m_96487296
خواندن ۱ دقیقه·۴ سال پیش

داستان المیرا فصل دوم

هوا سرد بود بارون شدید میبارید با این وجود المیرا روی تختش خوابیده بود و صدای تق تق در میشنود مادر و پدر خواب بودند یک احساس بدی بهش دست میده خودش هم نمیدونه چحوری احساسیه انگار احساس ترس و بغض رو باهم مخلوط کرده باشن دنپایی میپوشه و به سمت در میره در را باز میکند یه دختر جوان میبینه چکمه های منگوله ای درپا داشت و کاپشن صورتی دردتن چتر هم داشت اما اینها همه به کنار چرا چمدون تو دستش بود. دختر جوان گفت:سلام دختر خانم من مریم هستم مامانم خوابیده؟

او مات موند گفت: مادرتونن!!!!!!! اهههه متوجه نمیشم اگه میشه اسم فامیل مادرتون بگین

هنوز اون دختر حرف نزده بود مادر آمد گفت المیرا جرا در بازه صدا شنیدم اومدم ببینم چه خبره المیرا گفت: بیا مامان این خانم اومدن پیشه مادرشون

او گفت:واقعاا ماماننشونن کیه؟؟؟!!!!!!

چند قدم مادر جلوتر اومد گفت:سلام ماما ن شما کیه؟

دختر حوان گفت:سارا تونچ مامانمه

المیرا گفت:مگه خانم تونچ بچه داشتهه؟

مادر المیرا گفت:راستش خانم اونچ خیلی وقته که این خونه رو داده به ما و ما این خونه رو خریدیم

مریم گفت:اما.... خوب حالا خونش کجاست

مادر گفت:درست پشت اون درخت خورمالو

مریم گفت خیلی ممنونم

و مادر در را بست

المیرا گفت مامان مگه خانم تونچ بچه داشت من که کامل هنگیدم

مامان گفت چه میدونم حالا بریم بخابیم فردا از سارا بازجویی میکنم


شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید