بعد از مدت ها دوباره میگرن عزیز، یار قدیمی از دوران سیزده چهارده سالگی ، اومده بهم سر بزنه.
وقتی میاد انتظار داره تمام افکار و هوش و حواسم در بست در اختیارش باشه.
مجبوری یه مسکن می خورم و به گوشه خنک و تاریک پناه می برم، چشامو می بندم که آروم بگیره و بره.
حالا نوبت شروع خیال پردازیه. اگر این جوری می شد چی می شد اگه اون جوری می شد چی می شد، یاد شکست های زندگی ام می افتم، اگه جنگ دوباره شروع بشه چی می شه و....
چشام یه ذره سنگین می شن نمی دونم چرا کاراکتر داستان خواجه تاجدار اومد تو ذهنم. وضع ایران اون موقع و اینکه ایرانی چقدر در طول تاریخ کتک خورده و اذیت شده و خیلی وقتا آب خوش از گلوش پایین نرفته...
چقدر ما بی چاره و مظلومیم.
فکرم میاد سمت الان. هنوز اینترنت قطع هستش. چهل روز گذشت اما کسی خم به ابرو نیاورد نون مردم قطع شده، مشکل روحی روانی پیدا کردن، هر روز داره ضرر هنگفت ایجاد می شه، ارتباط ها قطع شده، اینترانت جوابگو نیست و کلا حق مردم ضایع شده.
کسی هم جوابگو نیست.
خنده ام می گیره... اواخر پاییز یه پروژه بیرون ایران پیدا کردم گفتم پولشو می زنم به یه زخمی چیزی.
خوب پیش می رفت که زارپ اینترنت قطع شد.
تا وصل شد ایمیل زدم معذرت خواستم این جوری شده( راستی مگه من قطع کرده بودم که معذرت خواستم ) و طرف گفت می دونیم مشکل نداره.
تخمین تایملاین پروژه آخر اسفند بود. یک سری تغییرات اضافه شد و آخر پروژه به اواسط فروردین تغییر کرد.
جمعه عصر دمو داشتم. گفتن خوب بوده یه سری تغییرات نیازه که ایمیل می زنن و زارپ دوباره اینترنت قطع شد.
فک کنم حالا دیگه کار کردن با من نوعی تو ایران براشون ریسک بالا داشته باشه و بگن اینترنت کشورش ثبات نداره و معلوم نیست کی وصله کی قطع می شه و...
تو دنیای موازی الان داشتم کارای آخر پروژه رو انجام می دادم و خوشحال برای شروع پروژه بعدی و تو این دنیا دارم فک می کنم کاش برم شاگرد بنا چیزی بشم. ولی آخه تو این سن؟ با این بدن فرسوده و داغون می تونم برم آجر پرت کنم یا ملات درس کنم یا....
فک کنم آجر بخوره تو سرم. باید حساب کتاب کنم با وزن اجر و میزان گرانش و زاویه پرتاب و.... شاید اون فرمول های ریاضی و فیزیک اینجا به دردم بخورن.
نیاز به اینترنت هم نداره. حتی تلفن و این چیزا هم نمی خواد.
فک کنم مسکن و میگرن بدجور توهم زا شدن برام.
انگار یکی داره از دور صدا می زنه سهراب.... کفشهایم کو؟