بگذار دوباره درباره تو بنویسم، وقتی به مشکلاتم فکر میکنم؛ نه همیشه، هر از گاهی، وقتی سعی میکنم مشکلاتم را حل کنم.. از آخرش به گریه میوفتم، بغض توی گلویم امان فکر کردن نمیدهد شاید هم فکر کردن امان به بغض گلویم نمیدهد. نمیدانم.. نمی دانم تا وقتی که تو به دادم میرسی، تو، تو بیشتر از هر واژه ای من را به خودت مجذوب میکنی. طوری که اصلا نمیفهمم چه شد، پاک یادم می رود مشکلم اصلا چه بود.. حواسم می رود روی این که الان، تو من را میبینی و به من گوش میدهی و شاید من فقط میخواهم که تو من را ببینی و به من گوش دهی..پس آرام میشوم شاید هم چیزی فراتر از آرام میشوم من بی کران میشوم، آخر می شود دریا نبود و بیکران شد اما نمی شود که عاشق نبود و عاشقانه زندگی کرد..

جد مادری من شهیده، تنها شهید خانواده مونه. بهش میگم بابا بزرگ، رفتم پیشش از تو صحن آزادی حرم، بابا بزرگم نزدیک قبر امام رضا است.. یه دیواریه تو بهشت ثامن الائمه (زیرزمین حرم) که میگن خیلی نزدیک به قبر امام رضا است و پر دلنوشته حاوی بسیاری غم و آرزو و توسل بابا بزرگم ام نزدیک اون دیواره هس.. رفتم پیشش و گفتم.. خب.. خیلی چیزا گفتم..راستش همش به این فکر میکنم دوباره بغضمو ببرم پیشش و خب خالی هم نمیرم دعا هم میخونم.. دفعه پیش دعا توسل خوندم ایندفعه هم احتمالا دعا توسل میخونم. من توسل میکنم چون واقعا مستاصل شدم یعنی ناچار، بدون چاره..ایندفعه دلم میخواد مداد ببرم و روی اون دیواره هم بنویسم و از امام رضا بخوام که منو ببینه...
...
پ ن نوشتم مثل دو روی یک سکه است، اولی بیرونم دومی درونم.