ویرگول
ورودثبت نام
كسري حسنلو
كسري حسنلو
كسري حسنلو
كسري حسنلو
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ روز پیش

ايا از مردگان ميترسي


فصل اول – آغاز تاریکی

فصل اول –اغاز تاريكي

الان تاريخ  ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ است

شانزده سالم بود و با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی می‌کردم. کم‌کم بوی مدرسه می‌آمد؛ بویی که ازش متنفر بودم. نه به خاطر درس، بلکه به خاطر تکرار. همیشه فکر می‌کردم زندگی نباید این باشد: مدرسه، کار، پیر شدن و بعد مردن. دلم می‌خواست چیزی متفاوت را تجربه کنم، چیزی شبیه فیلم‌ها…

نمی‌دانستم که دنیا قرار است آرزویم را، آن هم به بدترین شکل ممکن، برآورده کند.

اوایل تابستان ویروسی شبیه آنفلوآنزا شیوع پیدا کرد.

اول کسی جدی‌اش نگرفت، اما خیلی زود ترس همه‌جا را برداشت. تب‌های شدید، تشنج، و مرگی که کمتر از یک روز طول می‌کشید. می‌گفتند فقط در ایران، بیشتر از یک میلیون نفر مرده‌اند. دولت دوباره حرف از قرنطینه می‌زد.

آخرین روزهای تابستان بود که همه‌چیز عوض شد.

صبح ۳۰ شهریور

صبح زود با دوستم بیرون رفته بودم. طبق معمول از مدرسه غر می‌زدیم و از آینده‌ای که هیچ‌کدام‌مان دوستش نداشتیم.ولي دوستم يك سوال عجيب پرسيد گفت ايا تو از مردگان ميترسي ؟ ذهنم رو خيلي درگير كرد جوابي پيدا نكردم.

وقتی برگشتم خانه، مادربزرگم و یکی از فامیل‌ها نشسته بودند و درباره ویروس حرف می‌زدند. می‌گفتند آدم‌ها بعد از مرگ دوباره تکان می‌خورند… ولی دیگر خودشان نیستند.

همان‌جا فهمیدم مادرم و دایی‌هایم قرار است به یک مهمانی در شمال تهران بروند. این‌که من را نمی‌برند، دیوانه‌ام کرد، اما چیزی نگفتم. مهمان داشتیم.

مهمان را بردم پارک پشت خانه.

شب که هوا تاریک شد، صدایی شبیه انفجار آمد.

بعد یکی دیگر.

مردم هراسان بیرون ریختند. آنتن موبایل‌ها قطع شده بود و بالای سرمان، هلیکوپترها دسته‌جمعی رد می‌شدند. هنوز نمی‌دانستیم چه خبر است که جیغ‌ها شروع شد.

آدم‌ها از ته پارک می‌دویدند؛ بعضی با وحشت، بعضی عجیب آرام.

بعد دیدم بعضی‌ها به بقیه حمله می‌کنند.

نه مثل انسان…

مثل حیوان.

دست مادربزرگم را گرفتم و دویدم سمت پارکینگی که پدربزرگم نگهبانش بود. در راه یکی از فامیل‌هایمان زخمی شد. محله به جهنم تبدیل شده بود؛ جیغ، خون، فرار.

پارکینگ تنها جای امن بود. مردم التماس می‌کردند داخل بیایند. بعضی مخالف بودند، می‌گفتند خطرناک است.

اما من فقط یک چیز را می‌دانستم:

اگر آن‌ها را بیرون می‌گذاشتیم، چه فرقی با همان موجودات داشتیم؟

کرکره را بالا دادم و همه را راه دادم.

رادیو را روشن کردیم.

گوینده با صدایی لرزان گفت:

«همه‌چیز از همان ویروس شروع شده. بعد از مرگ، بخشی از مغز دوباره فعال می‌شود. این افراد وحشی هستند. انسان کامل نیستند. تا اطلاع ثانوی در جای امن بمانید. نگذارید گاز بگیرند یا زخمتان کنند…»

و بعد…

رادیو قطع شد.

ترس همه‌جا را گرفت. از پنجره بیرون را می‌دیدیم. جهنم واقعی.

جیغ‌ها کم‌کم قطع شدند. انگار همه مرده بودند.

صبح که شد، فهمیدیم فامیل‌مان بیهوش شده. فکر کردیم مرده…

اما مبتلا شده بود.

اول دو نفر را گاز گرفت.

تا این‌که پدربزرگم با چاقو ضربه‌ای به سرش زد.

آن دو نفر، خواهرهای صبا بودند.

صبا…

دختری که دوستش داشتم، اما هیچ‌وقت نگفته بودم. مادرش را بیرون از دست داده بود. وقتی خواهرهایش را هم کشتند، از حال رفت.

می‌دانستم کار درستی بود، اما هیچ‌چیز درست به نظر نمی‌رسید.

گرسنه بودیم. آب و برق قطع شد.

بعد از سه روز، خودم داوطلب شدم برای پیدا کردن غذا. چاقوی پدربزرگ را برداشتم. پنج نفر همراهم آمدند. در ورودی شماره شش درگیر شدیم و یک نفر دیگر را از دست دادیم، اما غذا پیدا کردیم.

کم‌کم نقل مکان کردیم به ورودی پنج.

پدربزرگ چاقوهای زیادی داشت. نقشه کشیدیم برای مغازه سر کوچه. زامبی‌ها زیاد بودند، ولی گرسنگی بدتر.

از شانس‌مان، حواس زامبی‌ها پرت شد و مغازه را خالی کردیم. بعد کوچه را با ورق‌های آهن بستیم.

چند هفته گذشت.

یک روز بیرون رفتم و صبا را دیدم. شکسته، غمگین. کنارش نشستم. حرف زدیم.

به هم نزدیک شدیم.

سه نفر را به‌عنوان مسئول انتخاب کردیم: فلاح‌نژاد، صمدی و پدربزرگم. من جانشین پدربزرگ شدم.

هنوز نگران مادرم بودم. دو ماه گذشته بود، اما مطمئن بودم زنده است.

موتور برق پیدا کردیم. آب را از کانال جمع می‌کردیم، می‌جوشاندیم.

من و صبا با هم گشت می‌رفتیم. اسلحه، بنزین… زندگی جدیدی ساخته بودیم.

تا این‌که فهمیدیم کسی ما را تعقیب می‌کند.

سه نفر حمله کردند. دو نفرشان را زدم، یکی فرار کرد.

کسی جدی نگرفت.

دو روز بعد، نزدیک عید، انفجار در دروازه.

غریبه‌ها حمله کردند. تیراندازی، وحشت، مرگ.

زامبی‌ها هم هجوم آوردند.

صبح، از ۲۰۸ نفر، فقط ۱۶۰ نفر زنده بودند.

فلاح‌نژاد مرده بود.

منو صبا و شايان دوست قديميم

بعد از آن مأمور شدیم محل دشمن را پیدا کنیم.

در پاساژ گرفتار شدیم. زیر پایمان زامبی‌ها بودند. ساختمان ریخت.

به‌زور فرار کردیم.

بعد آن‌ها را دیدیم:

غریبه‌ها، مسلح، با ماشین‌های زرهی.

می‌خواستند حمله کنند.

ما تصمیم گرفتیم جلوشان را بگیریم.

در باران شدید، جنگ شروع شد.

نارنجک‌ها پرتاب شد. ماشین‌ها نابود شدند.

اما محاصره شدیم.

شایان زخمی شد.

گفت: «شما برین… من نگهشون می‌دارم.»

چند ثانیه بعد مرد.

انفجار بعدی من را زیر آوار برد.

وقتی به‌هوش آمدم، صبا نبود.

گروگان گرفته بودندش.

من خيلي عصبي بودم و به فكر حمله بودم ولي از يكي امدو گفت بايد مذاكره كنيم تا صبا رو بهتون بديم

مذاکره… پرچم سفید…

و بعد شلیک.

گلوله‌ای که به پدربزرگم خورد،

دنیا را جلوی چشمم متوقف کرد.

و بعد…

همه‌چیز سیاه شد.

پایان فصل اول

اخرالزمانوحشتبقا
۴
۱
كسري حسنلو
كسري حسنلو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید