ویرگول
ورودثبت نام
آقای هـ
آقای هـآقای هـ هستم، بیشتر می خونم تا بنویسم. شاید هم نوشتم بستگی به حس و حالش داره.
آقای هـ
آقای هـ
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

بانوان نور؛ راهیان نور(۱)

امام علی علیه السلام:

امام علی علیه السلام می فرمایند:

انّما مثل من خبر الدّنيا كمثل قوم سفر نبا بهم منزل جديب، فامّوا منزلا خصيبا و جنابا مريعا، فاحتملوا و عثاء الطّريق و خشونة السّفر و جشوبة المطعم ليأتوا سعة دارهم و محلّ قرارهم

به راستى حكایت آن كس كه دنیا را آزموده حكایت مسافرانى است كه از منزلى تنگ و خشك، آهنگ منزلى فراخ و سر سبز و خرّم كنند، و در این باره سختى راه و دشوارى سفر و ناگوارى خوراك را بر خود هموار كنند تا به منزل فراخ و جایگاه اصلى خویش برسند.

غررالحکم | باب الدنيا (دنیا)

~شب نیمه شعبان، قم

روی نردبون میرم تا ریسه رو نصب کنم که گوشیم زنگ می خوره. طاهاست. جواب میدم:

+ سلام طاهاجان، خوبی برادر؟

- سلام آقا هادی😁 آقا غرض از مزاحمت اینکه بیست و پنجم راهیانه، پنج تا اتوبوس خواهران چندتا هم سر اتوبوس از بچه های بسیج خودمون. هستی؟ یا علی؟

+ انشاالله. فقط بزار با خانواده هماهنگ کنم که اون موقع کار و برنامه خاصی نداشته باشن.

- حله.

قطع می کنم و به مامان و بابا زنگ میزنم و هماهنگ میکنم. بعد هم دوباره طاها رو میگیرم:

+ سلام، یاعلی!

- علی یارت

قطع میکنم‌.


~شنبه ۲۵ شعبان، اراک

همزمان با اذان مغرب رسیدم اراک. پیاد از میدون زیر پل قبل دانشگاه کشیدم بالا، پیاده روی زیر بارون نم نم جذابیت خاص خودشو داشت. چند دقیقه بعد به مسجد دانشگاه رسیدم. پنجره های طبقه پایین تاریک و بی نور بود. با خودم گفتم: {بچه ها نیستن؟}

در مسجد رو هل میدم، قفله. به طاها زنگ میزنم:

+ سلام

- سلام کی میرسی؟

+ عاااا من جلوی در مسجد سردشت ام

- چرا نگفتی داری میای؟

+ خودت باهام هماهنگ کردی ساعت سه اراک باشم😐 تازه الان دیرم کردم

- ای بابا، خب فدا سرت. ما الان نیستیم، کلید رو برات با اسنپ می فرستم، لینکش رو پیامک میکنم

+ حله یاعلی

- علی یارت

قطع میکنم و به میزی که جلوی در گذاشتن تکیه میدم. پیامک طاها میاد و اطلاعات اسنپ رو می خونم؛ ساینا سفید. از اون سر شهر داره میاد.

{ خب فعلا نشستیم}

چند دقیقه بعد در حالی که سعی میکنم رفت و آمد خانم ها رو نادیده بگیرم و در سایه جلو در پنهان بشم، ساینا سفید میرسه. بدو بدو بارون تند رو رد میکنم و میرسم جلوی شیشه ماشین:

+ آقا سلام، حسین نژاد هستم، کلید ها رو لطف میکنید؟

- سلام بله بفرمایید

+ خیلی ممنون فقط هزینه اش چقدر شد؟ می خوام حساب کتابش رو داشته باشم

- حدودا هشتاد و پنج تومن

+ خیلی ممنون لطف کردید‌. به سلامت

- ممنون به سلامت

از ساینا دور میشم و میدوم سمت در مسجد تا کمتر خیس بشم‌.

{بعدا پولشو به طاها میدم}

کلید می اندازم و در بزرگ مسجد نرم باز میشه و میرم تو.

مسجد تاریک اما نور کمی از ایوان طبقه بالا به تاریکی پایین نفوذ کرده.

از طبقه بالا زمزمه های بم و نامفهومی میاد که از حضور جمعیت بالا حکایت داره و این صحنه رو وهم آلود تر میکنه. در آستانه در می ایستم و به صحنه تاریک اما عجیب جلوم نگاهی میکنم:

{ پسر خودمونیم مسجد اینشکلی حس عجیبی میده}

چراغ گوشیم رو روشن میکنم و کور کور دنبال کلید لامپ ها میگردم اما چیزی روی دیوار ها نیست.

{منطقا توی تابلو برقه}

دنبال تابلو برق میگردم اما چیزی پیدا نمی کنم. ترجیح میدم نمازم رو بخونم بعد به گشتن ادامه بدم. میرم برای وضو که میبینم آبدار خونه چراغ جدا داره. چراغ هاش رو روشن میکنم و نور میپاشه توی قسمتی از شبستان مسجد. وضو میگیرم و یکی از نماز هام رو می خونم که در میزنن. در رو باز میکنم. مهدی پشت دره. سلام میکنم. بعد از جواب لبخندی میزنه و میگه: موهات عالی شده.

می خندم و میگم صد درصد!

کمی بعد بقیه بچه ها هم میرسن و با اومدن طاها، تابلو برق رو هم از اتاق پشتی پیدا میکنه و چراغ ها روشن میشه. توی اتاق پشتی پر از خوراکیه. نیم نگاهی به خوراکی ها میکنم که دسته جدیدی از بچه ها میرسن. چشم میچرخونم و صادف و هادی(اون یکی هادی) رو میبینم:

+ آقا صادققققق

- بهههه آقا هادی

بعد از یک مصاحفه نمکی سراغ هادی میرم.

+ آقا هادی!

- سلام پلشت، این چه قیافه اییه، اه اه اه چرا اینجوری کردی

با خنده جواب میدم:

+ شهر خودمون هوا بهاری بود، کوتاه کردم هوا بخوره، اومدم اراک زمستون بود. رکب خوردم هادی جان، رکب!

بعد از خنده و سلام علیک، مهدی وارد میشه( اون یکی مهدی) و شاکی میگه: بیاید کمک دیگه

میرم جلوی مسجد امیرحسین با ماشین تا خرخره پر اومده. نگاه عجیبی به ماشین میکنم و لب میزنم:

+ کراکس؟ اونم اینقدر؟ پاستیل؟! اون چی میگه دیگه

بچه ها بهم می فهمونن که باید فعلا کار کنم تا بعدا بشینیم و غر بزنیم. دست می جنبونم و خوراکی ها رو میبرم تو. بعد از برداشتن چند کیسه از کراکس و تنقلات، در زیرشون کیسه های میوه هویدا میشه.

پرتقال ها و سیب ها و خیار ها رو میبریم تو. با خودم فکر میکنم:

{تا اونجا که یادمه همیشه انقدر وفور نعمت نبوداااا}

تو که میرم، هادی که با انبوه تنقلات روبرو میشه با تعجب و شکایت و رضایت همزمان لب باز میکنه:

- اوه اوه چه خبرههه، چه قدر خوراکی، حاجی چقدر به اینا میرسن، آخ آخ چقدر تنقلات

با حالت پرسشگرانه جواب میدم:

+ چطور؟

- چطور؟ حاجی ما همین دیروز راهیان پسرا بودیم، کوفت بهمون ندادن، التماسشون کردیم برای یک تیکه نون!

بر میگرده و با زبان بدنش سعی میکنه نشونم بده:

- از گشنگی رفتیم التماس کردیم تو روخدا یکم نون بدین بخوریم، نون خالی دادن این نونا یک جوری به هم چسب شده بود با زور از هم میکندیمشون، بعد بو میداد! نوناش بو‌ گند و خرابی میداد ولی خب گشنه مون بود

با تعجب سر تکون میدم:

+ خب خدا رو شکر الان نعمت رسیده.

چه

بعد از ابراز تعجب نسبت به حجم نعمات الهی نسبت به سفر پسرا، شروع به تقسیم بندی اونها برای هر پنج اتوبوس خواهران میکنیم.

حین دسته بندی از بچه ها در مورد پول خوراکی ها سوال میکنم. مثل اینکه طاها و مسئول بسیج خواهران، از بودجه انباشت شده فرهنگی دانشگاه کمی تونستن بگیرن.

دانشگاه کار زیادی نمیکنه درحالی بودجه متوسط رو به خوبی فقط برای کار های اینشکلی از دولت میگیره.

یه جمع سر انگشتی زدم و با خودم فکر کردم:

{ پنج تا اتوبوس، سر جمع حدود سی چهل میلیون شده کلش، ولی خب بچه ها خوب گرفتن. برکت کرده و زیاد تر از پول خرج شده به نظر میاد. الحمدالله!}

و همزمان بسته شکلات های کوچیک رو به پنج بسته تقسیم میکنم.

ادامه دارد

{بچه ها نیستن؟}

راهیان نوردانشگاهشهدا
۵
۰
آقای هـ
آقای هـ
آقای هـ هستم، بیشتر می خونم تا بنویسم. شاید هم نوشتم بستگی به حس و حالش داره.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید