فصل دوم – انتقام
پس از شلیک به پدربزرگم، دستم را لرزان روی تفنگ گذاشتم و شلیک کردم. تیرها با سرعتی وحشتناک جابهجا میشدند و یکی از آنها به ران پایم خورد. ارتش ما با خودروهای نظامی از پارکینگ بیرون آمد و من، پدربزرگم و صبا با آنها رفتیم داخل یک ساختمان امن.
نبض پدربزرگم بسیار ضعیف میزد و خون زیادی از دست داده بودم؛ هوشیاریام کم شده بود. ما را پیش دکتری بردند که توانست تیر را از پایم خارج کند. اما همان موقع، وقتی صدای گریه همه را شنیدم، متوجه شدم پدربزرگم پر کشیده است… و بیهوش شدم.
⸻
سه روز بعد، چشمهایم را باز کردم. تمام بدنم درد میکرد و سکوتی سنگین فضای اتاق را پر کرده بود. تنها صبا کنارش بود، سعی میکرد کمکم کند تا بلند شوم، اما نتوانستم. با صدای لرزان پرسیدم:
– بابام کجاست؟
صبا جوابی نداد و تنها گریه میکرد. دیگر مطمئن شدم: حال من و اطرافیانم واقعاً خراب است. به اتاقم برگشتم و خودم را حبس کردم. حال مادر بزرگم و صبا هم خوب نبود؛ صبا هنوز از اسارت دست افغانستانیها و از دست دادن پدربزرگم آسیب دیده بود. مردم تلاش میکردند به من نزدیک شوند، اما حتی حضورشان هم نتوانست درد درونم را آرام کند.
یک روز، آقای صمدی آمد و با آرامش گفت:
– میدانیم حالت بد است، ولی باید خودت را به عنوان جانشین پدربزرگت اعلام کنی.
اول مخالفت کردم، اما وقتی جملهای گفت که قلبم را لرزاند:
– انتقام پدربزرگت را بگیر…
مثل جرقهای بود که آتش درونم را روشن کرد. بلند شدم و تصمیم گرفتم دوباره به جمع برگردم. صبح روز بعد، خودم را به عنوان جانشین پدربزرگ اعلام کردم. از آنها خواستم تنها ده سرباز به من بدهند تا به انبار دشمن نفوذ کنم و کار را تمام کنم. ابتدا مخالف بودند، اما با تلاش و اصرار من موافقت کردند.
صبا میخواست همراه من بیاید، اما به او گفتم:
– تو هنوز ضعیفی و ممکن است آسیب ببینی.
با تمام این حرفها، میدانستم که بدون صبا هم نمیتوانم جلو بروم، اما مجبور شدم ریسک کنم.
⸻
وقتی به محل دشمن رسیدیم، متوجه شدیم آنها مجهز به تانک شدهاند. سربازان ما ترسیده بودند، اما به آنها گفتم:
– نترسید! به یاد داشته باشید اینها همان موجوداتی هستند که خانوادهمان را نابود کردند!
جنگ آغاز شد و افغانها سرسخت بودند، اما سربازان ما با شجاعت میجنگیدند. به مرور، دشمن ما را محاصره کرد و همه ترسیده بودند. صداهای جیغ، انفجار و تیراندازی همه جا پیچیده بود و من داشتم فکر میکردم: «چه بلایی سر ما آمده؟» سرباز ها يكي پس از ديگري ميوفتادن و ميمردن داشتيم شكست ميخورديم تا ديدم صبا از دور با سپاه اصلي داره مياد افغان ها ترسيده بودند و ميدونستند كه شكست خوردن درگيري شديد شد و عقب نشيني كردن وبعد رفتم سراخ كسي كه پدر بزرگم را كشت و منم اونو كشتم.
بعدش كسايي كه گروگان افغان ها بودن رو اورديم شهرك حالا جمعيت شهرك بيشتر از هميشه بود و جا كم تصميم گرفتيم تا منطقه رو بزرگتر كنيم ولي يك گله زامبي درست پشت ديوار ها بود و ممكن همچي رو خراب كنه
گفتم من با موتور ميرم و سرگرم شون ميكنم فكر خوبي بود ولي خطرناك ولي بايد ميرفتم صبح شد و راه افتادم مردم ديوار رو سريع داشتن درست ميكردن وقتي كمي گذشت ديدم صداي بزرگ و عجيبي از شهرك امد و بخش بزرگي از گله رفتن سمت صدا ترسيده بودم و نگران ولي بايد راه رو ادامه ميدادم
نصف راه که پیش رفتم، موتورم خاموش شد و تنها راه فرار، دویدن به سمت یک کارخانه متروکه بود. همهچیز تاریک بود و صدای نزدیک شدن زامبیها از پشت در میآمد. در ساختمان، پلههای زنگ زده را بالا رفتم و به پشتبام رسیدم. یک جنازه کنار یک باتوم بود؛ آن را برداشتم و با پرشی سریع خود را به ساختمان بعدی رساندم. چند زامبی آنجا بودند، اما موفق شدم آنها را بزنم و سریع به سمت شهرك دویدم.
شب شده بود و هرچه نزدیکتر میشدم، صدای تیراندازی و وحشت بیشتر میشد. وقتی به شهرك رسیدم، دیدم مردم و ارتش با هم متحد شدهاند و زامبیها را یکی یکی میکشند. خون روی صورتم پاشیده بود، اما فقط به مادربزرگ و صبا فکر میکردم. بالاخره آخرین زامبی هم کشته شد و صبا با سرعت آمد و من را در آغوش گرفت. با هم گریه کردیم، هر دو از ترس و تنهایی گذشته بودیم.
صبح شد و دیوارها تکمیل شدند. ماهها گذشت و زندگی دوباره آرام شد. ما کشاورزی و دامداری راهاندازی کردیم، با خورشید برق تولید میکردیم و شهرك را امن نگه داشتیم. رابطه من و صبا هر روز محکمتر میشد.
⸻
در اولین روز تابستان، وقتی در شهرك قدم میزدم، نگهبان صدایم زد:
– چند نفر غریبه با تو کار دارند!
با تعجب رفتم و دیدم مادر و داییام هستند. از شدت شوک گریه کردم و آنها را بغل کردم. آنها خسته و گرسنه بودند. گفتند:
– ما با فامیل جای امنی داشتیم، اما چند نفر به ما حمله کردند و خاله و پسرعموت را گروگان گرفتند.
تصمیم گرفتم بدون اتلاف وقت به نجاتشان برویم. صبا و من خودرو و مهمات را آماده کردیم. شب، با دلشورهای شدید، منتظر بودم تا صبح شود و ما به راه بیفتیم.
صبح شد و ما راه افتادیم… ته دلم میدانستم که این فقط آغاز ماجراست.