امروز بعد از نماز صبح،در واپسین صفحه ی کتاب "انسان شادکام" اثر کریستین بوبن ،چنین خواندم:
خدا کودکی است که قایم میشود. اما در یک لحظه خود را لو میدهد، در همان لحظهای که از کنارش میگذریم و خندهی بیاختیارش را میشنویم. خندهی او را در همه جا میتوانیم بشنویم؛ در نوای موسیقی ، در سکوت، یا حتی در دهانی بیدندان... صدایی که دسته ای گل در اتاقی کوچک تولید می کند باورنکردنی است...
و سطرهای آخر کتاب این بود :
به آسمان نگاه می کنم. دری وجود ندارد. شاید همیشه باز بوده. در این آبی، گاهی خنده ای شبیه گلها را می شنوم که با شنیدنش امکان ندارد خنده تان نگیرد. این آبی رابرای شما لای این کتاب می گذارم.
امروز بیشتر گوش می کنم. امروز کودکان،گلها، آسمان و هر چه آبیست را با نگاهم بیشتر می کاوم. من این آوازها و این نگاههای زیبا را دوست دارم...