خروج آبرومندانهی واشنگتن، یا تداوم حیات خونبار اسرائیل؟

آغاز دور تازهی درگیری میان جمهوری اسلامی ایران و رژیم صهیونیستی، بیش از هر زمان دیگری یک واقعیت راهبردی را آشکار کرده است: در یک سو، آمریکا با فشارهای اقتصادی، امنیتی و هزینههای فزاینده جنگ در پی خروج آبرومندانه از بحران است و در سوی دیگر، رژیم صهیونیستی بقای خود را در استمرار بحران، پیشروی و گسترش میدان درگیری جستوجو میکند. این دو منطق، امروز در نقطهای ایستادهاند که نه تنها همراستا نیستند، بلکه بهتدریج در حال تبدیل شدن به دو مسیر متعارض در یک جنگ واحد هستند.
ترامپ که در آغاز این چرخهی بحران از ۹ اسفند ۱۴۰۴، شهادت رهبر معظم انقلاب و خونخواهی مقتدرانه نیروهای مسلح، تصور مواجهه با چنین سطحی از مقاومت و ضربات راهبردی را نداشت، اکنون بیش از هر چیز در پی زمینهسازی یک خروج آبرومندانه از این باتلاق است؛ خروجی که بیش از آنکه نظامی باشد، بر دستاوردسازی رسانهای و دیپلماتیک تکیه دارد. فشارهای ناشی از بسته شدن تنگه هرمز، حملات در حاشیه خلیج فارس و هزینههای مستقیم و غیرمستقیم اقتصادی، واشنگتن را ناگزیر کرده تا به سمت مهار بحران و بازگشت به ادبیات مذاکره حرکت کند. از همین روست که مقامات آمریکایی در مقاطع مختلف، بر توقف درگیریها و ضرورت بازگشت به میز گفتوگو تأکید میکنند.
اما در همین زمان که واشنگتن در حال عقبنشینی تدریجی خود از باتلاق جنگ است، بقای رژیم صهیونیستی با منطق دیگری تعریف میشود؛ منطقی که بقا را نه در ثبات، بلکه در تداوم جنگ خلاصه کرده است. این رژیم در طول حیات خود نشان داده که برای حفظ موجودیت، ناگزیر از پیشروی مستمر، بحرانآفرینی و توسعه میدان درگیری است. تجربههای متعدد از جمله تلاش برای گسترش عملیات علیه بیروت، که در ابتدا با هشدار قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا(ص) و فشارهای پیدا و پنهان آمریکا متوقف شد و چندی بعد به عنوان مقدمهای بر درگیری جدید با ایران اجرا شد، نشان میدهد که ساختار این رژیم بدون تداوم تنش و خشونت، توان بازتولید و بقای خود را از دست میدهد.
در چنین چارچوبی، آنچه امروز بیش از هر چیز اهمیت دارد، شکلگیری یک شکاف واقعی میان منافع ایالات متحده و الزامات بقای رژیم صهیونیستی است. آمریکا به دنبال کنترل بحران و خروج تدریجی از جنگ باتلاقگونه است، در حالی که تلآویو ادامه جنگ را شرط بقای سیاسی و امنیتی خود میداند. همین تعارض، یکی از مهمترین متغیرهای تعیینکننده در روند تحولات پیشروست.
تحمیل آتشبس اخیر از سوی واشنگتن را نیز باید در همین چارچوب تحلیل کرد. برخلاف برخی روایتها که آن را نشانه مدیریت کامل بحران توسط آمریکا معرفی میکنند، ورود مستقیم ترامپ به میدان برای متوقف کردن درگیریها بیش از آنکه نشانه آسودگی خاطر واشنگتن باشد، بیانگر فوریت بحران و نگرانی از هزینههای فزاینده جنگ است. واقعیت آن است که هرچه دامنه درگیری گسترش یافت، مدیریت بحران از سطح فرماندهان نظامی و دستگاه دیپلماسی فراتر رفت و به مسئلهای در سطح شخص رئیسجمهور آمریکا تبدیل شد؛ موضوعی که خود گویای ابعاد فشارهای ناشی از تداوم جنگ و ضرورت یافتن راهی برای خروج از آن است.
در این میان، پاسخ ایران به تجاوزات رژیم صهیونیستی به جبهه لبنان، صرفاً در قالب یک چرخه واکنش و ضدواکنش قابل فهم نیست، بلکه بخشی از یک معادله بازدارندگی گستردهتر است که هیمنه امنیتی آمریکا و اسرائیل را به چالش کشیده است. فاصله میان هزینه و دستاورد جنگ برای این دو بازیگر، بهطور معناداری در حال افزایش است و همین مسئله، استمرار درگیری را برای آنان پرهزینهتر و غیرقابل مدیریتتر کرده است که پنجره فرصت را برای نیروهای مسلح ایران باز نموده است.
در این معادلات، واکنشهای شتابزده و فوری رژیم صهیونیستی به هر ضربه، بیش از آنکه نشانه اقتدار باشد، بیانگر تلاش برای ترمیم بازدارندگی فرسوده و احیای هیمنهای است که در معرض فرسایش جدی قرار گرفته است. در واقع، این واکنشها نه از موضع برتری، بلکه از سر اضطراب امنیتی و نیاز به بقا صادر میشود؛ وضعیتی که در آن، استمرار عملیات نظامی به جای انتخاب، به اجبار تبدیل شده است.
در کنار این تحولات بیرونی، یک مؤلفه مهم دیگر نیز نباید از نظر دور بماند: انسجام داخلی و میدان اجتماعی. در شرایطی که جنگ میتواند به ابزاری برای بازتعریف جبهههای داخلی توسط دشمن تبدیل شود، حفظ همبستگی اجتماعی و حضور معنادار در صحنه عمومی، یک عامل تعیینکننده در خنثیسازی پروژههای فشار ترکیبی است.
تجربه نشان داده است که هرگونه شکاف اجتماعی، به سرعت در محاسبات دشمن بهعنوان فرصت راهبردی ترجمه میشود؛ بنابراین انسجام در خیابان و در ساحت اجتماعی، نه یک امر حاشیهای، بلکه بخشی از معادله بازدارندگی است که میتواند از شکلگیری جبهههای جدید در داخل جلوگیری کند و اشاره مکرر رهبر انقلاب به حفظ حضور در خیابان گویای تدبیر و تحلیل دقیق رهبری در این معادلات است.
با این حال، آتشبس به معنای پایان یافتن تعارض بنیادین میان آمریکا و رژیم صهیونیستی نیست. واشنگتن ممکن است بتواند برای مدتی آتش جنگ را مهار کند، اما هنوز این پرسش پابرجاست که آیا قادر خواهد بود منطق بقامحور رژیم صهیونیستی را نیز مهار کند؟ رژیمی که موجودیت خود را در توسعه میدان درگیری، بحرانآفرینی و فرار به جلو تعریف کرده است، دیر یا زود بار دیگر در برابر الزامات راهبردی آمریکا قرار خواهد گرفت. از این منظر، آتشبس فعلی را بیش از آنکه بتوان پایان یک بحران دانست، باید فرصتی برای بازآرایی بازیگران و آزمونی برای سنجش عمق شکاف میان واشنگتن و تلآویو تلقی کرد.
در نهایت، سؤال اصلی امروز منطقه فراتر از توان نظامی طرفین است: آیا ایالات متحده قادر خواهد بود از باتلاقی که در آن گرفتار شده، خروجی آبرومندانه و کنترلشده طراحی کند، یا آنکه منطق بقامحور رژیم صهیونیستی، آتشبس کنونی را نیز به وقفهای موقت در مسیر یک رویارویی فرسایشی و پرهزینهتر تبدیل خواهد کرد؟