
کار یا مسکن
یه مدت بود فکر میکردم فقط آدمهای مسئولیتپذیر خیلی کار میکنن، ولی هرچی بیشتر نگاه کردم دیدم پشتِ این «خیلی کار کردن» همیشه یه چیز دیگه قایمه.
خیلی از آدمهایی که معتاد به کارن، خودشونم دقیق نمیدونن از این همه کار چی میخوان. فقط یه چیز رو میدونن: کار که باشه، آرومن.
انگار کار شده یه نسخهی ضداضطراب. یه راهی برای خاموش کردن اون صدای توی ذهن که بیوقفه حرف میزنه. تا وقتی دارن کار میکنن، اون صدا کوتاه میاد. وقتی کار نیست، بیقراری بالا میره، ذهن شلوغ میشه، دلشون آشوب.
برای همین هی بیشتر کار میکنن، بیشتر مشغول میشن، چون توی کار، هم خودشون رو پیدا میکنن هم خودشون رو گم میکنن.
مرز بین پرتلاشی و اعتیاد به کار دقیقاً همینه: پرتلاشها برای «پیش رفتن» کار میکنن، معتادها برای «آروم شدن».
گاهی این اعتیاد اونقدر طبیعی شده که خود آدمها هم فکر نمیکنن مشکلی هست. میگن «من که مشکلی ندارم، فقط آدم کار کردنم.» ولی شاید یه گوشهی ذهنشون میدونن، این عشق یهجور پناهه… پناه از اضطراب، از فکر، از سکوت، از خودِ خودشون.
و شاید وقتشه این رو یه بار با خودشون مرور کنن: من دارم کار میکنم چون باید؟ یا چون فقط وقتی کار هست، حالم خوبه؟
و آخرش…
گاهی هم بد نیست از خودمون بپرسیم: اگر یه روز کار نباشه، با اون همه فکر و اضطراب چی کار میکنیم؟ بعضی وقتها جواب این سؤال رو تنهایی پیدا نمیکنیم. حرف زدن با یه آدم متخصص—مثل یه رواندرمانگر یا روانپزشک—میتونه کمک کنه بفهمیم دقیقاً از چی فرار میکنیم و چطور میشه بدون پناه
بردن به کار هم کمی آرامتر زندگی کرد.
پناهبردن بردن به کار هم کمی آرامتر زندگی کرد.