اژدهاک اصلاً ترسناک است، چه بهعنوان واژه که انگار برای هراس آفرینی ابداع شده، چه بهعنوان اسطوره که گویی جایی از افسانه را ورق میزند که آدمی تمایل به فراموشیاش دارد و چه بهعنوان نمایشنامه که خوب بیضائی و اینهمه ابهت و تازه «برخوانی».
آن چیزهایی که این پرفورمنس را جذابتر از یک کار تئاتری میکرد اول آنکه؛ «برخوانی برای یک نفر» به یک گروه سپرده شده بود. گروه، یک مسئولیت برداشت، گروه خود را جایگزین فردیت کرد. در لایههای درونی اثر، گروه بیان حس همبستگی در گناه و پیروزی بود. گروه نشان داد هیچ موقعیتی، هیچ گناهی، هیچ اتفاقی منفرد نیست و هیچگاه کسی -حتی در قامت اسطوره - یکتنه بار هیچ صواب و خطایی را عهدهدار نیست. همه ما، جماعت انسانی در گناهان، در شر، در عقوبت، در رنج، در تقلا و در نجات با همیم و تنهایی تنها به ذات انسان چسبیده است.
حالا «برخوانی گروهی» هم جذابیتی دارد. اینکه متن را بینگروهی تقسیم کرده باشی که باید در قالب یک روح، تنانگی خود را حلقه کنند و همه اجزاء یک کل باشند، همه نشانها و خصلتهای یک کل را جزءبهجزء بر دوش برده نمایاننده یک شخصیت باشند و گروه به زیبایی از عهده برآید، تماشایی و لذتبخش است.
دوم آنکه؛ این گروه همه دختر بودند. در - بهویژه ایرانی - کمتر رد پایی از دختران، از سمت مؤنث داستان انسان میتوان سراغ کرد. زن در افسانهها و تاریخ کمتر جایگاه خط اول، رول اول، حرف اول را کسب کرده اینکه جایگاه مظلوم و ستمدیده گرفته باشد کم نبوده است.
قشنگ بود که متن «اژدهاک» بینگروهی از دختران تقسیم شد تا جلوه ضحاک را این بار زنانه وار، باورپذیر کنند، اینگونه ضحاک خوانی مخاطب را وامیدارد بیشتر به درد دل او گوش سپرده شاید پس از هزاران سال اندیشه به ریشه ستمگری و ستم وارگی نفوذ یابد.
سوم آنکه؛ این دختران اژدهاک اگرچه همه جوان - و شاید برخی نوجوان - اما چهقدر، چه محکم، چه مسلط و چه زیبا از عهده برخوانی برآمدند و اصلاً چه بیانصافی که «اژدهاک» انیس نهبندانی را برخوانی بنامیم؛ زیبایی بازی این گروه چشم و ذهن و روان مخاطب را در تمام طول اجرا، تا آخرین کلمه تسخیر کرده ما را به اندیشه در معنای تکبهتک کلمات وامیداشت.
چهارم آنکه؛ یادمان بماند این متنی بود از بهرام بیضائی، اسطورهشناسی که لقب اسطوره در عرصه هنر ایران برایش برازنده است. چقدر پیچیدگی دارد، چقدر سنگین است، چقدر خواندنش از روی کاغذ سخت و دردناک است. درعینحال درد، درد تاریخ بلند و اعصار تاریک از واژگانش تراوش میکند، اما گروه برخوانی اژدهاک چقدر مسلط و شیوا بر متن سوار بود و مخاطب نه با متن و نه با پرفورمنس حس بیگانگی نداشت.
پنجم آنکه؛ چه ایده معرکهای که «اژدهاک» را به میان مخاطب آوردن؛ مخاطب را از جایگاه ناظر به عرصه عاملیت کشاندن، مخاطب را هم ردیف و شریک فراز و حضیض داستان کردن، او را در درد و حس گناه اژدهاک همراه ساختن و چشم در چشم مخاطب، تنبهتن وی، اژدهاک را از «برخوانی» به دادگاهی در حضور هیئتمنصفه و تماشاگر بدلکردن و گروه برخوانی را با مخاطب در کف سالن مشترکشدن.