
تنم رها شده در باد و گرد و غبار این جبر سلطه جو؛ هیچ ریسمان و طنابی در افکارم نیست تا دستاویز شود.
تو اما در انتهای راهروی خیال من دست بسته منتظری! من به جز تو که را دارم که بتوانم امید در او بکارم؟
دستهایت بسته است و نگاهت خونین؛ تنها و ساکت ایستاده ای و خیرهای به من، به منِ میان این هرج و مرج...
حضورت خود گرمایی است، آتشیست بر شبهای سردم. اما در این میان دستهایت از هر زمستانی برای من سردترند و من، غرق در سیل افکارم.
بودنمان درمان بود یا آغاز یک تباهی نمیدانم،
اما لحظاتم پر بود از حس غریب ترس!
تا امروز که تو را اینگونه حس میکنم!
چشمهایم به پهنای دریا خون است از این غم،
سینهام مثل یک تیر فرو میرود در قلبم از نرسیدنها.از نشدن ها و از نخواستن ها
این راه به کجا میرسد آخر؟
من یا تو؟ کداممان آغازگر این عصیانیم؟
حرفها و کلمهها و سطرها میسوزند زیر قلمی که از جور جفای این تقدیر مینویسد، دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید....
میسوزم و زندهام، خاکستر میشوم و جسمم، ذوب میشوم روحم،
ایوبم یا ابراهیم؟ آبم یا آتش؟
تمام داراییم یک همین قلب تکه پاره است که در پایت گذاشتهام.
قلبی که به زحمت پاک نگه داشتمش.
در عصر طغیان و سرکشی، در عصر گناه و دست کجی، در عصر خیانت و راهروی، نیم بندی وصل است به موی تو و نیم بندی به رویت.
دلم ساقه و غرورت تبر دلم بهار است و غرورت سوز خشک زمستان.
اما هنوز در گرو توام، این جبر عشق است این باران رحمت عشق است بر سر منی که بی پناهم.
زخمهایم سر باز میکنند، من کودک همین کوچههای جنگ زدهام، من کودک همین شهر قحطی زدهام، من تباهم، من خرابم...
شاعری پریشان احوال و سیه روزگار،
نویسندهای در میان سکوت ورقهای یک کتابخانه؛ و باز استخوانهایم مثل یک تیر فرو میروند در قلبم از نرسیدنها و از نخواستنها...
قدم برمیدارم در روی سنگ فرشی از صبر، به کدام سو؟ نمیدانم!
میگذرد از جلوی چشمانم بار اولی که دیدمت
چه شد که از دست رفتم؟ چه شد که عاقلی به دیوانگی رسید؟
چه شد که جنون جای صبر شد؟
درد من در نوشتن خلاصه نخواهد شد، من شهری از اندوهم با آسمانی به غایت سرد و تاریک؛ اما همچنان حرکت میکنم؛ برای شورم و عشقت، برای ترسم و جانت، برای هنر چشمانت که هنرمندم کرد.
منم، یک شاعر از نسل یأس و عشق در عصر این ناامیدی و کشت، نویسندهای در عصر یک بغض پنهان، در عصر اختلاف، در عصر انقراضِ احساسات،
تمام جادههای عشق کویر است، تمام راههای کشت، شورزار. امیدها سوخته و آرزوها بر باد.
پناهم چه بود جز غم؟
خوشحالم از این غم، در عصر زالو صفتان و گرگهای وحشی، خوشحالم، در عصر پاییز سرد و ساحل زشتی، که وعدهها دروغند و آدمها کور،
صحنهها شلوغند و بازیگران دور.
خوشحالم از عقب ماندنم.
خوشحالم از زخمهایم خوشحالم از نقدهایم.
خاری شده ام از جنس آدم ، مرگی شده ام از جنس خاتم، دردی شده ام و از جنس دادم،
و تنها افتخارم بودن است.
عمریست زیر آوار این شهر جان میدهم، عمریست با دستهای خودم آرزوهایم را چال میکنم، عمریست امیدم را از سقف خواستههایم حلق آویز کردهام، عمریست که دیگر بیحرکتم، در زمانی که یک لحظه سکون یعنی سقوط.
اما در میان این سیاهیها و رنجها که سنگ فرش خیابان را خون مزین کرده، نگاهت روزنهایست بر سیاهی این کیهان آلوده به پوچی.
روزی از ذره ذره زخمهایم رشد خواهم کرد، گلی خواهم داد و از من نوری ساطع خواهد شد؛ آنگاه به کنارت خواهم بود و لحظه به لحظهام را وقفت خواهم کرد، آنگاه به دورت خواهم چرخید مثل یک نسیم بهاری مثل همان بادصبا، آنگاه درآغوشت میگیرم و به پهنای آسمان گریه خواهم کرد، آنگاه تورا خواهم داشت
ای شیرین دل انگیزم...