ویرگول
ورودثبت نام
یه بنده خدا 🌱
یه بنده خدا 🌱
یه بنده خدا 🌱
یه بنده خدا 🌱
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

دریچه ای رو به خویشتن

در آیینه نگریستم اما تصویر خویش نیافتم . به جای خودم صورت دختری غریبه را دیدم ولی حسی حاکی از بیگانگی با او نداشتم .

باترس و تردید از او پرسیدم :که هستی ؟ با صورتم چه کردی ؟

با این سخنم گویی کلید در فردوس را به او داده باشند بهت زده پاسخم داد :تو مرا می بینی ؟

گفتم : آری ، سوال من را با پرسشی دیگر پاسخ نده پرسیدم که هستی ؟

بلند و شادمانه خندید و با سرور و شعف شروع به صحبت کرد ؛ گفت : بالاخره بعد از سال ها انتظار اتفاق افتاد ! باورم نمی شود من را می بینی و صدایم را می شنوی. نمیتوانم باور کنم توانستی بر او غلبه کنی ، اصلا برایم بگو بدانم چطور از چنگالش رهایی یافتی ؟

پرسیدم : بر چه کسی باید غلبه می کردم ؟

گفت : بر اهریمن وجودی ات !

گفتم : او دیگر کیست ؟

پاسخ داد : اگر هویتش برایت آشکار نیست ، قصور از تو نیست . او خودش را بر تو مسلط کرده بود تا جایی که تو اورا از خودت و او خودش را از تو می دید . با قدرت شومی که دارد اجازه ی دیدار تو با من را نمی داد چرا که اگر من را می یافتی و می گذاشتی با تو یکی شوم زندگی نحس او پایان می یافت .

من که در منجلاب ابهام دست و پا میزدم ، بر سرش فریاد کشیدم : نمی خواهی بگویی خودت که هستی ؟ من چه کردم که مدت ها اهریمن بر من چیره بود ؟ چرا باید بگذارم تو جایگزین او شوی ؟ از کجا یقین حاصل کنم جنس تو از تاریکی نیست؟ از کجا بدانم راست گویی و خیر خواه ؟

غم دوحرف است اما آنقدر سخت و سنگین است که هزاران حرف در دلش دارد . دختر غریبه زهر تلخ هر هزار حرف را با لبخندش به جانم نوشاند و گفت : ببین او با تو چه کرده که دیگر خودت را نمی شناسی !

مکثی کرد و ادامه داد : کافی است به پرنده ی محبوس خیالت اذن پروازی آزادانه در آسمان خاطراتت را بدهی . وقتی هنوز قامتت به آیینه دیواری نمی رسید و محتاج صندلی بودی ، ساعت ها خودت را در آیینه می نگریستی ؛ یادت آمد ؟ یادت آمد آن روزها در آیینه که را می دیدی ؟

پس از لحظاتی کاوش میان صندوق خاک آلود و زنگ زده ی خاطراتم ناگهان به یاد آوردم ، همه چیز را به یاد آوردم .

نیمه شبی بود ، با ترس و دلهره به مادرم گفتم : کسی را که در آیینه می بینم نمی شناسم اما بی جهت دوستش دارم ، گمان می کنم انسی که با او دارم ازلی و ابدی است .

مادرم خندید و گفت : من هم به سن تو بودم از این خیالات و اوهام به سراغم می آمد ، فقط زیاده از حد به این خرعبلات نیاندیش که از قدیم گفته اند عقلت را از دست می دهی .

غریبه ی در آیینه گفت : خیالات و اوهام ؟ آن احساس عین حقیقت بود . تو آن روزها به واسطه ی بی آلایش بودن روح کودکانه ات با من صمیمی بودی و همراه . اما امان از بزرگسالی ، بزرگسالی ات با آن دغدغه ها و مشغله هایی که با خودش به ارمغان آورد ، میان من و تو حکم به فراق داد و میان تو و اهریمن خطبه وصال خواند . و شد آنچه که نباید ...

پس از آن پرنده ی خیالت غل و زنجیر شد تا دیگر نتوانی خودت را به خاطر آوری . حال زمان پاسخ من است ، چه کردی که دوباره خودت را یافتی ؟

گفتم : شاید دلیلش این باشد که من مدتی است به خداوندی تمام بت هایی که برایم ساخته اند و ساخته ام شک کرده ام و ابراهیم گونه کمر به نابودی شان بسته ام ؛ اما آخر این تاثیری دارد ؟

باچهره ای چون گل ، شکفته و خندان گفت : البته که موثر است . بت ها ابلیسک های اهریمنند ، هزاران بار مبارکت باشد این بت شکنی .

پرسیدم : از این پس با من می مانی ؟

گفت : بر حذر باش که اگر چشم بر هم زدنی غافل شوی ، با دستان خودت بت ها مرمت خواهی کرد و با میل خودت بندگی شان را .

بر
۰
۰
یه بنده خدا 🌱
یه بنده خدا 🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید