ویرگول
ورودثبت نام
ایمان صاد
ایمان صادصفر و یک می فروشم به مردم
ایمان صاد
ایمان صاد
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

شرح نداره

خونه دوران بچگی یه خونه دو نبش - مادر می فرمایند همیشه که سه نبش بود. از اون خونه ها که حیاط بزرگ داشت و می شد کلی هارهاری کرد. دو تا باغچه بزرگ هم داشت.

عشق ما بچه ها این بود تابستونا بریم حیاط رو خیس کنیم باغچه ها رو آب بدیم بوی خاک نم خورده پخش بشه حال کنیم.

البته من بیشتر دوس داشتم تو بالکن یه زیلویی چیزی پهن کنم یه بالش هم بیارم و شروع کنم تا بوق سگ کتاب بخونم. تا وقتی که دیگه اون قدر نور طبیعی نیست و برای دیدن یه کلمه آدم کور می شد.

یه وقتایی هم سر از پشت‌بوم خونه در می‌آوردم. یه جا سایه پیدا می کردم و تو سکوت به شهر خیره می شدم. مزه اش به حس کردن نسیم رو پوست و مو بود. شنیدن صداش، صدای شهر. بوق ماشین ها که تو دور دست بود، صدای خنده و گریه بچه ها تو کوچه ها.

با این تفاصیل باید پیامبری چیزی می شدم. اما خب نشد دیگه.

کودکی و نوجوانی من تو ادبیات ملل مختلف گذشت. یه جورایی خیلی حال داد. اون توصیفات و استعاره ها و دیالوگ ها اصلا روح آدمو نوازش می کردن.


قدیم - همین یکی دو سال تا امروز البته - زمان بندی خوابم خیلی درهم بود. بیدار می شدم نمی دونستم کجام کی ام ساعت چنده کدوم سیاره هستم و قص الی هذا.

حالا جدیدا بعد از جنگ دوازده روزه و بعد از این روزهای سیاه که داریم می گذرونیم با استرس از خواب می پرم و توهم می زنم صدای انفجار اومد؟ صدای رگبار مسلسله ؟ دارن آژیر قرمز می کشن؟ زلزله شده؟ خونه داره تخریب می شه؟ صدای گریه و شیون مادر کسی میاد؟

یه کم که ضربان قلبم آروم می شه و تو تاریکی و سکوت شب عین گربه با دقت گوش می دم می بینم خبری نیست خدا رو صدها هزاران بار شکر.

بعد یادم می افته تو جنگ دوازده روزه تعدیل شدم.

یادم می افته پروژه خارج کشور گرفتم کارفرما نزدیک دو هفته اس ازم بی خبره و با بدبختی این دوهفته کار یه روز رو انجام دادم.

یادم می افته پروژه داخلی به علت از دست رفتن بودجه کارفرمای بالقوه کنسل شد.

یاد کلی بدهی و قیمت دارو بابا می افتم.

یاد این می افتم یه حدیثی بود گفته بود اگه یه نفر کشته بشه انگار همه کشته شدن و اگه یه نفر نجات پیدا کنه انگار همه نجات پیدا کردن. ولی الان دعوا رو تعداد رقم کشته هاش نه چرایی کشته شدن ها.

یادم می افته ممکنه منم ناخواسته جزو همین عددا می بودم و هنوز زنده ام در حالی که نه سر پیازم نه ته پیاز. یه آدم معمولی بین نود میلیون آدم دیگه.

خلاصه که دلم بدجور برای اون روزای بچگی و کتاب خوندن و غرق کلمه ها شدن تنگ شده.

کاش اون دنیا که رفتیم کتابخونه اش پر و پیمون باشه.

۳
۰
ایمان صاد
ایمان صاد
صفر و یک می فروشم به مردم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید