
چند شب گذشته ...
فکرم درگیر بود ، درگیر خودم ، انتخاب هایم ، کارهای خوب و بدم
حاصل این بود که من آدمی معمولی ام
نه آنقدر پاک که عزت نسلی باشم و نه آنقدر پلید که عبرت .
معمولی بودن به مزاجم خوش نیامد.
با خودم گفتم : خب بیا و خوب ترین خودت باش !
پاسخ شنیدم : خوب بودن خالص ، دشوار است و موجب کسالت.
گفتم : خب بدترین خودت باش !
دوباره پاسخ شنیدم : بدبودن مطلق ، ناگوار است و موجب غربت.
فریاد کشیدم : اصلا قرار است آخر این خوب و بد کردن چه باشد که از هابیل و قابیل تا به اکنون بر سرش جدال است ؟
پاسخی دیگر شنیدم : آخرش ؟ خب معلوم است ، بهشت و دوزخ .
از همان اولین کتاب دینی به نظام پاداش دهی خداوند اعتراض داشتم .
آخر فکرش را بکن ...
یک عمر خلاف جهت پیشنهادی امیال و هوس هایت گام برداری و در آخر بخور و بخواب مفتی و هم آغوشی با پریان پاداشت باشد ؟
یک عمر مسبب اشک رو گونه ی کودکان و مادران و پدرانشان باشی و در آخر آتش مجازاتت باشد ؟
نع
این بهشت و دوزخ نمی تواند محرکی برای تحول من معمولی باشد .
از خودم پرسیدم :
پس تا به حال چه چیز مانع بد شدنت بوده ؟
فکر کردم ؛ فکر کردم ؛ فکر کردم و از جایی به بعد دیگر صدای نفس هایم در دریای خاطراتم به گوش نرسید .
بیرون که کشیده شدم ، جوابی به آغوش کشیده بودم ، جوابی زیبا .
اکثر اوقات دلیل خوبی کردن و دوری از بدیِ ما آدم های معمولی
نه پاداش و کیفر ابدی
نه قهر و غضب ایزدی
نه وجدان آدمی
بلکه دلی است مداح محبت و عاشقی .
آدم هایی که دوستمان دارند ، اگر خوب بمانیم ، مشت مشت قند است که در دلشان آب می شود .
آدم هایی که دوستمان دارند ، اگر بد بمانیم ، جرعه جرعه زهر است که بر جانشان نوشانده می شود .
آدم هایی که دوستشان داریم ، اگر خوبی کنیم ، مضطریم فقط آنها بفهمند .
آدم هایی که دوستشان داریم ، اگر بدی کنیم ، نگرانیم فقط آنها نفهمند .
آدم های بد تاریخ را نباید بی رحمانه قضاوت کرد ؛
شاید اگر پدری داشتند ، پناه ، سر پناه ها ویران نمی کردند .
اگر مادری داشتند ، دلسوز ، پیکر ها نمی سوزاندند .
اگر همسری داشتند ، غم خوار ، خانواده ها به اسارت نمی برند .
اگر خدایی داشتند ، نزدیک و صمیمی ، فاصله ها از مردمشان نمی گرفتند .
کسی چه داند ...
شاید خدا بهشت و دوزخ را فقط وعده ای برای بندگان تاجرش مقدر کرده است ؛
و نگاه دلبرانه اش را وعده ی بندگان دلداده .
حال به خودت بستگی دارد ؛ تاجری یا عاشق ؟