گاهی دلم میگیرد از بودنم در دنیایی که مدام معنایش برایم تغییر میکند. بهراستی من از زیستن چه میخواهم؟ اصلاً من زندگی میکنم یا فقط زندهام؟ حتی در مورد زنده بودنم هم اطمینان ندارم.
منی که هر آن از حسوحال خوب و زیباییهای زندگیم دم میزدم، حالا حس میکنم تمام آنها دروغ بودهاند. درست است، چیزهایی هستند که مرا به این دنیای نامعلوم متصل کردهاند؛ کسانی هستند که دیدنشان حالم را بهتر میکند، خندهشان قلب پژمردهام را هزاران بار زنده میکند؛ یا هنوز هم ماه در آسمان است و من میتوانم ببینمش... اما کافی نیست.
حال من به یک انقلاب درونی اساسی نیازمند است. چیزی که من از خودم میخواهم را هرگز انجام ندادهام؛ هرگز بهخاطر خودم، از خودم نگذشتم. و این عذابآورترین کاری است که انجام ندادهام و انجام دادهام. کاری که باید برای خودم میکردم و نکردم، و کاری که نباید میکردم و به خاطر خودم کردم.
نمیدانم میدانی چه میگویم یا نه... ولی الهی هرگز درک نکنی چیزی را که گفتم؛ حالتی برزخگونه که هر آن مرا از زندگی کردن، و گاهی از زنده بودن، منصرف میکند.
اما چاره چیست؟ پایبند بودن به قانون دوم نیوتن و حفظ حالت؟ یا نقض قوانین ساختگی ذهن و درونم که مرا در خواستههای بیخودش زندانی کرده؟ یا تغییر دادن آن یکی "خودم" که اصرار به تغییر دارد و میخواهد وارد زندگی دیگری شود؟ کدام بهتر است؟
من در دنیایی گم شدهام که خوب و بد، و بد و بدتر، معنایشان را از دست دادهاند. هر کسی یک تفسیر از این واژهها دارد و من نمیدانم کدام درست است. همیشه سعی کردم بدون تأثیرپذیری از دنیای مزخرف کنونی، زندگی و افکارم را پیش ببرم، ولی این دنیا بیرحمتر از آن است که پا پیهی منِ عادی نشود. و بیرحمتر از آن، آدمهایش هستند که واقعیتها را فدای مجازها میکنند و زندگی مجازی را به زندگی حقیقی ترجیح میدهند.
نمیخواهم آدم بدبینی باشم. میدانم دنیا هنوز هم زیبایی دارد و آدمهای زیبایی هم در آن زندگی میکنند. ولی چند روزی است که از همه و همه بدم میآید؛ حتی از نوشتن هم بدم میآید. از خودم، از دوستانم، از حرفهای تکراریشان، از تمام چیزهایی که مرا یاد خودم میاندازد... بدم میآید.
در درون فروپاشیدهام، ولی بیرونم شادتر از همیشه است. این پارادوکس و تناقض هم آزارم میدهد. من بین دو "من" دیگر که خط فکریشان موازی هم است گیر افتادهام. و سوالم از عالم ریاضی این است: آیا واقعاً امکان رسیدن دو خط موازی به هم وجود ندارد؟ یعنی من تا پایانم باید با این دو "من" لجباز زندگی کنم؟ باید باقی عمرم وسط این دو عذاب بکشم؟
من... من... من... متنفرم از این "منهای من".
من... من... من... متنفرم از این "منهای من".