روز n ام بی اینترنتی هم سپری شد. یه عادتی داشتم قبل از خواب یه سری به اخبار می زدم یه سری به مقاله های جدید و به اینکه فردا چه کارهایی باید انجام میدادم
ولی حالا که اینترنت رو ازمون محروم کردن و دیگه به هیچ اپ مناسبی دسترسی ندارم بی خود تو گوشی می چرخم. رفتم تو سابقه چت هایی که با ChatGPT داشتم. یکی از چت هایی که داشتم یه ترند تو توییتر بود. گفته بودن بپرس ازش نفرینت چیه
منم ازش پرسیدم نفرین من چیه ؟ تو یه کلمه بگو
نوشت : تنهایی
دوران راهنمایی یه اکیپ چهار پنج نفره بودیم. نمی دونم سر چه داستانی یه جورایی هسته من بودم. می گفتم فلان روز بریم بیرون فلان روز بریم فلان جا فلان کار رو انجام بدیم و ... نمی دونم چرا بقیه بچه ها حس و حال نداشتن که پی کار رو بگیرن اونا هم بخوان یه پیشنهادی چیزی بگن.
دوران دبیرستان هم با هم بودیم . و طبق معمول برنامه ریز من بودم و می گفتم چیکار کنیم.
کنکور که دادیم یکیمون رفت رشته فیزیک نظری من رشته دلخواهم قبول نشدم یکی دیگه رفته معماری یکی دیگه هم رفت سربازی ...
یه سال تقریبا خونه خودمو حبس کردم و خوندم تا رشته دلخواهم قبول شدم. ولی خب دیگه با بچه ها نبودم. دلم براشون یه ذره شده بود و وقت ما بهم نمی خورد زیاد که همو ببینیم . پراکنده شدیم ...
تو دانشگاه اکیپ جدید درست شد. بازم برنامه ریز من بودم. تو این شهر تنها بودم و وقت زیاد داشتم. روزی چهار پنج ساعت پیاده روی داشتیم. شهر توریستی بود مراکز دیدنی زیاد داشت اما ما یه بچه کوه پیدا کرده بودیم دو ساعت طول می کشید می رفتیم بالا دو ساعت طول می کشید بر می گشتیم پایین . از بالا بچه کوه شهر قشنگ معلوم بود. خوراک بهار و تابستون بود. هوای خنک . ویو عالی . سکوت . به به
با یکی به اسم علی خیلی جور شده بودم. شاید چون همشهری بودیم . فک کردم رفیق صمیمی هستیم. اما ترم اخر دیدم خبری ازش نیست. معلوم شد انتقالی گرفته و به هیچ کس هم نگفته بود. اخه دانشگاه اصلا مجوز نمی داد. مخصوصا ترم اخر . می گفت سهمیه امون نابود می شه. ولی نمی دونم علی چطور تونست جور کنه بره.
خیلی شکه شدم. مثلا خیر سرم من رفیق جینگش بودم. ولی نبودم گویا.
دانشگاه که تموم شد مفتخر به داشتن فوق دیپلم بودم. گفتم بذار برم سر کار ببینم دنیا دست کیه. یکی دو سال تو بازار چرخیدم ولی دیدم هیچی نمی دونم.
برای لیسانس ثبت نام کردم. یه کم درس می خوندم ولی بیشتر درگیر کار بودم. رفتم کنکور دادم و قبول شدم. همینجور کشکی کشکی .
دوران لیسانس هم خیلی خوش گذشت. شاید بیست درصد درس می خوندم هشتاد درصد تو ازمایشگاه و کارگاه ولو بودم و تست می کردم و کد می زدم . دانشگاه هم دید من علاقه دارم مسئولیت یکی دو تا سایت اینترنت دانشجوهای ارشد و اساتید رو سپرد به من.
اخ چه حالی میداد استاد متکبر مغرور می اومد بهت می گفت مهندس فلانی من برای فلان کلاس نیاز به اینترنت دارم و .. منم عقده ای :))))))
ولی خدایی با استادهای خیلی خوبی اشنا شدم. از سال بالایی ها کلی جزوه می گرفتم. تازه یه اکانت نامحدود اینترنت هم داشتم. یادش بخیر اون موقع فیلترینگ اون قدر شدید نبود. ما برای تست کلاینت ها از پخش یوتیوب استفاده می کردیم.
با محبوبتی که داشتم یه کار پاره وقت تو دانشگاه بهم پیشنهاد شد. بعد از اتمام درس یه سال تو محیط اکادمیک بودم. دیگه کارمند حساب می شدم ولی هنوز دوستای دوران ما باهام بودن .
رسیدیم به سال 88 . من تو بازار کار بودم و ای کم و بیش با بقیه دوستام ارتباط داشتم. اون فجایع رخ داد و مهاجرت ها شدت گرفت.
چک کردم دیدم تقریبا تو هر قاره یه دوستی دارم . می خندیدم می گفتم دیگه پنج قاره رفیق دارم.
سال های یکی یکی می اومدن و می رفتن. طبق چیزایی که نیاز نیست بگم راه تنفس جامعه بسته تر می شد. فیلترینگ شدیدتر و بازار ایران کوچیکتر و پرواز دلار رو به اوج .
مهاجرت ها هم بیشتر می شد. کم کم دیدم عه . تو اکثر کشورهای مشهور دنیا یه رفیق حداقل دارم. از شرق تا غرب از شمال تا جنوب . حتی دیدم ته استرالیا هم یه رفیق مهاجرت کرده دارم.
این شد که شماره های گوشیم از +98 و +91 به شماره های دیگه تغییر پیدا می کردن.
تماس ها تبدیل به پیام تو مسنجرها و پست ها و دایرکت شده بود.
چند سالی هست نه تنها تو این شهر بلکه تا حدود سه چهار استان اون طرف و این طرف دیگه هیچ دوستی ندارم. دوست صمیمی نه ها دوست معمولی. کسی که بشه باهاش یکی دو ساعت پیاده رفت و گفت و خندید از ته دل.
اگه هم باشه یا مزدوج شده و دیگه نمی شه پیداش کرد یا داره جمع می کنه بره.
خیلی سعی کردم دوست جدید پیدا کنم اما نشد. تو این سن خیلی سخته . کاش می شد مثه روز اول کلاس اول برم تو حیاط مدرسه ببینم کی تنهاس برم بگم میای با من دوست بشی ؟ ولی خب ....
تو این دو تا جنگ و دی ماه هیچکس مطلقا هیچ کس پیام نداد بگه خوبی؟ مردی یا زنده ای ؟ و ... دیدم خبری از دوستای قدیمی نیست بهشون پیام می دادم خودم زنگ میزدم... ولی خب ادم دلش به این چیزای کوچیک خوشه دیگه.
چطور راستی ChatGPT تونست چنین چیزی رو حدس بزنه ؟ یادم نمیاد تو چت های قدیمی باهاش چیزی گفته باشم. انگار حس کرده بوده شایدم از روی الگو رفتاری ..
اگه یه زمانی یکی رو دیدین تو اتوبانی خیابونی چیزی هدفن تو گوش داره تو عوالم خودش سیر می کنه و حواسش به هیچ جا نیست شاید من باشم .