من متولد دهه هشتادم، اما هیچوقت نتوانستم خودم را داخل یک نسل تعریف کنم.
نه شبیه آدمهای دهه شصت فکر میکنم، نه هفتاد، نه هشتاد و نه نود. شاید اصلاً لازم نباشد شبیه هیچکس باشم.
چیزی که در این سالها یاد گرفتهام، احترام گذاشتن به تفاوتهاست.
برای من مهم نیست کسی چه عقیدهای دارد؛ حتی اگر نزدیکترین اعضای خانوادهام باشند. قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم.
هیچوقت دوست نداشتهام عقایدم را به کسی تحمیل کنم. همانطور که انتظار ندارم کسی عقایدش را به من تحمیل کند.
قضاوت کردن را هم هیچوقت دوست نداشتهام. برایم مهم نیست کسی چقدر زیباست، چقدر پول دارد یا چه ماشینی سوار میشود. اینها هیچوقت معیار ارزش آدمها برای من نبودهاند.
اگر کسی از من نصیحتی کند، معمولاً فقط میگویم «چشم». نه برای اینکه همیشه قبولش داشته باشم، بلکه چون باور دارم هر آدمی باید بعضی درسها را خودش تجربه کند. اشتباه کردن، بخشی از بزرگ شدن است.
من از بحثهای بیپایان درباره سیاست، پول، مذهب یا هر موضوع دیگری خسته میشوم. ترجیح میدهم انرژیام را صرف زندگی خودم کنم.
شاید خودخواهی به نظر برسد، اما باور دارم در نهایت، هر آدمی مسئول زندگی خودش است. ما تنها به دنیا میآییم، تصمیمهای خودمان را میگیریم و در پایان هم با زندگیای که ساختهایم روبهرو میشویم.
برای همین، این روزها بیشتر از هر چیز سعی میکنم خودم را بشناسم؛ نه اینکه دیگران را تغییر بدهم.