ویرگول
ورودثبت نام
ف..ر..
ف..ر..من؟؟ خودم نمیدونم کی ام...
ف..ر..
ف..ر..
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ ساعت پیش

نمیخواستم


راستش نمیخواستم بنویسم

دستم به قلم نمیرفت، کلمه ها واضح نشده و سرو سامون نگرفته تو ذهنم سریع میخشکیدن، شبیه آبی که دیروز هر چند دقیقه رو سرم میریختم و چند دقیقه ای نگذشته اثری ازش باقی نمی‌موند انگار که اصلا نه آبی اومده نه آبی رفته

نمیتونستم بنویسم، همونطور که حرف زدن در موردش برام راحت نبود، نیست

الانم بغض داره سروکله ش پیدا میشه

داره دوباره لبم میلرزه، چشام تر میشه، نمیتونستم بنویسم، نمیخواستمم

ولی نمیخوام وقتی همه چی خوب پیش رفت وقتی کتابمو نوشتم و برا دخترم از روز هایی که تجربه کردیم و دیدیم و هرآن آرزو کردیم کاش نمیدیدم و ای کاش هیچگاه تجربه نمیکردیم و بر دفتر روزگارمان نقش نمی بست، گفتم و تعریف کردم،

بپرسه چرا از روزای سخت زندگیم از اون لحظه های طاقت فرسا، از چیزایی که کشیدیم و به جون خریدیم و به قولی هر روزِ بعد رفتنت چند سال پیر شدیم، بعد اون غما که جونمون رو با هزاران اشک جگرسوز و با سوزجگر جونمون رو کشیدیم رو زمینِ زندگی و ادامه دادیم، چرا چیزی ننوشتم، میدونی؟ دوست ندارم هیچ وقت به این سوالش جواب بدم و حتی بشنومش

پس مینویسم با اینکه آرزوم این بود که حتی به ذهنمم خطور نکنه رفتنت، مینویسم در حالی که اشک تو چشمام حلقه زده و هر لحظه بی‌تابی میکنه تا جاری بشه، مینویسم در حالی که فریاد میزنم نمیخواستم هیچ وقت اینو بنویسم، مینویسم و خدا میدونه چقدر فرار کردم از شنیدن حرف اونایی که میگفتن این آخرین وداع با توئه، که دیگه نمیای و برامون سخنرانی نمیکنی، که دیگه نمیگی برامون ای ایران بخونن، همینکه دارم اینا رو مینویسم گلوم درد گرفته، گیت خروجی اشک چشمام دیگه کار نمیکنه به همه اجازه ی خروج میده، دست من نیست دیگه، قوی بودن این نیست که اینجا زار زار گریه نکنم که، اگه دور و برم شلوغ نبودا همین الان بين همین بند ها شر شر گریه میکردم، عزیزجانم بعد رفتنت دیگه از گریه کردن بین مردم خجالت نمیکشه دخترت

دیروز یا به عبارتی ۱۴ تیر ماه سال ۱۴۰۵، چند بار مردم و زنده شدم عَلَم خونخواهی آن مرد بزرگ را روی زمین گذاشته و به آن تکیه داده بودم، سرم روی میله ش، قلبم در حال شیوَن و تنم در لرزیدن بود، آن خانم، کنارم به روی زمین نشسته سر در دامن خود کرده بود و چونان میگریست که انگار آسمان و زمین خود را برای همیشه وداع می گوید تا در خاک آرام گیرد گویی خود را و روحش را و تمام وجودش را و زندگی اش را هر لحظه از او می گیرند،

کسی دور تر از جایی که در آن تکیه بر میله های پرچم داشتم و به سختی در آنچه سایرین نام زندگی را برآن می‌گذارند ثانیه هایی را سپری میکردم، زنی ناله میکرد، عزیز جانش را میبردند، تکیه گاه روزهای اندوهش را، بند بند قلبش را می گسستند

آنکه برایمان روزی ای ایران خوانده بود داشت با نوایی که در خانه خانه ش اشکی خفته بود می‌خواند که: کجا میخوای بری؟ چرا منو نمیبری؟؟

صدای گریه ی مردان بالا می‌رفت، تو با رفتنت چه کردی، ای در تمام صحنه های رویایمان موجود، دلخوشی شیرین روزهای تلخمان، لحن صدایت آرامبخش نگرانی هایمان، کجایی؟ به کجا میروی؟

بیا و دخترانت را که کنار دیوار نشسته و سر به دیوار تکیه داده، و چون ابر بهار اشک می‌ریزند نگاه کن بیا و ببین مداح چه می گوید: عزیزم اگر راه دارد بمانی بمان

بیا برای قلب های عاشقانت فکری کن، راهی بیافرین، دعایی کن، تو کنار حسین زهرایی، برای ما جاماندگان چاره ای بیندیش، بیا و دستی بر دل های تکه تکه مان بکش، بیا اشک های دختران و پسرانت را با آستین همان مشت گره کرده ت پدرانه پاک کن، بیا و کمی بیشتر بمان

ما در آن قسمت تاریخیم که شهید آوینی به زبان آورد:

"غم های همه ی تاریخ را ما به یکباره دیدیم"

ما اینجاییم و می مانیم با آنکه غم کمرمان را شکسته، با خون دل بر پا می ایستیم، برای آرمان تو می جنگیم و فراموش نمی‌کنیم درس هایی که با عمل و گفتارت به ما آموختی، به فرزندانمان می آموزیم آنچه تو به ما آموختی، مشت هایمان را به تبعیت از تو گره می کنیم، شده با اشک، آه، نفس های بریده شده، غم فراوان و درد، سرمای نامردی نامردان، گرمای توپ و تانک و گلوله و هرآنچه به ذهن عزادار من نیامده، راهی را که تو درآن جان خود دادی می پیماییم و منتظرت می مانیم تا روزی برگردی با اویی که موقع " السلام علیك حین تقرأ و تُبين" بغض گلویت را فشرد و صدایت را لرزاند

و می گویمت آقای من راحت بخواب، خداقوت، هیچگاه فراموشت نمی‌کنیم فراموشمان نکن..

https://www.aparat.com/v/ypmv7m3
شهید آوینیآقا
۰
۰
ف..ر..
ف..ر..
من؟؟ خودم نمیدونم کی ام...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید