راستش وقتی درباره غمم مینویسم واقعا ازش گذر میکنم و خب بنظرم برای همین باید نوشت.و خب وقتی کامل غمم رو موشکافی میکنم چون هنوز هیجده سالم نشده میبینم که دنیا داره به اندازه اش به من سخت میگیره ولی خب بنظرم اگه کسی همش دنبالم کنه و این متنامو بخونه تصور میکنه که من تنها کاری که تو زندگیم انجام میدم غر زدنه، در حالی که میشه گفت من فقط غر میزنم تا آروم بشم و ادامه بدم. .
هر ادمی یه قلقی داره
مثلا از یکی تعریف کنی کلی حس خوب میگیره...یکیو بترسونی انرژی میگیره که تلاشش رو زیاد کنه یکیو دست و بالش رو ببندی و محکوم کنی این کارا رو بکنه عصبی میشه و یکی برعکس ...
اگر می بینی راندمانت اومده پایین یعنی یه چیزی از قلق خودتو گم کردی ...دوباره باید پیداش کنی ...
یکی رفیق بازه ...دوست های درسخونش رو شاید گم کرده ...دوباره پیداشون کن ...
یکی حسوده ...دوست های رقابتیش رو شاید از دست داده ...به بلند پروازی رو دوست داره یکی اگه بلند پروازی کنه فقط خودشو سرخورده کرده ...
خوش به حال ادم هایی که قلق خودشونو بلدن ...
و خوش به حال تر ادم هایی :که قلق اطرافیانشون خوب می فهمن خدا این حال رو بهشون داده بتونن حال بقیه رو خوب کنن
این متن بالا متن یه مشاوره، ولی من واقعاا از ته دلم اینو میفهمم. و آره راستش من قلق داداشم و مامانو بابام رو نمیدونم اما میدونم چی واقعا عصبانیشون میکنه و خودمو به اینکه نمیفهمم میزنم گاهی اوقات.. ولی قلق من اینه که تعریف بشنوم:) واقعا از خود بی خود میشم و عاشق:) و فکر میکنم قلق بیشتر آدمای جهان اینه که تعریف بشنون حالا به شیوه های گوناگون. و تجربه اش هم اینه که من یه دوستی داشتم که واقعا خیلیی خوب یاد داشت هوای آدمارو داشته باشه و ازشون تعریف کنه و همیشه آدما دورش جمع میشدن.. و منم واقعا خیلی عاشقش شده بودم.
