بیش از ۲ ماه میشه که در شبکه ملی اطلاعات گیر افتادیم…
بیش از ۶۰ روز.
بیش از ۱۴۴۰ ساعت.
بیش از ۸۶۴۰۰ دقیقه.
ناامیدی، بیحوصلگی، خشم، اضطراب، استرس، افسردگی و… دیگه این روزا حسهای ناآشنایی نیستن که اگه برای شما هستن واقعا خوشبهحالتون ؛)
حس بلاتکلیفی و اینکه نمیدونی دقیقا باید چیکار کنی، واقعا آدمو دیوونه میکنه. حضرت ایوب هم با اون همه صبر، بلاخره یه روزی از صبر کردن خسته شد… ما که دیگه جای خود داریم
واقعا بعضی وقتا که با خودم فکر میکنم میبینم ظاهرا ما محکوم به این شکستیم، ما بودیم و هستیم که بازنده باشیم. شکستی که دلیلش کمکاری و یا کار اشتباه خودمون نبوده، بلکه تصمیمهای تعصبی و بیعلتی هستن که مجبور به تن دادن به اونها هستیم. انگار از اول قرار بوده ما هزینه تصمیمهایی را بدهیم که نه سهمی در ساختنشان داشتیم، نه راهی برای نپذیرفتنشان. اما با این حال به خودمون افتخار میکنم، که با این همه مشکل و سختی که خیلی وقته مثل وزنه به بالون آرزوهامون چسبیدن بازم ادامه دادیم و الان جایی هستیم که یه روز توی بچگی آرزوشو داشتیم ؛)
اما از اینجا به بعد مشکل فقط وزنههای چسبیده به بالون آرزوها نیست، مشکل تیر زدن به بالونه!
متاسفانه نمیدونستیم که پرواز در این مملکت حدی داره، و بیشتر از اون محکوم به سقوطه…
