ویرگول
ورودثبت نام
مهربانو
مهربانوهمدم قلم و کاغذ دانشجو زبان و ادبیات فارسی
مهربانو
مهربانو
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

اولین قدم...

من زندگیم رو تماما از امام رضا علیه السلام می دونم

جوری که می دونم حتم به یقین هیچ کس رو دست خالی رد نمیکنن آقا خیلی مهربونن

چند هفته پیش برا ثبت نام کتابخانه حرم اقدام کردم اما بخاطر عکسم یک ایراد گرفتن و حواله ام کردن دلم خیلی شکست آخه واقعا توقع بخورد زننده رو از خادم امام رضا نداشتم

اون قدر بغض به گلوم فشار آورد که خودم رو میون جمعیت گم کردم نمی دونستم فقط می رفتم

رفتم جلو ضریح وایستادم همون جایی که پشت سرت میشه پنجره فولاد

زدم زیر گریه بلند بلند اصلا از خودم توقع چنین سیل اشکی رو انتظار نداشتم

شاید فکر کنید خیلی زودرنج ام شاید اره

اما یک درد تو سینه درست مثل همون زخمی که تازه خودش رو گرفته که دوباره یک خراش بر میداره و منفجر میشه

می دونم چرا اون رفتار رو کرد اما نمی تونم ثابت کنم...

خلاصه داشتم همین جور گریه می کردم که خادم ها یکی یکی با‌چوب پر ها شون دوباره حواله ام دادن به جلو

رفتم جلو تر دیدم اصلا جا نیست نشستم رو سنگ های سرد باز زدم زیر گریه

چه خوبه تو حرم هیچی کاری به کارت نداره تازه شاید یکی رد بشه و صدات رو بشنوه و بگه الهی مشکلش حل بشه

یک آن به دلم افتاد گوشیم رو نگاه کنم

ای داد بیداد ۴ تماس بی پاسخ مادر

تا اومدم زنگ بزنم دوباره مامانم زنگ زد

جواب دادم گفت ۵ دقیقه دیگه در طرف نواب بیا می خواهیم بریم

تندی رفتم جلوی کتاب دعا ها وایستادم با پشت دست رد اشک هام رو باز کردم به عادت همیشگیم تند یک صفحه از قرآن رو باز کردم و خوندم

و راه افتادم تو سلام آخر رو کردم بهش و به زبون خودم گفتم آقا دمت گرم ان شاءالله حرم همیشه پر زائر باشه

خداحافظ امیدوارم زودی دوباره بطلبیم

و برگشتم ...

چند روزی گذشت و تو فضای مجازی چرخی می زدم

دیدم به نشر نشریه آستان قدس یک فراخوانی داده برا دوره نویسندگی

اصلا قید نکرده نو قلم می خواهیم یا زبده کار

تازه کاملا رایگان

به ادمین پیام دادم و خلاصه ثبت نام کردم

و بالاخره سه شنبه از راه رسید. دم رفتن به مادرم گفتم مامان دعا کن این کلاس ختم بشه به اولین کتابم

راه افتادم همین جور که سرم تو گوشی بود که گم نکنم کجا باید پیاده بشم یک آن دیدم عه اینکه میدون شهداست حقیقت اصلا نمی دونستم و چک نکرده بودم که باید از جلو در خونه امام رضا بگذرم.

تو اتوبوس دست گذاشتم رو سینه کمی خم شدم گفتم آقا سلام با یک لبخند گشاد درست مثل کسی که میون شلوغی ها یک آشنا دیده

اره بلاخره رسیدم و کلاس رو شرکت کردم

واقعا عالی بود اصلا این کلاس رو اگر هم یک جای شهر پیدا می کردم معلوم نبود چقدر پول می گرفتن تازه با این اوضاع هم معلوم نبود باید همنشین چه آدم هایی و با چه طرز فکر هایی بشم

اونجا اکثرا اهل‌قلمم اند و نویسنده واقعی

جلسه چهارم رو هفته پیش گذروندم

دیدم وقت دارم چرخی تو کتابفروشی زدم

اومدم گلستان رو بردارم که چشمم به کتاب حافظ به تصحیح خرمشاهی افتاد

همونی که دنبالش بودم دیدم قیمتش هم مناسب خریدمش

وقتی اومدم بیرون با خودم گفتم بازش نمی کنم تا برسم حرم

رسیدم حرم تند تند آدما رو رد کردم تا رسیدم در خروجی خیابان شیرازی

یک نگاه به گنبد کردم و یک نفس عمیق کشیدم

ممنون آقا بخاطر همه چی

به یک بسم الله بازش کردم

و حافظ گفت:

درد عشقی کشیده ام که مپرس/زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و اخر کار /دلبری برگزیده ام که مپرس

آنچنان درهوای خاک درش/می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود راز دهانش دوش/سخنانی شنیده ام که مپرس.....

واقعا با دل جون درکش می کردم

من تموم زندگیم از امام رضاست

و خود آقا خوب می دونن در این دل رنج دیده چه هاست

امیدوارم لایق این محبت باشم

و روزی از مسیر چاپ شدن کتابم بگم

فضای مجازی
۰
۰
مهربانو
مهربانو
همدم قلم و کاغذ دانشجو زبان و ادبیات فارسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید