
امیرالمومنین علی علیه السلام:
ايّاك أن تستكبر من معصية غيرك ما تستصغره من نفسك، او تستكثر من طاعتك ما تستقلّه من غيرك
بپرهیز این که گناهی را که در خودت کوچک می شماری برای دیگران بزرگ بشماری و بپرهیز از اینکه طاعت و فرمانبرداری که در خودت بزرگ میبینی را در دیگران کوچیک ببینی
غررالحکم | باب العجب (خودبینى)
~شب ۲۵ شعبان، اراک
توی پروسه تقسیم بندی، کلی بچه ها از مختلف بودن خوراکی ها به خانما غر میزدن. خانم ها بعد از اینکه با تلاش و کوشش (و البته تلاش و کوشش طاها و بقیه بچه ها) همین اندک بودجه رو گرفتن، ضمن یک بازار گردی ریز و نمکی، برای بچه های ما لیست خرید فرستاده بودن تا دقیقا او خوراکی ها رو از همون برند هایی گفتن خریداری بشه، همینقدر دقیق.(😅)
توی لیستشون عکس از محصول مورد نظر فرستاده بودن، حتی توی لیست لواشک هم بود!(😳😂)
البته بچه های ما که نتونسته بودن لواشک مورد نظر رو توی عمده فروشی ها پیدا کنن از خریدش شونه خالی کردن.
از این فکر ها کیام بیرون و به پنج کپه متوسط از تنقلات مختلف که پای ستون های مسجد چیدیم نگاهی میکنم:
+ بچه ها چیزی جا نمونده؟
مهدی(اول) و هادی به نشانه نفی سر تکون میدن. چند تا چیز دیگه هست که تعیین تکلیفشون وابسته به برگشتن دوباره طاهاست. میوه ها و بیسکوییت ها و کراکس ها رو دسته بندی و تقسیم کردیم. توی همین لحظه حسین آقا(یکی از مسئولین مون) میاد تو و قیافه ایی نسبتا گیج و کمی اعصاب خورد بهمون میگه که بریم گوشه مسجد جمع بشیم که خانم ها بیان و از خوراکی ها و چیز هایی که خریدیم بازدید کنن!
چهره های بچه ها وا میره و بعضی ها ( از جمله خودم😅) توی کَت شون نمیره. همه به احترام خانم ها میچپیم توی آبدارخونه گوشه مسجد و در رو میبندیم تا راحت تر باشن. اول حسین آقا و بعد رفیقم هادی رو صدا میکنن تا چیز هایی بهشون بگن. توی همین حین من هم روی یک کتری برقی استیل میشینم و شروع میکنم کنار بقیه غر زدن به خانم ها که چرا انقدر خرید کردن و این چیزا چیه!
با شکایت با بچه ها حرف میزنم:
+ باور کن بهشون نمیاد بخوان برن مهمانی شهدا و یک سفر معنوی! این همه خوراکی آخه؟
بقیه بچه ها هم بیشتر به همون تنقلات گله دارن تا هر چیز دیگه ایی. که خب البته چیز خاص دیگه ایی هم نبود که بخوان غر بزنن.
هادی و بقیه بر میگردن و میگن که خانما از اینکه لواشک نخریدین گله کردن و میگن چرا توی یک اتوبوس نصفش کراکس فلان طعمه نصفش کراکس بهمان طعم!
من که دیگه واقعا گیج شدم از جام بلند میشم و میرم سراغ یکسری از دسته بندی ها تا از اول انجامشون بدیم و طعم ها رو یکسان کنیم.
بعد از اینکه کارمون تموم شد از مسجد میزنم بیرون برای هوا خوری. حسین آقا جلوی در وایساده و داره با چندتا دختر نگران صحبت میکنه. سرم رو پایین می اندازم و از کنارشون سریع رد میشم و میرم پشت دیوار. اما صداشون هنوز میاد. دختری با نگرانی میگه:
- ما می خوایم برای بچه ها سنگ تموم بزاریم، همین الانش به خاطر اوضاع خیلی رومون هجمه هست و...
درست توی این لحظه (به خاطر اینکه فاصله ام باهاشون زیاد شد) دیگه نشنیدم چی گفتن. شب دانشگاه و بادی که میوزید. توی تنهایی به دختر ها حرف هاشون فکر کردم.
دخترا ها ذاتا موجودات احساسی ایی هستن. کاری به چرت و پرت های مدرن و ترشحات فمنیسم ندارم، ذات خلقت خانم ها لطافت و ظرافت احساس و انرژی بخشیه. ذاتی که انرژی بخش جامعه است. جهادگرانی که همیشه در خونه ها جهاد میکنن، با حیا و عفتشون جامعه رو متعادل میکنن و جامعه رو میسازن.
همون هایی که ریحانه زندگی ان.
همون هایی که سیده و بزرگ اونها حجت خدا بر امامان و صاحبان زمینه...!
پدر بزرگوار حضرت ولی عصر علیه السلام:
نحن حجج اللّه على خلقه، و جدّتنا فاطمة حجة اللّه علينا .
ما حجتهای خداوند بر مخلوقاتش هستیم و جده ما فاطمه علیهاالسلام حجت خدا بر ماست.
عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال ج ۱۱، ص
کسایی که همچین پتانسیلی درونشون دارن مشخصا خانم هان، و البته وظیفه بر دوششون سخت تره...
در نهایت بهشون حق دادم که تحت فشار باشن، بخوان کمی خوش باشن، خوشی های حلال!
همین موقع صدایی گوشه مغزم گفت:{ اما اینها دلیل بر خطا نیست، شاید ایراد بزرگی نباشه اما بازم ایراد ایراده. البته که تو خودت کم بی ایراد نیستی. تو فقط دعا کن که خطا ایراد همه مون رو ازمون بگیره}
توی دلم آمینی میگم و به نَفس متکبر فحشی میدم و بر میگردم به مسجد. هنوز هم دخترا و حسین آقا جلوی در هستن، اما اینبار با آرامش خاطر و سر پایین رد میشم و دوباره وارد مسجد میشم.
توی مسجد خبر خاصی نیست، بچه ها شام آوردن و شام رو با دلستر تاریخ مصرف گذشته می خوریم. اونجاست که می فهمم دلستر وقتی تاریخش میگذره طعم خاص خودشو پیدا میکنه. بعد سفره کمی بچه ها سر و کله هم میزنن و طاها و هادی و صادق و بقیه به هم میپرن و من از دور خنده زنان نگاهشون میکنم. بعد شام بچه جمع میشن دور هم. سر جمع ده نفریم. دایره ایی شکل میشینیم و مسئولمون شروع میکنه به صحبت:
- پنج نفرتون مسئول اتوبوس و پنج نفر مابقی پشتیبان هاشون هستن. هر اتوبوس یک مسئول اتوبوس خواهران هم داره و فقط و فقط مسئول اتوبوس خواهر و برادر برای هماهنگی حق دارن باهم ارتباط بگیرن. مسئول اتوبوس و پشتیبانش باید توی طول سفر در خدمت خانم ها باشن، اونها رو خواهر و ناموستون ببینید. نشه که اونا درخواستی داشته باشن خودشون مجبور بشن با راننده یا کسی مطرح کنن، نشه گرم بشه سرد بشه و خلاصه اذیت بشن. اگه می خوان توی اتوبوس مداحی بزارن کاری کنن برنامه ایی داشته باشن همراهی شون کنید و کاری کنید که بتونن توی راحتی و اون حجابی که می خوان کارشون رو انجام بدن.
مسئولمون مکثی کرد و ادامه داد:
- بچه ها این سفر، سفر متفاوتیه. شما قراره با خانم ها برید و با راننده اتوبوس ها طرف بشید. شما باید با آرومی برخورد کنید و با همه خوش برخورد باشید. بیشترین چالش شما در مرحله اول راننده اتوبوس هان. اونا معمولا خسته ان و قبل از شما کلی سرویس دیگه بردن و اینکه شما ازشون کوچیک ترید و بهشون میگید کولر بزن، خاموش کن، فلان جا برو، بهمان کن و... براشون ممکنه سخت باشه. سعی کنید باهاشون راه بیاید و مراعاتشون کنید، اما خواهر ها و مسافر ها اولویت دارن. اگر دیدید خدای نکرده راننده تون ناجوره، مشکلی با دخترا درست میکنه یا مثلا یادمان نمیره میگه اتوبوس کثیف میشه یا هر بهانه دیگه ایی و اصلا راه نمیاد، شما کم نیارید و از حقتون دفاع کنید. فقط حواستون باشه اگه چیزی پیش اومد به مسافر ها منتقل نشه و اونها نگران نشن. این هم بدونید که اگر تحدید کرد که پیاده تون میکنم و فلان؛ حکم ماموریت بسیج رو نشون بدین و بگید شما حق همچین چیزی رو ندارید.
اینا هم قردادی کامل و دربست اومدن. اگر به هر طریقی اذیت کردن و زبون خوش التماس و کوتاه بیا و اینا جواب نداد و در آخر دیگه خدای نکرده خیلی خیلی بیخ پیدا کرد گزارشش رو بدین به بنده، درجا پیگیری میکنم و خودمونم با ماشین شخصی هستیم و میایم اونجا و جمعش میکنیم. خب برادرا حله؟ حرفی چیزی نیست؟
کل جمع چند ثانیه سکوت میکنه و مسئلمون منتظر جواب نگاهمون میکنه. منکه کمی از این حرفا و کمی از اتفاقایی که ممکنه پیش بیاد نگران شدم، به آرومی و شمرده شمرده لب میزنم:
+ بچه ها، این سفر نه برای منه نه برای شما. صاحب این سفر ها حضرت ولی عصره. اینکه راننده چیکار کنه و چی پیش بیاد دست هیچ کدوممون نیست. بیاید و توسلی بگیرید تا صاحبمون و اهل بیت نظری کنن و چه توی بحث همراهی با خانم ها و چه راننده ها و مابقی مسائل در امان باشیم و به حمد و لطف خدا بتونیم وظیفه مون رو به خوبی انجام بدیم.
بچه ها سر تکون میدن و با دیالوگ های مختلف تایید میکنن. دل همه دنبال همین توسله. بعد از صحبت هامون بچه ها صلواتی به حضرت ولی عصر می فرستن و برای خواب بلند میشن تا صبح زود همزمان با نماز صبح، برای حرکت و راه افتاد بلند بشیم.
ادامه دارد