
وقتی خودتو نادیده میگیری…
تا حالا شده چیزی ناراحتت کنه، ولی خیلی راحت به خودت بگی:
«ولش کن… مهم نیست.»
در حالی که ته دلت خوب میدونی مهمه.
میدونی ناراحت شدی.
میدونی یه جایی از درونت درد گرفته.
اما باز هم ردش میکنی، میذاری بگذره، انگار نه انگار.
اینجا دقیقاً همون جاییه که آدم آرومآروم شروع میکنه به نادیده گرفتن خودش.
اصلاً یعنی چی وقتی میگن «فلانی خودش رو نادیده میگیره»؟
شاید یعنی همیشه بقیه اولویت دارن.
همه اول… بعد تو.
یعنی وقتی نوبت بقیهست، حواست به همهچیز هست؛
که ناراحت نشن،
که اذیت نشن،
که چیزی کم نداشته باشن.
اما وقتی میرسه به خودت، خیلی راحت از کنارش رد میشی.
انگار حالِ تو چندان مهم نیست.
ولی چرا بعضی از ما این کار رو میکنیم؟
چرا گاهی… یا حتی بیشتر وقتها… خودمون رو نادیده میگیریم؟
فکر میکنیم از بقیه کمارزشتریم؟
فکر میکنیم بقیه مهمترن؟
یا شاید تهِ ذهنمون حس میکنیم چیز خاصی برای ارائه نداریم؟
شاید ریشهاش برگرده به بچگی.
شاید چیزی باشه که از پدر و مادرهامون یاد گرفتیم.
شاید هم اونقدر شنیدیم «باید از خودت بگذری» که کمکم یاد گرفتیم خودمون رو کامل کنار بذاریم.
تا حالا از خودت پرسیدی چند بار تو زندگیت خودتو نادیده گرفتی؟
گاهی؟
کم پیش میاد؟
اغلب وقتها؟
یا تقریباً همیشه؟
اگه بخوام درباره خودم بگم…
راستش بیشترِ وقتها همینطور بوده.
از بچگی تا الان.
و صادقانه بگم؟
خودمم دقیق نمیدونم چرا.
اما یه جایی آدم خسته میشه.
یه جایی از خودش میپرسه:
«چرا همیشه من آخر باشم و بقیه اول؟»
میدونی وقتی خودتو نادیده میگیری چی میشه؟
کمکم بقیه هم یاد میگیرن همین کارو باهات بکنن.
دیگه اولویت کسی نیستی.
خیلیها حتی حواسشون نیست با تو چطور حرف میزنن.
خیلی وقتها چیزهایی میگن یا رفتارهایی میکنن که واقعاً حالت رو بد میکنه…
اما تو هیچی نمیگی.
چرا؟
چون انگار به خودت اجازه ناراحت شدن ندادی.
چون ته دلت میترسی اگر چیزی بگی، شاید بقیه ناراحت بشن.
و یه حقیقت تلخ این وسط هست:
وقتی خودت خودتو نبینی، بعیده بقیه هم تو رو ببینن.
بدتر از اون اینه که کمکم به این وضعیت عادت میکنی.
انگار طبیعی شده که سهم تو همیشه کمتر باشه.
یه جایی از خودت میپرسی:
«نکنه واقعاً من مهم نیستم؟»
در حالی که حقیقت چیز دیگهایه.
حقیقت اینه که آدمها معمولاً همونقدر به ما اهمیت میدن که ما به خودمون میدیم.
و این واقعاً تلخه.
خیلی تلخ.
اما یه روز بالاخره به خودت میای.
یه جایی از درونت میگه:
«بسه دیگه.»
خسته میشی از اینهمه نادیده گرفته شدن.
از اینکه همیشه کوتاه بیای.
از اینکه همیشه سهم تو آخر باشه.
بعد آرومآروم شروع میکنی تمرین کردن.
به خودت قول میدی گاهی…
فقط گاهی…
خودتو هم اولویت بذاری.
به خودت اجازه میدی ناراحت بشی.
اجازه میدی از بعضی حرفها دلگیر بشی.
و مهمتر از همه، به خودت اجازه میدی واکنش نشون بدی.
اما راستش؟
خیلی سخته.
انگار میخوای بعد از سالها از یه پیله بیرون بیای.
هی نمیشه…
هی به در و دیوار میخوری…
اما ادامه میدی.
کمکم یاد میگیری خودتو ببینی؛
نه چون خودخواه شدی،
بلکه چون بالاخره فهمیدی تو هم بخشی از این زندگی هستی.
تلاش میکنی خودتو ببینی،
تا شاید بقیه هم تو رو ببینن.
شاید اینطوری یه کم آرومتر بشی.
و شاید… فقط شاید…
بتونی یه ذره از بدهیای که به خودت داری رو جبران کنی.
چون گاهی
مهربون بودن با خودت، مهمترین مهربونی دنیاس.