بوی جنگ از خیلی وقت پیش به مشام می رسید اما اینکه چطور رخ بده چه روزی و غیره برامون نامعلوم بود.
شنبه حدود ساعت ده که یهو خبر اومد تهران رو زدن کرج رو زدن شال و کلاه کردم به سرعت برق و باد رفتم دنبال خواهرزاده ام که از مدرسه نزدیک خونه بیارمش.
مردم رو تو خیابون می دیدم انگار وسط یک فیلم ترسناک اخرالزمانی بودم. هر کی با عجله داشت می دویید،تماس می گرفت ( شبکه موبایل یهو داون شد ) ، ماشین ها گره خورده بودن تو هم و پیرمردی با خونسردی تمام داشت سبزی می خرید.
بنا به تجربیات حدس زدم که بلافاصله اینترنت قطع می شد و شد. هنوز روی سیستمم تو برنامه مدیریت گوشی این پیام هست که بهش گفتم جنگ شد.
تقویم می گه چهل روز گذشت اما به ما چهل قرن گذشت. صدای بمباران، لرزش خونه ، موج برداشتن شیشه های ما و همسایه ها به خاطر انفجارها ، صدای سوت بمب ، صدای رعب اور هواپیماها بالا سرمون و ... تجربه های خوفناکی بودن که برای روح و روان ما زیادی سیاه و ترسناک بودن. اما چه می شه کرد. ما در دایره قسمت بودیم و بی تاثیر.
اضطراب از کار افتادن سامانه هایی که مسئولشون بودم اونم روی شبکه ملی !!! هم یک دسته دیگه تجربه هایی بود که دعا می کنم هیچ وقت دیگه رخ ندن.
شب که می خوام بخوابم یه سوال تو ذهنم هست که واقعا چرا قبل از این دنیا برای این نوع زندگی ثبت نام کرده بودم