اگر اشتباه نکنم یه اصلی تو روانشناسی هست که میگه ، مغز وقتی که رسیدن به سری خواسته ها رو خیلی بعید بدونه سعی میکنه با تصویر سازی و خیال اونا رو برا انسان تداعی کنه.خواستم بگم دمت گرم مغز عزیز تو واقعا تکی ، خیلی وقتا دلم براش میسوزه ، این که ما اون چیزی که تو این زندگی تجربه کردیم تماما تصویر هایی از بدبختی ، رنج و مشقت بود ، یک روز نبود که با یه خیال آروم و آسوده به این مغز بیچاره استراحت بدیم ، همش درگیری ذهنی آرومش نمیزاشت. فکر زندگی کردن ، فکر زندگی نکردن ، فکر داشتن ، فکر نداشتن ، فکر رسیدن، فکر نرسیدن ، اینقدر گرم و سرد میشه این بیچاره تا آخرش یه روز کم میاره دیگه ، میترسم اون روز برسه ولی حتی یک روز بهش استراحت نداده باشم :) ای لعنت به تو زندگی که اینقدر پایین بودی برا ما که هیچ وقت لذت بالا بودن رو تجربه نکردیم ... خیلی وقتا دوس دارم مغزمو خاموش کنم تا استراحت کنه ، هم اون استراحت کنه هم من یه نفس راحت بکشم ، من حتی تو خوابم آرامش ندارم ، دیشب خواب دیدم چند نفرو کشتم ، نمیدونم زن بودن یا مرد فقط میدونم که بدن هایی شبیه به انسان داشتن ،، ترسناک تر از اون این بود که بعد اونا خودمم رگ خودمو زدم ، اصلا نه وحشت داشتم نه ترس و نه از خواب پریدم ، خیلی برا خودم میترسم ، آخه مگه میشه آدم اینقدر بیخیال ، مطمنم به یه روانپزشک احتیاج دارم ، دارم شبیه کاپوهای آشویتس میشم ، خدا اون روز رو نیاره ... بگذریم ، شاید من زیاد سخت میگیرم ، شایدم همه اینجورین و به روی خودشون نمیارن ، من که یادم نمیاد آخرین بار کی خندیدم ، این روزا هیچکی نمیخنده البته ، چون دیگه شادیی نیست. ولی ، ولی ولی اون ته ته ته ته دلم یه ذره کوچولو امید هست ، اگه اون نبود که نمیتونستم این نوشته ها رو بنویسم