تقدیم به لوئیس بونوئل، مارال، علیرضا، فراز، خودم و هشت نفر دیگر هیئت همراه
تقریبا تمام دوستان نزدیکم جریان خوابهایم را میدانند. خوابهایی مکرر و طولانی که در آن به طرز عجیبی چیز سادهای میخواهم و به شکل غیرقابل توضیحی به آن نمیرسم. مثلا میخواهم به خانه برگردم، یا میخواهم به دستشویی بروم، اما به طرز عجیبی نمیشود. خوابهایی که دیگر به کابوسهایی عذابآور تبدیل شدهاند.
شب گذشته داستانی رقم خورد که مرا تکان داد. داستان " زنی که نمی توانست برود " ؛ داستانی که اینبار نه در کتابها ، فیلمها و یا خوابهایم بلکه در واقعیت رخ میداد. بعد از پایان نشستی با جمعی از دوستان در حیاط ایستاده و آماده بودیم به خانههایمان برویم. اما نظرمان جلب شد به گروه دیگری که دور زنی غریبه ایستاده بودند. زنی که هیچکس نمیدانست چرا آنجاست و برای چه آمده؛ تنها مشخص بود که مدتهاست میخواهد آنجا را ترک کند اما نمیتواند.
هر کدام از آدمهای دورش سعی داشتند با راهکاری کمکش کنند، ولی او با چهرهای ترسیده و در عین حال مرموز میگفت که نمیتواند با مترو یا طور دیگری به خانهاش برود (بچهها حدس میزدند که احساس امنیت نمیکند) و حتما باید اسنپ بگیرد و چهار ساعت است که هیچ ماشینی پیدا نمیشود.
آدمها وقتی دیدند نمیتوانند کمکش کنند و هر راهی که پیش پاش میگذارند به بنبست میخورد، یکی یکی رفتند و او تنها شد. ما کمی دورتر ایستاده بودیم و نمیتوانستیم این قضیه را هضم کنیم. رفتن که کاری نداشت!
هر لحظهای که میگذشت یک نفر به راحتی هرچه تمامتر میرفت؛ اما آن زن وحشت زده همانطور وسط حیاط ایستاده بود و به تلفن همراهش چشم دوخته بود. یکی میگفت شاید اینها بهانهاش است. اصلا نمیخواهد برود، اما شخص دیگری اشاره کرد از کسانی که از اول ماجرا در جریان بودهاند شنیده که زن تمام این مدت در تقلا برای رفتن بوده است.

کمکم خسته شدیم و قرار شد برویم همان نزدیکی شام بخوریم .ده نفر بودیم، هر ده نفرمان با ایده شام موافقت کردیم. نفهمیدیم چرا و چگونه اما زنی که نمیتوانست برود هم با ما همراه شد. شاید ترسیده بود تنها در حیاط بماند. شاید این قدمی بود کوچکتر، برای رفتن. نمیدانستیم. عجیب آنجا بود که در چهرهاش هیچ اشتیاقی برای همراهی ما دیده نمیشد . حتی دلش شام هم نمی خواست. از همه مهمتر این که ما نمیخواستیم او همراهمان باشد و به احتمال زیاد او هم همینطور.
تنها چیزی که میخواست این بود که برود، اما نمیتوانست.
در نهایت راه افتادیم به سمت رستوران که دو کوچه بالاتر بود. برخی با موتور و ماشین و بقیه پیاده.
زنی که نمی توانست برود هم پیاده به دنبالمان راه افتاد. در رستوران کنار هم جمع شدیم.۱۰ نفر بودیم که به همراه آن زن و سینا که بهمان اضافه شد جمعی ۱۲ نفره را تشکیل دادیم.

شارژ گوشی زن رو به پایان بود. این ترسش را بیشتر میکرد. نشسته بود ته میز. طوری رفتار میکردیم که انگار او بین ما نیست و حضور ما هم برای او معنایی نداشت. رفتارش غریب بود . دلش ساندویج مرغ میخواست، اما از مرد پشت صندوق درخواست کرد که ساندویچ مرغش مرغ نداشته باشد و باقی محتویات را براش بیاورد. طبیعتا آن مرد قبول نکرد و ساندویچ مرغی به او داد، که مرغ داشت. جمعمان را خراب کرده بود. از او متنفر بودیم و او هم از ما؛ از یک مشت آدم که میتوانند به راحتی بروند.
من ترسیده بودم. تا به حال در واقعیت چنین شخصیتی ندیده بودم. در گوش فراز گفتم: «این زن مریض است».
بچه ها چپچپ نگاهش میکردند. او سراسیمه پاشد، تلفنش داشت خاموش میشد. از مرد رستوران دار شارژر خواست. نداشتند، اگر تلفنش خاموش میشد شاید هیچوقت نمیتوانست برود. علیرغم میل باطنیام از او پرسیدم گوشیاش چیست و به او شارژر دادم تا آن را شارژ کند.
وقت رفتن شد. دیگر واقعا همهمان میخواستیم برویم خانهمان. همه پول ساندویچهامان را حساب کرده بودیم به جز زنی که نمیتوانست برود. رفت سمت صندوق و برگشت. با این که خیلی سختش بود با ما حرف بزند و ازمان درخواستی داشته باشد گفت نمیتواند پول غذاش را حساب کند. مضطرب و ناامید بود، اما همزمان چهرهاش هیچگونه دلسوزی را برنمیانگیخت. در ادامه تمام حالات عجیبش، با صدایی که به زور شنیده میشد، توضیح داد که کارتش کار نمیکند و برای کارت به کارت کردن هم رمز دوم برایش نمیآید. همه همانطور مات زده و با سوءظن نگاهش میکردیم.
او که بود؟ چرا نمی توانست برود؟ اینجا میان ما چه میخواست؟ چرا با این که گشنه نبود آمده بود شام بخورد؟ چرا دلش ساندویچ مرغی میخواست که مرغ نداشته باشد؟ چرا هر اقدامی از او غیرقابل پیشبینی، ترسناک و عجیب بود؟
تا آن لحظه طوری که متوجه نشود پشت سرش کلی با هم حرف زده بودیم. هیچکس به او اعتماد نداشت و نمیفهمید چرا اینطوری است!
حالا با آن چهره عجیب وسط رستوران ایستاده بود. تلفنش کمی شارژ شده بود اما اگر پول ساندویچش را نمیداد شاید هیجوقت نمیتوانست برود.
همچنان داشتیم با تعجب و بددلی نگاهش میکردیم، اما چیزی داشت بر احساسات منفیمان غلبه میکرد. اولین نفر علیرضا بود که لب گشود، کسی که همه میدانستند مهمترین چیز در زندگی برایش "پول" است؛ کسی که تا به آن لحظه هیچ صحبتی نکرده بود که راجع به پول نباشد؛ همین چند دقیقه پیش بود که کوهی از چکهای پاس نشده یا آنها که موعد سررسیدشان فرا نرسیده را نشانمان داده بود.
ناگهان با چهره و لحنی که مطمئن بود اگر این پول را دهد، هیچوقت نمی تواند آن را پس بگیرد، گفت:
«من حساب میکنم.»
کنشی قهرمانانه از آخرین کسی که انتظار میرفت برای این کار پیشقدم شود. اما در این میان نظرمان به یک صندلی خالی جلب شد. صندلیای که متعلق به مارال بود؛ او بدون معطلی کارت در دست گرفته بود تا حساب کند؛ علیرضا سعی کرد منصرفش کند، اما این صدای رسید پرداخت بود که با بیرون آمدنش از دستگاه پز، همهچیز را تمام کرد.
حالا بلند شده بودیم که برویم. به سمت زنی که نمی توانست برود رفتم و شارژرم را پس گرفتم. بهتزده ایستاده بود. وحشتی غریب چهرهاش را فرا گرفته و تلفن همراهش را محکم در دست گرفته بود. این قصه کی تمام میشد؟
فراز هم سمتش آمد.
«تونستید ماشین بگیرید ؟»
زن به خودش آمد . فراز این را گفت تا یاد او بیاندازد که باید برود. اما آیا میتوانست؟
گوشی شارژ و پول غداش پرداخت شده بود و تنها کاری که باید انجام میداد این بود که برود؛ و همه باورمون شده بود که نمیتواند.
این قصه باید تا کجا ادامه پیدا میکرد؟ رفتیم بیرون. او همانطور سرگشته به گوشی خیره بود.
فراز پرسید: «چی شد؟»
جواب داد ماشین تا چهار دقیقه دیگر میرسد. یعنی واقعا داشت تمام میشد؟
دیر شده بود.آمدیم که حرکت کنیم، اما دیدیم علیرضا و گیسو ایستادهاند. دیر وقت بود و فضا ناامن، برای کسی که حتی از رفتن با مترو میترسید.
گفتند میمانیم تا ماشینت برسد. همه ماندیم؛ علیرغم میل باطنیمان.
ماشین رسید، او سوار شد و رفت. باورمان نمیشد. بالاخره اتفاق افتاد بود، اما آیا به مقصد میرسید؟ این را نمیدانستیم و احتمالا هیچوقت هم نمیفهمیدیم.

در مسیر برگشت هنوز داشتیم راجع به او صحبت میکردیم. در راه وقتی داشتم به ناتوانی آن زن در رفتن و موقعیتمان دور میز رستوران فکر میکردم، ناخودآگاه یاد فیلم «ملکالموت» لوئیس بونوئل افتادم. فیلمی در نقد طبقه اشراف و بورژوازی. فیلم داستان افرادی است که برای شام به یک مهمانی دعوت میشوند و بعد از تمام شدنش به طرز غیر قابل توضیحی، نمیتوانند آنجا را ترک کنند. انگار که گرفتار طلسمی شده باشند.این طلسم تنها وقتی شکسته میشود که آنها میفهمند باید اولین وضعیت و رفتار خود در ابتدای مهمانی را بازسازی کنند.

اما این موقعیتی تازه بود، و اگر طلسمی بود باید به نحو خودش باطل میشد. داشتم به این فکر میکردم که نکند تمام کنشهای ما از ابتدا به باطل شدن این طلسم کمک کرده باشد.
یکی از بچهها به مارال گفت : «من بعید می دونم دیگه پولت رو بهت برگردونه»
نظری که با تایید همه همراه شد، همه مطمئن بودند این زن عجیب و غریب امکان ندارد پول را برگراند.
مارال که جلوتر از ما در حال راه رفتن بود، آرام، در حالی که دستهایش در جیبش بود، به سمت ما برگشت؛ نور چراغ خیابان صورتش را روشن کرد و او سبکبال، با لبخند و لحنی که هیچوقت در زندگیام فراموش نخواهم کرد گفت:
«مهم نیست».
زن سوار ماشین شده و رفته بود. او قسمت عمدهای از راه «رفتن» را پشت سر گذاشته بود. فقط کافی بود تا به مقصد برسد.
تمام مسیر از اول در ذهنم مرور شد. شاید «رفتن» زنی که نمیتوانست برود میسر نمیشد اگر او تا لحظه آخر دوام نمیآورد و تسلیم میشد. وقتی تمام راهها بسته بود با این که برایش سخت بود با ما همراه شد. اگر ما نمیگذاشتیم در جمعمان حضور داشته باشد؛ اگر شارژ گوشیاش تمام میشد؛ اگر علیرضا آن کنش قهرمانانه را انجام نمیداد؛ اگر مارال به جای او کارت نکشیده بود؛ اگر آنجا که درمانده بود فراز به او یادآوری نمیکرد که باید برود؛ اگر علیرضا و گیسو آن چهار دقیقه در کنارش نمی ماندند شاید هیچوقت نمیتوانست برود.
و حالا نوبت من بود که کاری انجام دهم. تا شکستن این طلسم تکمیل شود. تا او به مقصد برسد. حالا من تنها باید باور میکردم. باید باور میکردم که او نه زنی است عجیب و غریب که قصد سواستفاده دارد، نه مریض است و نه کلاش. باید باور می کردم که او صرفا زنی بود که نمیتوانست برود.
پس اینطور بود که رو به مارال که دیگر از من دور شده بود با صدای بلند گفتم: «ولی من فکر می کنم پولت رو برمی گردونه»
بله، من با تمام وجود این حقیقت را باور کردم، و گواهش صدای اساماس واریز به حسابی بود، که فردای آن شب در اتاق مارال، طنینانداز شد.

آخرشب موقع خداحافظی بود که از طریق یکی از بچهها فهمیدیم آن زن برای ثبت نام در کارگاه «مارکتینگ به مثابه «بودن»» به آنجا آمده.
اصلا شاید آن زن از جهان دیگری آمده بود. برای همین رفتارش آن قدر عجیب بود. شاید تنها چیزی که میخواست این بود که «باشد». شاید برای همین نمیتوانست برود. برای «رفتن» باید «بود»؛ و او تازه داشت «بودن» را یاد میگرفت. شاید مثل پینوکیو که دوست داشت به انسان تبدیل شود، او هم در تمنای «بودن»، روزی ترانه ابی به گوشش خرده بود:
برای باور «بودن» جایی باید باشه باید!
گشته بود و ناگاه با فراخوان این کارگاه مواجه شده بود. حاضرم شرط ببندم که او هیچ علاقهای به مارکتینگ نداشته و تنها قسمت «بودن»، در عنوان این کارگاه او را به اینجا کشانده. او حالا باید «بودن» را میفهمید و چه کسی بهتر از خشایار که بتواند برای «بودن»، به زنی که نمی توانست برود کمک کند. خشایاری که منتقد سرسخت این کارگاه بود. خشایاری که بیش از همه «بودن» را میفهمید. او که از همه ما بیشتر فلسفه میدانست و از داستان بیزار بود. داستان سرایی کار من است و کار خشایار این است که با جادوی کلامش، و احاطهاش بر فلسفه( که قسمت عمدهای از تاریخ آن راجع به «بودن» است.)، به آن زن بفهماند تنها چیزی که به آن برای «بودن» نیاز ندارد، مارکتینگ است.
هر چه بود داستان زنی که نمی توانست برود، با «رفتن» او تمام شد. و اگر فرضیه اول را در نظر بگیریم، این داستان یک بار دیگر به من یادآوری کرد که طلسمها آمدهاند که باطل شوند؛ هر کدام در زمان مناسب و به نحو خاص خود. فقط باید دوام آورد و جنگید. فقط کافی است که تسلیم نشد. در نهایت این داستان امیدی را در من زنده کرد که شاید روزی برسد، که خواب هایم بالاخره تمام شوند، و خواستههایم در زندگی، عملی!