ویرگول
ورودثبت نام
سپیدار
سپیدار. . .
سپیدار
سپیدار
خواندن ۱۰ دقیقه·۲۰ روز پیش

تکرار غریبانه روز هایت چگونه گذشت؟!

سلام.

خب عمیقا دلم میخواد که باهوش باشم و پشتکار داشته باشم مثل آدمای خوب و خفنی که بهم کمک کردن، منم دلم میخواد که اینطوری باشم.

نتیجه باهوش بودن و پشتکار داشتن میشه نمره خوب و درنهایت میشه رتبه خوب و درنهایت تر میشه رشته خوب و نهایت نهایتش با مهاجرت، ( حتی اگه یه بار مهاجرت کنی و بعدش برگردی خیلی راحتتر کار پیدا میکنی:) و خب در نهایت با مهاجرت میشه زندگی ایده آلی که با تغییر موقعیت اجتماعی از طریق تلاش و پشتکار بدست اومده:)

اما باید بگم من ب، بسم الله شکست خوردم:) و هر چقدر از خدا خواستم نشد:). هنوز کنکور ندادم ولی میدونم فرق خودمو با افرادی که خیلییی از لحاظ موقعیت مکانی بهم نزدیک اند، میدونم فرق خودمو با هم کلاسی هام و اینو انکار نمی کنم. میدونم فرق خودم رو با کسایی که رتبه برتر میشن، میدونم فرق خودم رو با کسایی که المپیاد مدال میارن و از همه بیشتر میدونم که من هیچوقت هیچوقت قرار نیست مثل اونا بدرخشم.

درسته میتونی متقاعدم کنی که نه تو فرقی با اونا نداری و نه تو بازم فرصت داری که به اونا برسی اما سه سال تمام همه امتحان ها و همه همه نتایج تحصیلی ایم به من نشون دادن که من با بقیه فرق دارم و این رو نمیشه انکار کرد فقط میشه فراموش کرد که من وقتی تلاش کردم هوش نداشتم (المپیاد) و وقتی هوش و استعداد اش رو داشتم( درس حسابان) تلاش نکردم.

وقتی مدرسه می رفتم دور و بر زندگیم پر از فرصت بود برای اینکه منو وادار کنه به دویدن، امتحان ها یکی پس از دیگری به من حتی اجازه ناراحت بودن و نا امید شدن رو نمی داد. باید سریع خودم رو جمع میکردم و میرفتم سراغ امتحان بعدی:). من می دویدم چون همه اطرافم میدویدن.. چون حتی میدیدم که افرادی که عقب تر از من هستند هم شروع کردن به دویدن و دارن به من میرسن. من میدویدم چون به من القا میشد که باید بدویی. هر لحظه، هر دقیقه و هر ثانیه:) و حتی توی خواب:)

روز های فرجه امتحان نهایی دهم رو با استرس از خواب بیدار میشدم و توی ذهنم دستم رو میسوزوندم که باید تلاش کنی باید درس بخونی اما بازم نمی شد اونجوری که دلم میخواست درس بخونم نمی شد که تمرکز داشته باشم. وسط اش وسوسه میشدم و کار دیگه ای انجام میدادم و همه چی خراب میشد و من هیچ وقت به ایده آل ذهنم نمی رسیدم و مجبور می شدم که شب امتحان بیدار بمونم و تمام کنم. آن هم چه تمام کردنی. تمام کردنی با کلی نادیده گرفتن. نادیده گرفتن بسیاری از صفحات کتاب. نادیده گرفتن بسیاری از امتحاناتی که قبلا دادم، نادیده گرفتن بسیاری از تلاش های خودم، معلم ها و حتی دوست صمیمیم که به من بعضی از درس ها رو کمک میکرد. من همه اینها رو نادیده میگرفتم و با کوله باری پر از استرس برای امتحانی که معلم فیزیک مون میگفت 25 صدم اش اهمیت داره تو یک شب آماده میشدم و به حوزه آزمون می آمدم و سعی میکردم همرنگ دیگر بچه هایی بشوم که از مدرسه دیگر آمده اند و با افتخار میگفتند همین صبح شروع به خواندن کرده اند. سعی میکردم به خودم در تمامی تضاد های ذهنم بقبولانم که این امتحان ها واقعا مهم نیستند تا استرس ام را کم کنم در حالی که تمام سال به ما چیز دیگری گفته بودند.

دوباره میخواهم درباره دویدن حرف بزنم، دویدنی از نوع نرسیدن، از نوع همیشه حسرت داشتن. حسرت یک لحظه رسیدن را داشتن. از نوع شک کردن به وجود خودت که چگونه من این هستم و آنها آن هستند. گفتن این حرف ها هرچند لحظه ای به درس من کمک نمی کند اما کمک میکند که به یاد بیاورم که چگونه زندگی کرده ام.

من همیشه از نمره ام خجالت می کشیدم . بعضی ها میگویند، آدم همیشه از اول اولش خوب نیست کم کم میتواند پیشرفت کند، اما من میخواهم بگویم. درست است هم کلاسی هایم اول اولش شاید آنقدر خوب نبودند اما، من اول اول اش به طرز احمقانه ای درگیر المپیاد شدم و از اول اولش که آنها خوب نبوده اند جا ماندم و یهو دیدم که هرچقدر میدوم نمیرسم و چون من با بعضی از المپیادی های دیگر که از آذر سال کنکور شروع میکنند و رتبه دو رقمی می آورند فرق دارم:)..

و به راستی که آدم میتواند همه چیز را فراموش کند. همه چیز را:) من حالا احساس های بدم را فراموش کرده ام، روزهایی که در راه برگشت از مدرسه گریه کرده ام را فراموش کرده ام. روز هایی که کنار هم کلاسی هایم حس خوبی نداشتم را فراموش کرده ام و همه اینها را فراموش کرده ام. .

فرجه امتحان نهایی یازدهم، همان امتحان نهایی هایی که معلمان مان بیست هزار بار شبه اش را برگزار کرده بودند و همان امتحان نهایی هایی که مدیر مان میگفت مدرسه ما سخت تر اش را گرفته است:) بعله آنجا من بیخیال ترین موجود دنیا بودم شبیه یک کوآلا:) اما نه از اینکه یاد دارم و اعتماد به نفس اش دارم که میتوانم بیست شوم نه. من اگر یاد داشتم باید مثل شاگرد برتر کلاس مون ادا در می آوردم که واییییییییی امتحان نهایییییییی!!!! و بعد بیست میشدم نه:) من بیخیال بودم چون تجربه سال دهم را داشتم چون میدانستم در این جهانی که زندگی میکنم و در این ایرانی که در آن نفس میکشم. هیچ چیز به معنای واقعی، هیچ چیز قطعی نیست و ممکن است تاثییر این امتحان نهایی ها هم مثل سال دهم کاملا پودر شود. پس با آرامش تمام امتحان نهایی ها را دادم.. تقریبا سر تمامی شش امتحان نهایی یازدهم قسمت های بیشماری نخوانده داشتم که قبل از امتحان با مرور دوستانم کشف میکردم.. بعد از تمام شدن شش امتحان نهایی ما جنگ شد و امتحان های داخلی مان تعویق افتاد.. برای آنها به جرئت میتوانم بگویم حتی کتابم را باز نکردم. نه از روی آرامش بلکه از روی ترس از چیز هایی که نمیدانم و با نمراتی پاس شان کردم که واقعا در شان من نبود:) حداقل شانی که برایم سازمان سمپاد تعریف کرده بود.

امتحان های پایان سال تمام شد و جنگ هم تمام شد دوازدهم به سرعت شروع شد. تابستان به مدرسه میرفتم. نه برای رقابتی جدی برای کنکور، تنها و تنها برای ترس. کل سال به مدرسه میرفتم نه برای رقابتی جدی برای کنکور تنها و تنها برای ترس. ترس از اینکه دیگران فکر کنن من تنبل ام و درس خوان نیستم آن هم پس از پایان ترم یازدهم و نمرات درخشانی که گرفته بودم:))) من برای ترس به مدرسه میرفتم و دوستانم برای رقابتی کنکوری به سالن مطالعه میرفتند و من برای آنها وانمود میکردم که مدرسه برای کنکور ام بهتر است و آرامش بهتری برای کنکور به من میدهد:)))..

خب کم کم داریم نزدیک میشیم به زمان حال:) راستش برای من سال کنکور استرس و نگرانی به شدت کمتری از دهم و یازدهم داشتم. اول اینکه معلم هایی که خاطرات بدی از آنها داشتم و آنها خاطرات بدی از من داشتند عوض شدند و معلم های مهربان جای آنها را گرفتند. معلم هایی که همه شان بلا استثنا تفکرشان این بود که ما عاقل شده ایم (من عاقل شده ام) و درس (مان) ام را بدون فشار امتحان میخوانم و نیاز نیست با حجم بالای مطالبی که باید تدریس شود امتحان هم گرفته شود یا حداقل اگر نیاز باشد وقت نخواهد شد. سال دوازدهم به شدت فشار کمتر شد چون رقیب های خفنی که قبل از آن مدرسه می آمدند و کابوس های بقیه (یا من) بودند به آسانی از دیدرس من دور شدند. چون حالا به پیشنهاد مشاور هایی که مدرسه عمیقا از آنها متنفر بود دیگر در مدرسه درس نمی خواندند. هر چند که من واقعا درک نمیکردم که چرا آدم هایی که سال های قبلی با مدرسه خوب پیش می رفتند حالا استرس این را دارند که ممکن است با مدرسه خوب پیش نروند:) و مدرسه نمی آیند.. بله هرچند که این را درک نمیکردم اما از نیامدن شان آرامش روحی و شادی ای که سعی در پنهان اش داشتم بر من حاکم شده بود.

و وقتی فشار کمتر شد و مسابقه دو از جلوی چشمانم محو شد. شروع کردم به زندگی ای آزادانه داشتن، زندگی ای همراه با فکر کردن به علایق، زندگی ای همراه با گاهی بیرون رفتن و زندگی ای همراه با چند روز متوالی کتاب درسی را حتی باز نکردن. این زندگی را با طرز تفکر باید رها زیست و به خدا توکل کرد پیش میبردم هنگامی که دیگر امتحانی از ما گرفته نمی شد و همه چیز به ما یعنی من سپرده شده بود.. به خود کوچک و تنهای من که قبل از آن زیر آن فشار ها گم شده بود.. حالا که همه چیز به من سپرده شده بود، نا خود آگاه آن هاپوی کوچولوی درونم فعال شد و شروع کرد به بازی کردن به پرسه زدن های بی دلیل به هر از گاه حرم رفتن به انکار اینکه من به اینجا (جایی رها) تعلق ندارم. هاپو کوچولو دیگر اطراف اش را نمیدید، رویا هایش را بزرگ و بزرگ تر می بافت و همزمان بازیگوشی هایش را هم.

هاپو کوچولو از سگ سیاه افسردگی فرار کرد و هاپو کوچولو به تمام پیام های مدرسه فقط هاپ هاپ کرد:) هاپو کوچولو به سپیدار گفت: ریاضی فیزیک هم شد رشته که تو اومدی توش؟ سپیدار تصمیم گرفت که این بار دست خدا رو بگیره و از خدا تنها، روزی، آرامش و دوستی بخواد:) سپیدار پنجره اتاق اش رو باز کرد و به نسیم بهاری آمیخته با آواز پرنده بهشتی گوش داد:)...

و سپیدار عزیزم، تکرار غریبانه روز هایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود:) با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات، از تنهایی معصومانه دستهایت:)، آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار دوران ملال آور زندگی ات حقیقت زلال دریاچه آبی نهفته است :)..

آنه و سپیدار:) اکنون آمده ام تا دست هایت را به پنجره طلایی خورشید دوستی بسپاری و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز در آیی:) و اینک سپیدار شکفتن و سبز شدن در انتظار توست:))

با قلبی پر از عشق تقدیم به دخترکی که پشت پنجره نگاه ام میکنه:))!

همیشه بهترین هارو برات میخوام:)همیشه کنارت میمونم:)همیشه غصه اتو میخورم:) همیشه و همیشه بهترین دوستت میمونم:) دوستت دارم - از طرف خدا:)

پی نوشت:

  • راستش عمیقا دلم میخواد که این پستم رو بقیه بخونن:) و حتی درباره من فکر کنن:) حتی هم ذات پنداری کنن:) دنیا با ما هیچوقت مهربون نبوده.. تو تنها نیستی:) که فکر میکنی اشتباهی :) دوست ندارم خودم شان خودم رو پایین بیارم و احساس ترحم به وجود بیارم فقط میخوام بگمم که من فوق العاده ام:) و من همینم که هستم و خب دلایلی داره که اینم چون خودمم واقعا یادم رفته بود چی شده بود:) و درسته سمپاد همونطوریه که تو گفتی:) ولی خب این هیچی از ارزش های من کم نمیکنه:) چون همه چیز تنها و تنها وقتی با خدا باشی ارزش داره:) تو آمریکا هم کم نیستن افراد باهوش و نخبه ای که طرف ترامپ بودن و بهش در طول سالیان کمک کردن اما تهش ما دیدیم با دانش مای جهان سومی و خاورمیانه ای خوار و ذلیل شدن و تازه خوار ذلیل بودنشون ادامه داره:) چون اونا نه تنها با خدا نبودن بلکه با دشمن خدا بودن:) درسته که مهاجرت و همه اینها باعث میشه که تو دنیا حسابی خفن باشی و خوشحال، درسته، درسته اما :) مطمئنی که تو واقعا از بچه های غزه بهتری:)؟؟ مطمئنی که واقعا واقعا چیز هایی که داری مال خودتن و خدا نمیتونه ازت بگیرتشون:) امیدوارم که مطمئن نباشی:) و امیدوارم که هیچوقت گول کسایی که میگن دنیا همه چیزه و اگه نرسیدی یعنی خیلی بیچاره ای رو نخوری:) چون قرآن هست:)
    تازه دوستت آنه شرلی هم هست و منم هستم و اسمم سپیداره:) و خب من:)TT همین بود حرفام.

تقدیمی ویژه به دوست عزیزم که 75 درصد نمره مرحله دوم المپیاد فیزیک رو آورده ولی الان تلاش نمیکنه انگاری که یادش رفته رنجش رو:)

راستش یه بار دیگه پست ام رو خوندم، و یه بار دیگه و چقدر درباره همه چیز گفته ام:) آخه واقعا اتفاق هایی زیادی افتاد و من همشو گفته ام و همش از جلوی چشمام مثل فیلم رد شد:) همه حرفا:) حس ها و اضطراب ها.. با یه لحن بچگانه و کلمات ساده و بدون زیبایی ادبیاتی:) ... چون تجربه های من خاص و زیبان خودشون و نیازی به بهتر کردنشون نیست. hih..

و اینکه یه جوری دو تا از دوستام بعد این پست پیام دادن که احساس میکنم انرژی های نوشتن این پست به دست شون رسید.. اون دوستی که نوشتم الان تلاش نمیکنه بعد این پست پیام داد که میخوام از این به بعد جدی بخونم بیا با هم بخونیم..(بدون اینکه نوشتمو ببینه)

امتحان نهاییکنکورالمپیاد
۲۹
۸
سپیدار
سپیدار
. . .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید