تأملی بر تغییر ذائقه فرهنگی ما
چند سال پیش اگر کسی میگفت فلان نفر برای مردم کتاب میخواند و هزاران نفر پای صحبتش مینشینند، عجیب نبود.
اما امروز کافی است نگاهی به فضای مجازی بیندازیم؛ کسانی که شوخیهای سطحی، حاشیههای بیپایان یا رفتارهای نمایشی تولید میکنند، مخاطبان میلیونی دارند. در مقابل، کسانی که کتاب معرفی میکنند یا برای مردم کتاب میخوانند، اغلب در حاشیهاند.
چه شد که چنین شد؟
آیا مردم دیگر به دانستن علاقه ندارند؟ یا مسئله پیچیدهتر از این حرفهاست؟
ما در «عصر توجه» زندگی میکنیم.
سرمایهی اصلی پلتفرمها نه دانش، بلکه زمان و توجه ماست. محتوایی موفقتر است که سریعتر دیده شود، سریعتر فهمیده شود و سریعتر واکنش بگیرد.
کتاب، ذاتاً آهسته است.
فهمیدن، مکث میخواهد.
اما لودگی، فوری پاداش میدهد؛ خندهای کوتاه، هیجانی سریع، و عبور.
وقتی الگوریتمها بر اساس لایک و بازدید تصمیم میگیرند، طبیعی است که محتوای سادهتر و احساسیتر جلو بیفتد.
باید یک سؤال صادقانه بپرسیم:
آیا مردمی که با فشار اقتصادی، اضطراب اجتماعی و دغدغههای روزمره دستوپنجه نرم میکنند، توان ذهنی برای خواندن و فکر کردن عمیق دارند؟
بسیاری از مردم خستهاند.
وقتی ذهن خسته است، سرگرمی سبک انتخاب امنتری به نظر میرسد.
لودگی الزاماً نشانه بیفرهنگی نیست؛ گاهی نشانهی فرار از فشار است.
روزی «اندیشمند بودن» ارزش محسوب میشد.
امروز «دیده شدن» ارزش شده است.
در فرهنگی که معیار موفقیت تعداد فالوئر است، طبیعی است که تولیدکننده محتوا به سمت چیزی برود که سریعتر دیده میشود.
کتابخواندن مسیر آهستهای برای شهرت است؛
نمایش و جنجال، مسیر سریعتر.
شاید باید از خودمان هم بپرسیم:
آیا کتابخوانها توانستهاند محتوای خود را با زبان نسل جدید عرضه کنند؟
نسل امروز با تصویر، ریتم تند و روایت کوتاه بزرگ شده است.
اگر معرفی کتاب همچنان خشک، رسمی و بدون روایت شخصی باشد، طبیعی است که جذابیت کمتری داشته باشد.
شاید مسئله این نباشد که مردم کتاب نمیخواهند؛
شاید ما بلد نیستیم کتاب را جذاب روایت کنیم.
فرهنگ نابود نشده؛
تغییر شکل داده است.
پادکستهای تحلیلی، کتابهای صوتی، کانالهای معرفی کتاب و باشگاههای مطالعه هنوز مخاطب دارند—اما شاید نه به اندازه محتوای سرگرمکننده.
فرهنگ امروز ترکیبی است از سرعت و عمق.
مشکل زمانی آغاز میشود که عمق کاملاً حذف شود.
به جای سرزنش «مردم»، شاید بهتر باشد بپرسیم:
آیا خود من کتاب میخوانم؟
آیا برای فرزندم الگوی مطالعه هستم؟
آیا از تولیدکنندههای محتوای ارزشمند حمایت میکنم؟
فرهنگ از بالا تحمیل نمیشود؛
از انتخابهای روزمره ما ساخته میشود.
شاید مسئله این نباشد که مردم دیگر کتاب را دوست ندارند؛
شاید مسئله این باشد که در هیاهوی امروز، حوصلهی فکر کردن کمتر شده است.
در زمانی که سرعت، شوخیهای سطحی، واکنشهای فوری و محتوای کوتاه بیش از هر چیز دیگری دیده میشوند، طبیعی است که کتاب و کتابخوانی کمتر در مرکز توجه قرار بگیرد. اما این به معنای بیارزش شدن مطالعه نیست؛ بلکه نشان میدهد فرهنگ ما درگیر نوعی تغییر ذائقه شده است.از یک سو، فشارهای اقتصادی، خستگی ذهنی و فرسودگی روزمره باعث شده بسیاری از مردم به سمت سرگرمیهای سبکتر بروند. از سوی دیگر، الگوریتمها و فضای مجازی نیز محتوایی را بیشتر بالا میکشند که سریعتر دیده شود، نه لزوماً عمیقتر باشد. در چنین فضایی، کتابخوانها کمتر دیده میشوند، نه چون کماهمیتاند،بلکه چون مسیرشان آهسته تر و کم سر و صداتر است.
با این حال، هنوز هم راه بازگشت وجود دارد.
اگر بخواهیم فرهنگ مطالعه دوباره جان بگیرد، باید از خودمان شروع کنیم:
از انتخابهای روزانهمان، از الگویی که برای فرزندانمان میسازیم، از حمایت از محتواهای ارزشمند، و از این باور که دانایی هنوز هم مهم است.
شاید وقت آن رسیده باشد که دوباره از خود بپرسیم:
آیا ما واقعاً از کتاب فاصله گرفتهایم، یا فقط در میان این همه شلوغی، صدای کتاب را کمتر میشنویم؟