ویرگول
ورودثبت نام
mehdi
mehdi
mehdi
mehdi
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

بازگشت پسر از خانه ی نور

در شبی که زمین و آسمان یکی شده بودند،

و صدای خون در رگ‌ها خاموشی می‌خواست،

پسر، با دستانی پر از محبت،

به خانه‌ای گِلی رسید؛

جایی میان خاک و نور، میان بود و نبود.

پدر، با نگاهی آرام گفت:

«پسرم، هنوز زود است… برو.»

مهندس لبخند زد، مردی از نور گفت:

«زحمت کشیدی، اما وقتِ ماندن نیست.»

و موسیقی از دیوارهای روشن می‌تراوید،

صدایی از آن‌سوی زمان می‌گفت:

«تو از مرز گذشته‌ای، اما راهت اینجاست؛

برگرد و زندگی را دوباره معنا کن.»

پسر برگشت،

نه با شکست،

بلکه با نوری در سینه،

که دیگر هیچ تهدیدی خاموشش نکرد.

اکنون هر سپیده‌دم که از خواب برمی‌خیزد،

صدای همان خنده‌ها در گوشش زنده است:

«برو پسرم… هنوز زود است،

زمین به حضورت محتاج است.» 🌿

تجربهایمان
۰
۰
mehdi
mehdi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید