فراموشیِ خوشیهای ساده
روزها و ماههاست که دارم نفس میکشم.
لحظهای نبوده که احساس تشنگی یا گرسنگی کنم و آب و غذایی در اختیار نداشته باشم.
درست است که در سفرهمان غذاهای رنگارنگ و جورواجور سرو نمیشود،
اما غذایی داریم که با دستان پرمهر مادرم طبخ میشود
و در کنار عزیزانم، با لذت فراوان میل میکنم.
روزی نبوده که خانهای برای زندگی نداشته باشم؛
هرچند خانهام بزرگ و لوکس نبوده و نیست،
ولی آرامش و امنیت در آجرهای آن نهفته است.
زمانی که موضوعی ناراحتم میکرد، اطرافم کسانی بودند
که متوجه چهرهی غمگین و حال بدم میشدند و دلیلش را میپرسیدند.
چشمان من رنگ زیبای آسمان را دیدهاند،
گوشهایم صدای جوشوخروش آب جویبار را شنیدهاند،
نسیم ملایم گونههایم را نوازش داده،
و باران، بر روی موهایم شبنم شده است.
من رقص قاصدک و برگهای درختان را تماشا کردهام،
گل درخت انار حیاطمان را بوییدهام،
سیب سرخ از درخت چیدهام،
از کوهها و تپهها بالا رفتهام،
در جنگل، بین درختان قدم زدهام،
در گندمزار طلایی، غروب خورشید را نظاره کردهام،
صدای گنجشکان صبحگاهی را شنیدهام...
آری؛ من خوشیها و لذتهای بسیاری بردهام،
من هزار بار خوشبختی را زندگی کردهام،
و هر بار فراموشش کردهام.
امروز اما،
نگاهم را از رؤیاهای دور برمیگردانم،
و میبینم که خوشبختی،
در همین نَفَسهای ساده پنهان بود.
بهخاطر تکتک نفسهایم، با تمام وجودم سپاسگزارم...