
سالها بود که هیچ کاری را به سرانجام نمیرسوندم
هر چیزی را که شروع میکردم، نیمهکاره رها میکردم؛ از زبان خواندن گرفته تا کلاس پیانو، تراپی رفتن، حتی فکر مهاجرت.
کتاب هم که همیشه با شوق و ذوق شروع میکردم، چند صفحه بعد کنار گذاشته میشد.
تلخترین بخش ماجرا اما این نبود.
تلخی جایی بود که این حرفها را از کسی میشنیدم که قرار بود حامی زندگیام باشد.
کسی که وقتی میخواستم کاری جدید شروع کنم، به جای حمایت، یادآوری میکرد که «تو هیچوقت چیزی را تا آخر نمیبری.»
تراپیستم یک بار حرفی زد که هنوز توی ذهن من مونده:
«مگه کارها باید ته داشته باشن؟
تو زبان خوندی، پیشرفت کردی …
مگه حتماً باید آیلتس ۸ بگیری تا بگی به تهش رسیدی؟
اصلا این گرفتن نمره به چه کارت میاد وقتی هدفی براش نداری»
و راستش، این طرز فکرهای سختگیرانه حاصل سالها زندگی کنار یک آدم خودشیفته بود؛
کسی که با کمالگرایی بیمارگونهاش، ارزش هر تلاشی را صفر میکرد.
اما من یک روز به یک نقطه بحرانی رسیدم.
نقطهای که در آن فقط یک انتخاب داشتم:
یا دوباره فرو برم توی همون چرخه همیشگی،
یا شروع کنم.
باید استقلال مالی می داشتم .....
پس نشستم، فکر کردم، ترسیدم، دودل شدم…
اما آخرش گفتم: «شروع میکنم. حتی اگر ندونم تهش چیه.»
یک دوره آموزشی برگزار شد و من ثبتنام کردم.
و اتفاقی افتاد که سالها در من نبود:
اینبار موندم،
اینبار تموم کردم.
باورتون نمیشه، حتی پروژهاش را هم تحویل دادم!
و حالا حتی دارم یک تکلیف اختیاری را انجام میدم: همین نوشتن در ویرگول.
آیا متخصص شدم؟ نه.
به جایی رسیدم؟ نه.
کار پیدا کردم؟ هنوز نه.
اما میدونید چی مهمه ؟
اینکه حالم خوبه… خیلی هم خوبه.
حسی که سالها تجربهاش نکرده بودم.
برای اولین بار بعد از مدتها،
نه به خاطر یک دستاورد بزرگ، نه به خاطر یک موفقیت حرفهای،
بلکه تنها به خاطر اینکه
شروع کردم و ایستادم تا آخرش....
شروع کردم و ایستادم تا آخرش.