سلام. من علی هستم. برنامه نویس فول استکی که تقریبا ۴ ساله که داره با صفحه مشکی و کلی کلمات نامفهوم رنگی رنگی میجنگه :)
خب حقیقتا داستان من از جایی شروع شد که در ۱۴ سالگی در یک استارتاپ کوچیک مشغول به نوشتن و ویرایش کردن مقالات پزشکی برای بهبود SEO سایت بودیم. اوایل کار بودیم که متوجه شدم دو نفر در اتاق بغلی با بهترین امکانات در حال کار کردن هستن که خب با خودم که سنجیدمشون اونا تو بهشت بودن زیر باد کولر ما توی جهنم تو وسط تابستون! کنجکاو شدم که دقیقا دارن چیکار میکنن و از مدیر خودمون پرسیدم که خب در نهایت فهمیدم یکیشون توسعه دهنده بک اند و دیگری توسعه دهنده فرانته. هر روز که باید برای توضیح خروجی کار اون روز به اون اتاق میرفتیم تمام نگاهم به صفحه مانیتور این دو نفر بود و حسی که داشتم این بود که واقعا منم میتونم اینکار ها رو انجام بدم؟
اون روزا گذشت و استارتاپ شکست خورد. ولی من همچنان به اون صفحه سیاه با کلی نوشته های رنگی رنگی نامفهوم فکر میکردم و به وجد میومدم از اینکه یه انسان میتونه با کامپیوتر صحبت کنه و چیزی که میخواد رو بهش بگه و کامپیوتر براش انجام بده. از این بهتر این بود که کامپیوتر اصلا غر نمیزنه، از زیر کار در نمیره. فقط کافیه بهش دقیقا بگی که چی میخوای. روز هام با این فکرا میگذشت که بلاخره تصمیم گرفتم شروع کنم. میترسیدم و نگران بودم که واقعا از پسش بر میام یا نه. شروع کردم به سرچ کردن اینکه کدوم زبان برنامه نویسی بهترینه :)
بلاخره تصمیم گرفتم برم سراغ جاوا، صرفا چون تو ویدیویی که دیدم گفته بود جاوا از پایتون سریع تره. یه دوره رایگان ۶ جلسهای جاوا مقدماتی پیدا کردم و شروع کردم. اولین برنامه زندگیم رو که همون Hello World معروف هست رو وسط پارک محلمون نوشتم و در اون زمان دقیقا یادمه که حس قدرت عجیبی بهم دست داد، خیلی حس عجیبی بود، به آدمای داخل پارک نگاه میکردم و حس میکردم چیزی رو بلدم که هیچ کس بلد نیست. برای یه بچه ۱۴ ساله حس فوق العاده ای بود :)
گذشت و گذشت تا یه کتاب برنامه نویسی اندروید خریدم، برنامه نویسی اندرپید به زبان آدمیزاد. خوندمش، هیچی نفهمیدم، دوباره خوندمش و دوباره هیچی نفهمیدم… دیدم اینطوری نمیشه، و پایهام کاملا ضعیف و مشکل داره. مادرمو با هزار بدبختی راضی کردم که کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای معروف چگونه با جاوا ۹ برنامه بنویسیم رو برام بخره. شروع کردم به خوندمش تا کم کم دستم اومد که چه خبره. تا یه جاهایی خوندم و دوباره حس کردم که عجب آدم خفنی هستم. با همینطوری پیش رفت تا کلاس نهم که بودم با مدرسه رفتیم نمایشگاه کتاب تهران. اونجا یه غرفه بود که دی وی دی های آموزش برنامه نویسی اندروید رو میفروخت. خریدمش و شروع کردم به نگاه کردن. تا یه جایی پیش رفتم و چون رفته رفته پیچیده تر میشد و منم رفته رفته هیچی نمیفهمیدم گذاشتمش کنار. حدودا ۱ سال شده بود که من برنامهنویسی رو گذاشته بودم کنار. بلاخره تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم، عید بود و عیدی هامو جمع کرده بودم و یه دوره آموزش جامع برنامه نویسیوردپرس خریدم و شروع کردم به دیدنش. اینجا جایی بود که با html css php آشنا شدم و اصلا فهمیدم که داستان پشت این سایتا چیه. ولی حقیقتا نگاه که میکردم میدیدم که کافی نیست و صرفا الان یه آماتور هستم که فقط بلده توی داشبورد وردپرس رنگ هدر و فوترسایت رو عوض کنه! رفتم سرچ کردم و فهمیدم باید جاوا اسکریپت یاد بگیرم. شروع کردم به یاد گیری و رفتم سراغ ریکت و بعدش نودجیاس و بعدش NextJs و در نهایت NestJs. این دوره خیلی سریع برام گذشت با اینکه حدودا ۲ سال زمان برد، ولی چون ۲۴ ساعته چسبیده بودم به کامپیوتر و دوره هام و درس و مدرسه اینارم کلا تعطیل کرده بودم سریع گذشت. اون لا به لا چند تا پروژه هم انجام دادم و با پولشون مانیتور بزرگتر خریدم، سیستم رو ارتقا دادم و… اولین پروژمو هیچ وقت یادم نمیره، اینکه اولین باری بود که یکی بهم اعتماد کرد و بهم کار سپرد :)
بلاخره اون روز ها گذشت و من بلاخره اینجام، علی مرادی برنامه نویس فول استکی که به سیب زمینی فروشی رو آورده. ممکنه بپرسید چرا! حقیقتا تو این شرایط هیچ امیدی برای ادامه این مسیر ندارم، از اون روز اول حدودا ۶ ۷ سال میگذره. هیچ وقت فکر نمیکردم به جایی برسیم که ۲ ماه تمام اینترنت نداشته باشیم! اینترنتی که حداقل برای من به عنوان یک نیمچه برنامه نویس تمام زندگیمه، کارم، تفریحم، درس خوندنم و…
و الانم دنبال یه وانتم. چون فهمیدم توی این مملکت، پهنای باندِ جادههای خاکی برای انتقال سیبزمینی، خیلی پایدارتر از پهنای باند اینترنت برای انتقال کد شده. حداقل اونجا وقتی وانت استارت نمیخوره، یه ارورِ فیزیکی داری که با آچار درست میشه، نه با فیلترشکن! خلاصه که فعلاً در حال Refactor کردن زندگی از کد به کشاورزی هستم؛ هرچند که میدونم تهش باز برمیگردم پای همون صفحه سیاه… اگه بزارن ؛)
