روباه پرسید: این انتظار کی تموم میشه.
خرگوش جواب داد: بستگی به تو داره، بستگی به این داره که تو بخوای کی این انتظار تموم بشه..
روباه داد زد: خب معلومه من چی میخوام من میخوام که این انتظار زود تموم بشه، اما میبینی که، اون بیرون هنوز دارن میجنگن.
خرگوش گازی به هویجش زد و گفت: مطمئنی که درست میبینی؟.. چون من همچین چیزی نمیبینم.
روباه گفت: درسته تو فقط هویج رو به رو تو میبینی که شیرین، آب دار و ترده اما من.
قبل از اینکه روباه بخواد حرفشو تموم کنه خرگوش پرید روی روباه و به چشم های آبی روباه که حالا داشت میدرخشید نگاه کرد و با حالت خاصی گفت تو هم حالا فقط منو میبینی!
روباه لبخندی زد و گفت درسته، منم حالا فقط یه خرگوش میبینم برای خوردن!
خرگوش دوید تا قبل از اینکه خورده بشه فرار کنه روباه ام دنبالش افتاد.
هر از گاهی توی مسیر خونه شون، همون جایی که داشتن باهم بازی میکردن، اسباب بازی له میکردن یا پهپاد له میکردن و یا صدای انفجار میشنیدن اما چه میشد کرد؟ جز دویدن، وقتی که واقعا گشنته!

خیلی غمگینم!