند.

وقتی می‌دیدند که شخصی بنده خوب خداست، می‌گفتند فلانی بنده خوب خداست؛ کاری به لباس و درجه علمی‌او نداشتند. ما یک حاج‌ابوالقاسم در شهرضا داشتیم و افرادی بودند غیرسرشناس در دولت‌آباد. حاج‌آقا تیزآبی با خود داشتند که به فلز وجود هر شخصی می‌زدند وقتی می‌دیدند آن فلز طلاست، دیگر رهایش نمی‌کردند. کاری به ظاهر و جایگاه طرف نداشتند. برخی از این افراد هم خودشان سراغ حاج‌آقا می‌آمدند؛ البته کتوم هم بودند. اگر عالم دینی اهل می‌دیدند برای بهره به در خانه‌اش می‌رفتند و اگر فرد عادی هم اهل خدا بود، او را پیدا می‌کردند. خود من هم شاهد بودم که فردی را از مناطق مستضعف قم پیدا کرده بود و سراغش می‌رفت. هرجا سنخیتی می‌دید، با آن شخص انس می‌گرفت و صحبت می‌کرد و کاری به مقام ظاهری آن شخص نداشت.


خاطره ای هم از آقای بهلول دارید؟

من شاید چهارسالم بود. در بازار یک پیرمرد را دیدم. حاج‌آقا با او صحبت کردند و به خانه‌مان در نجف برای ناهار دعوت کردند. حاج‌آقا شروع به خواندن اشعاری از مرحوم آیت‌الله کمپانی کردند. آقای بهلول گفتند من هم دیوان شعر دارم و شروع کرد به خواندن اشعار. بهلول گریه می‌کرد و حاج‌قا گریه می‌کرد. با اشعار بهلول گریه می‌کرد و از همان جوانی با مردان خدا مراوده داشت.


در بیان اساتید اخلاقِ آیت‌الله ناصری مقداری اختلاف‌نظر وجود دارد.

حاج‌آقا به تمام کسانی که در مسیر خدا بودند، ارادت داشت.

۳
۰
محمود فروزبخش
محمود فروزبخش
نویسنده و اصفهان اندیش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید