
شاید من بسیار کوچک تر از آن باشم که بخواهم بر این اثر نقدی بگذارم اما به عنوان یک کتاب خوان دوست داشتم چند نکته ای در انتهای این کتاب بنویسم تا شاید نظر من کسی دیگر را هم به اندیشه وادارد....
حس خوبی دارم از این که درست هشتاد و پنج سال پیش آقای کامو این چنین زیبا و با معنا مفهوم پوچی و بیهودگی را به تصویر کشیده است و نکته دیگر این که با گذشت این همه سال همچنان دنیا از مرسو ها تهی نشده .شاید همه ما تنها یک گام با مرسو شدن فاصله داریم و حتی گاهی بی آنکه بدانیم خود را جای او دیده ایم .
گذر زمان هیچگاه مفهوم زندگی را عوض نخواهد کرد ، شایان ذکر است که آن جامعه ای که کامو از آنها تاثیر میپذیرفت همچنان پر قدرت به کار خود ادامه میدهد تا مرسو های بسیاری حتی با عیار پوچی و بی اهمیتی بالاتری پرورش دهد .
در آخر
تویی که این نوشته ها را میخوانی ، در زندگی قدر آنچه که به داشتن آنها دلگرم و امیدواری بدان ، برای زندگی کردن بجز سلامتی ، امید و احساس همسنگ تپیدن قلب است هیچ وقت خودت را جای مرسو نگذار و تلاش نکن شبیه او باشی .
او تنها نمادی برای ارزش بخشیدن به مفهوم لذت بردن از مسیر زندگیست.
پایان