عنوان: واپسین لحظه ی زندگی

تاریکتر، دورتر حتی سنگینتر از باری که رویم نشسته است .آفت وجودم، زهری که با حرص و افکار طمعکارانه اش ذره ذره وجودم را ذوب میکند .مرگ لبخند میزند .احساس میکنم عزرائیل با طبری سهمگین میخواهد سرم را گوش تا گوش ببرد و آن آن هنگام که خون از سر جدا شدن به زمین تکیه میزند مادرم را با دردم به نیستی برساند؛ او میداند که هستی مادرم است.
بوی الکل تمام اعصاب مغزم را ضدعفونی میکند. تمام سطوح افکار ،بینش حتی سعی میکند احساسم نسبت به مرگ مضحک را هم جوری ضدعفونی کند .حداقل ترسش را کم کند .اما نمیداند که اتانول ۷۰ درصد بیمارستان سرچشمه از جنس ۲۳ ساله من است .ناامیدی الکلی است که حتی سه درصد هم کارایی ندارد. فقط به ظاهر همه چیز را برق میاندازد .اتاق ۳۰۴ ، امروز میخواهند مرا مرخص کنند! فقط دو هفته مانده است.
فکر نمیکنم نیاز باشد بوی تانول و لبخندهای دلسوزانه اثر عواطف تمسخرآمیز بشر دوستانه آنها را تا دو هفته آینده تحمل کنم! امروز میروم... میخواهم از ماتریکس بیمارستان امام علی علیه السلام به ماتریکس گریههای خانواده و دلسوزیهای گاه و بیگاه خویشاوندان بپیوندم اما نرگس میداند که من فقط کمی آرامش میخواهم. مادر ،پدر، خواهر دردانم ،هر شب با گونههای لبریز از اشک کنار بستر جنازه بیچارهام به خواب میروند ، حتی چراغهای حرم و اذانش هم نمیتوانند... ثانیههای مرگم را دورتر ببرند .مادرم هر سحر به بالینم چنگ میزند. پدرم با عمری شرافت گویی میخواهد دزدی کند ،دزدی ثانیهها ،او میخواهد نجاتم دهد حتی برای چند ثانیه ناچیز... اما نرگس فقط مرا مینگرد و گاهی میگوید :"خدا با صابران است." حرفش بیاختیار همانند مگسی مزاحم در مغزم وزوز میکند. نفوذ اضطراب را در وجودم نمایان میکند .اما خدا اگر بود نمیگذاشت اینقدر درد بکشم .حداقل نمیگذاشت مادرم از غصه من هر شب بمیرد و زنده شود.
عصر بود .غروب گرگ و میش را در هم میتنید ...گنبد طلایی همانند خورشیدی از در دست و پا میزند، انگار میخواهد هنوز هم صبح باشد. آخرین ساعت را در بیمارستان میگذرانم. نرگس آرام آیات سوره بقره را میخواند :"و نماز برپا دارید و زکات را ادا کنید..." اذان به گوش میرسد، نرگس دمی درون و دمی برون میدهد. حاصل پل زدنهایش را آرام در گوشم زمزمه میکند:" یاسین برو حرم ...شاید آرامش پیدا کنی!" " من همین حالا هم آرامش دارم ." لبخند میزند. گویی میداند که دارم دروغ می گویم . بیاختیار کلاه آبی که برایم بافته بود تا کچل بودنم معلوم نباشد را سرم کردم چادر مشکی را سرش میکند انگار میداند که قبول کردم.
تق تق چرخهای ویلچر بر روی سنگ فرشهای حرم ...سلام میدهم ،هرچند هنوز هم احساس غریبی میکنم. منی که هیچگاه نماز نخواندهام !سرد است اما خورشید آفتابی از آیات قرآن را بر روی گونه میپاشد و بوی گلاب صحن را پر کرده. انگار کسی صدایم میزند .فقط من هستم و من هستم و نرگس ا چهره نورانی اما حسش میکنم ،صدایم میزند نرگس وضو گرفته. بیاختیار اشک میچکد روی زیارتنامه .میگوید:
" بخوان بخوان "اما چگونه ؟آرام میگوید:" الله اکبر الحمدلله رب العالمین ...بگو ایاک نعبد و ایاک نستعین دست هایم را بالا میبرم و تسلیم فطرت و سرشت انسانیام که رسیدن به اوست میشوم . بعد از بیست و اندی سال انگار خانه را پیدا کردم .به سجده میروم. دستانم در گوشه سجاده میلرزد و دانههای تسبیح زیرش میلغزد و بارها آرام آرام همانند مهرههای تسبیح از شانه ام میلرزند و جاری میشوند.
اشهد ان لا اله الا الله
تلفن نرگس زنگ میخورد. باید برگردیم و وسایل را از اتاق ۳۰۴ جمع کنیم. باید به خانه بروم ،خانه خودم، تا دو هفته پیش خانواده بمانم.
مادرم چهرهام را میبیند و اشک میریزد انگار دردانهاش را جور دیگری دیده است . می ترسم اما نمیترسم میدانم میمیرم اما دگر دلشوره گذشته را ندارم. زیر لب میگویم:" درد دارم اما تنهایی ندارم !"حس فطرت انسانیم هر بار با شنیدن اذان وادارم میکند که باز بخوانم و بخوانم د قنوت میگویم:" چرا زودتر نیامدم ؟چرا دیر فهمیدم؟"
شب آخر نزدیک است .مادرم بیقرار دعا میخواند که نروم... اما کاش بگویم نترس مادر جایی میروم که دردم را پاک میکند و مرا در آرامش میخواباند ،برای همیشه... گویی نماز مونس هر پرهیزکاری است و وداعم این چنین است که شاید درمان نکرد اما آرامش داد مرگ را نگرفت اما ترس را گرفت زندگی را طولانی نکرد اما بحری ساخت و بری را حفر کرد که عمیق کردنش به زندگی پرچم معنا داد.
و آستیناستعینوا بالصبر والصلوه
سوره ی بقره آیه ی ۴۵
یاسین رفت اما نمازش ماند .
همان گونه که دریا می رود اما نمکش می ماند
اینجاست که فریدون مشیری عزیز می گوید :
دل از سنگ ، باید که از درد عشق
ننالد ، خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
...
ادامه ی شعر بسیار زیباست می تونید اون را در کتاب گناه دریا یا پرواز با خورشید فریدون مشیری با عنوان شعر نغمه ها ...
ننالد، خدایا دلم سنگ نیست