هوا سرد بود بارون شدید میبارید با این وجود المیرا روی تختش خوابیده بود و صدای تق تق در میشنود مادر و پدر خواب بودند یک احساس بدی بهش دست میده خودش هم نمیدونه چحوری احساسیه انگار احساس ترس و بغض رو باهم مخلوط کرده باشن دنپایی میپوشه و به سمت در میره در را باز میکند یه دختر جوان میبینه چکمه های منگوله ای درپا داشت و کاپشن صورتی دردتن چتر هم داشت اما اینها همه به کنار چرا چمدون تو دستش بود. دختر جوان گفت:سلام دختر خانم من مریم هستم مامانم خوابیده؟
او مات موند گفت: مادرتونن!!!!!!! اهههه متوجه نمیشم اگه میشه اسم فامیل مادرتون بگین
هنوز اون دختر حرف نزده بود مادر آمد گفت المیرا جرا در بازه صدا شنیدم اومدم ببینم چه خبره المیرا گفت: بیا مامان این خانم اومدن پیشه مادرشون
او گفت:واقعاا ماماننشونن کیه؟؟؟!!!!!!
چند قدم مادر جلوتر اومد گفت:سلام ماما ن شما کیه؟
دختر حوان گفت:سارا تونچ مامانمه
المیرا گفت:مگه خانم تونچ بچه داشتهه؟
مادر المیرا گفت:راستش خانم اونچ خیلی وقته که این خونه رو داده به ما و ما این خونه رو خریدیم
مریم گفت:اما.... خوب حالا خونش کجاست
مادر گفت:درست پشت اون درخت خورمالو
مریم گفت خیلی ممنونم
و مادر در را بست
المیرا گفت مامان مگه خانم تونچ بچه داشت من که کامل هنگیدم
مامان گفت چه میدونم حالا بریم بخابیم فردا از سارا بازجویی میکنم