تصمیم برای نویسنده شدن، نگاه کردن داوطلبانه به درون چاهی ناشناخته است. ممکن است یوسف را آنجا پیدا کنی ولی ممکن هم هست با جنازه خودت رو به رو شوی.
ولی رسیدن به همین دو حالت هم برای خودش مکافاتی است.
خیلی ها از آمدن به سمت چاه منصرف میشوند؛ خیلیها هم زمین میخورند یا گم میشوند یا حواسشان پرت میشود و چاه را فراموش میکنند.
چاه بعضیها آنقدر عمیق است که نویسنده بیچاره برای دیدن انتهای آن هی خم و خمتر میشود و دست اخر سقوط میکند به ته چاه. بی آنکه حتی صدای شلپی بدهند تا مطمئن شوی اخرش را توانستند ببینند.
خیلیها توی چاهشان معلق میمانند تا بمیرند و آنقدر از هوای متعفن آنجا میمکند که به هذیان گفتن میافتند.
بعضیها هذیان گفتنشان را دوست دارند و آنقدر کلمه میبافند و میبافند و میبافند تا طنابی میشود و از چاه به معراج میروند.