ویرگول
ورودثبت نام
سجاد زبرجدی
سجاد زبرجدی
سجاد زبرجدی
سجاد زبرجدی
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

حاجتی که سر قبر یک شهید برآورده شد؛ داستان واقعی خرید خانه‌ای که سال‌ها آرزویش را داشتم

قطعه 50 بهشت زهرا سلام الله علیها
قطعه 50 بهشت زهرا سلام الله علیها

حاجتی که سر قبر یک شهید برآورده شد؛ داستان واقعی خرید خانه‌ای که سال‌ها آرزویش را داشتم

خاطره‌ای واقعی از سفر تهران، زیارت شهید سجاد زبرجدی در بهشت زهرا، و اتفاقی که هنوز باورش برایم سخت است


هوا داغ بود، از آن گرمای خشک و بی‌رحم جاده‌های اطراف دماوند. من و مصطفی و محمد راهی تهران شده بودیم؛ بهانه‌مان یک جلسه‌ی کاری درباره‌ی رشد کسب‌وکار بود، اما هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانستیم این سفر قرار است چه چیزی برایم به ارمغان بیاورد.

شروع سفر؛ یک لاستیک ترکیده و یک بیداری ناخواسته

نزدیک‌های دماوند بودیم که صدای مهیبی آمد. لاستیک ماشین ترکیده بود. محمد که صندلی عقب نشسته بود و بعد از رانندگی طولانی به خواب رفته بود، با صدای ترکیدن لاستیک از خواب پرید. همه پیاده شدیم، زیر آن آفتاب سوزان، و با عجله زاپاس را انداختیم تا سفر ادامه پیدا کند.

بالاخره به تهران رسیدیم. جلسه در تالاری بسیار شیک و مجلل برگزار می‌شد، اما از پذیرایی خبری نبود؛ فقط یک لیوان آب! خوشبختانه محمد که قنادی دارد، از مشهد مقداری کلوچه با خودش آورده بود و همان کلوچه‌ها را بین حاضرین پخش کرد. راستش را بخواهید، آن جلسه برای مصطفی و محمد که همراهم آمده بودند، هیچ سودی نداشت. اما قرار بود ادامه‌ی این سفر، چیز دیگری برایمان رقم بزند.

از قم تا بهشت زهرا؛ رفتن به سراغ یک وعده

بعد از آن جلسه، راهی قم شدیم. یک شب در قم ماندیم، زیارت کردیم و استراحتی کوتاه داشتیم. صبح دوباره به سمت تهران حرکت کردیم؛ اما این‌بار نه برای هیچ جلسه‌ای، بلکه برای دیدن کسی که در روایت‌های زائرانش نقل شده بود: «سر قبر من بیایید و حاجت‌های‌تان را بخواهید.»

مقصدمان بهشت زهرا بود، قطعه ۵۰، مزار شهید سجاد زبرجدی.

من یک حاجت بسیار خاص داشتم؛ حاجتی که سال‌ها روی دلم مانده بود. این حاجت، یک بدهی مالی ساده نبود؛ رویای خرید یک خانه‌ی هفتاد متری بود که سال‌ها برایم دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید.

زیارتی که با یک خنده همراه شد

همراه دوستم محمد، که ارادت خاصی به شهید سجاد زبرجدی دارد، بر سر مزار حاضر شدیم. بعد از خواندن فاتحه، محمد گفت: «یک زیارت عاشورا بخوان و هدیه کن به روح شهید، ان‌شاءالله حاجتت برآورده می‌شود.»

چند دقیقه گذشت. محمد دوباره برگشت و با لحنی نگران پرسید: «چرا جدی نگرفتی؟ سجاد خیلی حاجت می‌ده هااا!» خندیدم و گفتم که به او گفته‌ام این خانه را برایم جور کند. شاید راستش را بخواهید، خودم هم آن لحظه چندان جدی به این ماجرا نگاه نمی‌کردم. فکر نمی‌کردم واقعاً همان‌جا، کنار آن مزار ساده، اتفاقی در حال رقم خوردن باشد.

زیارت تمام شد و راهی مشهد شدیم؛ بدون این‌که بدانم چند روز بعد چه خبری در انتظارم است.

اتفاقی که باورش سخت است؛ خانه‌ای که از راه رسید

چند روز از رسیدن‌مان به مشهد نگذشته بود که یک بنگاه معاملات ملکی تماس گرفت. گفت: «خانه‌ای پیدا کرده‌ام که دقیقاً با شرایط شما جور است.»

رفتیم و خانه را دیدیم. همه‌چیز جور شد و معامله را نهایی کردیم. البته باید بگویم که این خرید، آسان نبود. من فقط نیمی از پول خانه را داشتم. با کمک دوستانم، چک‌هایی امضا کردم، وامی جور کردم؛ با هر سختی که بود، بالاخره خانه را خریدم. الحمدلله همه‌ی چک‌ها هم به‌موقع پاس شد.

آن روز که سند خانه دستم آمد، حس عجیبی داشتم؛ انگار باری بسیار سنگین از روی دوشم برداشته شده بود. باری که سال‌ها روی قلبم سنگینی می‌کرد.

چیزی بیشتر از یک خانه

امروز که به آن روزها فکر می‌کنم، این ماجرا برایم فقط داستان خرید یک خانه نیست. ارادتی که آن روز، کنار مزار شهید سجاد زبرجدی در قلبم شکل گرفت، چیزی است که هنوز با خودم دارم و شاید همیشه همراهم بماند.

گاهی حاجت‌هایی که سال‌ها در دل‌مان نگه می‌داریم، در لحظه‌ای که کمترین توقع را داریم، جوابی می‌گیرند؛ آن‌هم از جایی که فکرش را هم نمی‌کردیم.


«این خاطره، روایتی شخصی و واقعی از یک سفر، یک زیارت و حاجتی بود . اگر شما هم تجربه‌ای از توسل به این شهید عزیز یا حاجت‌روایی در قطعه ۵۰ بهشت زهرا دارید، در بخش نظرات با ما به اشتراک بگذارید. نظرات شما برای ما ارزشمند است.

شهیدبهشت زهرازیارت عاشورا
۴
۰
سجاد زبرجدی
سجاد زبرجدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید