ویرگول
ورودثبت نام
زهرا سروین
زهرا سرویننویسنده | معلم
زهرا سروین
زهرا سروین
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

تا ایرانیان لطفا!

امروز هفت هشت بار بیدار شدم. یک چرخه سینوسی ولی نامنظم خواب و خلسه تا ساعت ۱۲ ظهر که ناهار خوردم. بوی جغول بغول بوی سرد و دلشوره دار و تهوع اور روغن سوخته. 

سرم سوت میکشید. توی سوت های سرم اسب میدوید. اسب های با وقار سلطنتی که کالسکه‌هایشان پر از خاطره بود.

خاطره هایی که با هر تپش سم اسب، منقبض میشدند و فشار می‌آوردند به قشر تمام سلولهای بدنم.

سلولهای بدنم منقضی بودند‌. برای سالها پیش از کنکور.

برای سالهای پیش از عشق و ناکامی و مرگ و مهجوری‌.

زیر آفتاب منتظر تاکسی میمانم و صدای هسته سلولهای سرم را میشنوم که سرخ میشوند. جلز جلز.

اسم بهاران رند و خوب و سریع است. راه رفتنش هم همینطور. برگشتنش دردسر دارد. امامزاده حسن پر پیچ و خم. جوری که گفتنش هم سه تا چراغ قرمز دارد و دوبار زبان ادم توی کاسه دهان گره میخورد.

تقریبا دو طرف خیابان همه جا یا میوه فروشی است یا فست فودی یا پلاستیک فروشی. پنجره ماشین را که باز کنی بوی پوست میوه فاسد و روغن سوخته و لاستیک توی صورتت پمپ میشود.

نمیدانم شبیه بوی فقر است یا شبیه بوی فرار از آن.

بچه‌هایی که دنبال هم میدوند گاهی ژولیده و کثیف و گاهی نونوار و پر زرق و برقند.

معده‌ام قرند قرند میکند. سلول‌های توی سیستم گوارشم موج مکزیکی می‌روند. 

مغازه ها همه لباس فروشی می‌شوند.

هر روز همینجا راننده انتظار دارد پیاده شوم و هر روز میگویم تا ایرانیان لطفا.

تا ایرانیان را بیشتر از اسم خودم گفته ام.

از هر روز گفتنش لجم میگیرد و ارزو میکنم کاش انقدر میرفتم که از لبه جاده به پایین می‌افتادم.

سلولهای کمرم دوسالی میشود که تصمیم گرفته‌اند خودزنی کنند و کمر درد طبیعی ترین حواس من شده.

می‌ترسیدم از این شغل چون همه پیشکسوت هایش صدای زمخت و اعصاب کریه و صورت خسته و مچاله و کمردرد و گردن درد داشتند.

دوسالی میشود که من هم دارم مبتلا میشوم کم کم.

اوایل انقدر حرص میخوردم و مراقب بودم که برایش گریه میکردم الان فقط میدانم امروز هم گلو و کمرم درد می‌کنند. 

و من جوانم. ۲۴ سال‌.

و کسی که برایش این دردها را دارم امروز هم قسم خورده که دیگر شلوغ نمیکند و درس اخرین چیز با اهمیت است برایش.

یک تصمیم قطعی که هربار ثانیه اخر لغو میشود‌: از فردا خودشان کنفرانس بدهند. فقط ریاضی با من.

 

 

پانوشت: این مطلب برای چند ماه پیشه. چند ماه پیش از اینکه اسیر دست و پای بسته شادِ ناشاد باشیم.

۷
۰
زهرا سروین
زهرا سروین
نویسنده | معلم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید