ویرگول
ورودثبت نام
از نوع شروع
از نوع شروع
از نوع شروع
از نوع شروع
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

طعم گس این روزها

مدت‌هاست دارم به این فکر می‌کنم که چی میشه یه نفر، یا حتی یه آرزو، یه‌دفعه برات بی‌اهمیت میشه؛ طوری که انگار اصلاً اون آدم وجود نداشته. دیگه کارهاش نه عصبانیتت می‌کنه، نه خوشحالت.

یا مثلاً یه آرزویی داشتی که بهش برسی؛ شاید سال‌ها براش تلاش کرده باشی، شب‌ها با فکرش خوابیده باشی و صبح‌ها با امیدش بیدار شده باشی، اما یه جایی به بعد دیگه مهم نیست. انگار یه چیزی توی آدم یواش‌یواش خاموش میشه.

راستش اصلاً نمی‌دونم این حس‌ها عادی‌ان یا نه.

این روزا به یه جور بی‌تفاوتی عجیب رسیدم؛ نسبت به آدما، نسبت به رویاهام. فقط یه سؤال ساده توی ذهنم مونده: «خب آخرش چی؟»

شاید هم به خاطر زندگی توی ایرانه. می‌دونی، انقدر توی یه برهه‌هایی فشار پشتِ فشار میاد که یه جایی به بعد دیگه حتی چیزی هم حس نمی‌کنی. اولش ناراحت میشی، بعد عصبانی، بعد خسته… و بعد یه‌دفعه می‌بینی دیگه هیچ‌چیز اون‌قدرها مهم نیست.

حس می‌کنم حال خیلی‌هامون همین‌طوری شده؛ انگار یه ناامیدی آروم کل جامعه رو گرفته.

نه خنده‌ها از ته دله، نه خوشی‌ها اون‌طوری که باید به آدم می‌چسبه.

مزه‌ی زندگی یه‌جورایی گَس شده…

آره، «گس» شاید بهترین کلمه براش باشه؛ نه اون‌قدر تلخه که نتونی ادامه بدی، نه اون‌قدر شیرینه که دلت بخواد مزه‌شو نگه داری.

حتی پادکست «رواق» و اپیزودهای مکتب اگزیستانسیال یالوم هم دیگه حالمو خوب نمی‌کنه.

خیلی وقته قربون‌صدقه‌ی گلدون‌هام هم نرفتم؛ همونایی که قبلاً هر برگ تازه‌شون می‌تونست حالمو بهتر کنه.

یادمه یه دوره‌ی طولانی واقعاً توی لحظه زندگی می‌کردم.

کوچیک‌ترین چیزها هم برام لذت‌بخش بود؛ یه لیوان چای، یه پیاده‌روی کوتاه، یا حتی یه عصر معمولی. شاید چون حالِ همه‌مون از الان بهتر بود.

من عادت دارم وقتی توی کوچه و خیابون راه میرم، به صورت آدما نگاه کنم. اون وقت‌ها توی چشم‌های خیلی‌ها می‌شد ذوق و شوق دید؛ یه امید ساده به زندگی.

اما حالا نه… توی بیشتر نگاه‌ها چیزی جز نگرانی، خستگی و یه‌کم هم افسردگی نیست. انگار همه دارن به چیزی فکر می‌کنن که هنوز نیومده، ولی از الان نگرانشن.

و یه چیز دیگه رو هم کم‌کم فهمیدم:

احساس خوشبختی فقط یه حسِ فردی نیست؛ یه حسِ جمعیه. وقتی حالِ جمع خوب باشه، حالِ آدما هم بهتر میشه. وقتی امید توی هوا باشه، حتی آدما غریبه هم مهربون‌تر به نظر میرسن.

شاید برای همینه که این روزا، بیشتر از هر چیزی، دلم برای «حالِ خوبِ جمعی» تنگ شده.

زندگیامیدساده
۷
۰
از نوع شروع
از نوع شروع
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید