خیلی ساده شروع میشود، آنقدر دمدستی که لحظههای اول نه پیشبینی میکنی و نه آماده میشوی. اصلاً چون نمیتوانی پیشبینی کنی فرصتی برای گاردگرفتن، مقاومتکردن یا فرارکردن از این موقعیت بحرانی به دست نمیآوری. انگار که لب صخره ایستادهای و به عمق دره نگاه میکنی و سقوط را لحظهای در ذهنت مجسم میکنی، این همان لحظهای است که ریگهای نرم و ریز زیر پایت میلغزند، سر میخوری و به همان شکلی که در رؤیا دیدی با سر به ته دره سقوط میکنی!
پرتشدن از جهان واقعیت در لحظه اکنون به دره خاطرهها و باتلاق بی تهمانده آرزوهای سوخته همچون شکلی دارد، اینگونه شروع میشود.
این فیلم نه ساعتی برای سرگرمی بلکه تابلوی هشدارگونه است با علامت خطر و مثلث وارونه که حذر میدارد شما را که منتظر باشید، فقط میتوانید منتظر باشید از اینکه به لحظهای، به آنی، به ریگی برسید که شما را از زمین سفت تنزل بدهد به دره بی ته رؤیا، از جهان واقعیت شما را پرت کند به عالم خیال، از امروز و این لحظه شما را فروببرد به تاریکترین و عمیقترین و دورترین خاطرهها، غرق شوید در اقیانوس تاریخی که مصرفش گذشته و در دفتر خاطراتی که بهعمد آن را به فراموشخانه واگذاردهاید.
گذشته را میتوان به دودسته کلی تقسیم کرد؛ دسته اول آن روزگار و آن وقایع و آن لحظههایی که بر شما رفته و تمام شده و در دفتر بایگانی شما ثبت است. دسته دوم؛ اما همه چیزهایی است که قرار بوده برای شما اتفاق بیفتد و آرزوهای شما را رنگ واقعیت بپاشد اما نشده.
بخشی از گذشته آرزوهای ازدسترفته شماست، آرزوهایی که روزی آنها را فراموش کردهاید؛ ولی به این معنا نبود که سوختند و تمام شدند انگار در بعد ناشناختهای از جهان ما جریان گرفتند، ادامه یافتند، واقع شدند، به نتیجههایی هم رسیدهاند؛ اما ما در ابعاد محدود ذهن واقعنگر خود از آنها بیخبریم.
آن لحظه، همان آنی که شما میلغزید و به اقیانوس خیالهای فراموش شده قوس میگیرید، آنجاست که شما به بعد ناشناخته جهان وارد میشوید و آرزوهای سوخته خود را زنده مییابید. فرصتی دست میدهد تا آرزوهای ازدسترفته را زندگی کنید، در جهان خیال خود تنفس کنید، آنچه برای خود میخواستید و میپسندیدید را قدری زندگی کنید، لختی در آن جهان رؤیایی خود بیاسایید و بازگردید به زمین سفت.
ظاهر جذاب و معصومی هم به خود میگیرد انگار که به شما فرصتی میدهد تا قدری از جهان واقع و بیرحم و کمرنگ به جهان رؤیا و خیال و آرزو به استراحت بروید، انگار زمان برای شما میایستد و زمین قدری دوران نمیکند تا به شما مجال دهند به جهان آرزوهای خود سفر کنید و آرزوهایی که در کودکی، در نوجوانی، در جوانی در ذهن پرورانده بودید را حالا زندگی کنید.
این البته پوسته جذاب ماجراست اما واقعیت شکنجهگر این داستان بسا دردناک، سخت و عذابآور است.
کم نشده گاهوبیگاه که به آرزوهایی که در کودکی و جوانی داشتیم بیندیشیم و در ذهن خود آنها را مرور کنیم و از حسرت و دریغی دم نزنیم که چرا نشد؟ چرا جور نشد؟ چرا ادامه نیافت؟ چرا سرانجام نداشت؟ چرا و چرا و چرا و چرا.
خلقت، کائنات، نفرین داروین، انتخاب طبیعی یا هر آنچه که جهان ما را هدایت میکند یا هر اتفاقی که جهان ما را اتفاقیتر مینماید به هزار زبان در تلاشاند به ما بفهمانند اگر نشده، اگر آرزویی از شما محقق نشده، اگر رؤیایی از شما برآورده نشده، لابد به صلاح همه جهان بوده، لابد امکاناتش مهیا نبوده، لابد شما در خور و شان چنان آرزوی بزرگی نبودی. لابد شما لیاقتش را نداشتید؛ اما آدمیزاد نه که نشان نفهمد بیشتر تلاش میکند نشانهها را نبیند و به لجاجت بیثمر خود استمرار بخشد که اگر میشد چه جهانی میشد، اگر کاسه ماست من دوغ میشد چه دوغی هم میشد.
اینجاها که با نظام طبیعت به لجاجت برخاستهایم خود طبیعت دستبهکار میشود زمان را برایمان خاموش میکند زمین را از گردش وا میرهد و ما را به عمق اقیانوس آرزوهایی ازدسترفته رهنمون میسازد تا به چشم خود ببینیم اگر آرزویی از ما محقق نشده چرا نشده چه ایرادی در کار بوده چه کاستی در میان بوده چه نقصی در جریان.
این شاید چندان سخت ننماید سختی آنجا به چشم خون جاری میکند که طبیعت به ما مجال میدهد آرزویی که زمانی در ذهن داشتیم را حالا زندگی کنیم همان آرزویی که در بعد واقعیت سوخته بود را در بعد خیال برایمان محقق میکند و به ما مجال میدهد در فضای آن آرزو نفس بکشیم از خوشیاش بهرهمند شویم از شرابش مست شویم از ستارههایش سرشار شویم و حتی لذت بوسه و آغوش و غذا و سکس را، خورد و پوش و لذت آغوش را برایمان مهیا میسازد. اینگونه به معماری اعجابانگیزی، آرزویی چنان محال را چنین شیرین بر ما عرضه میدارد که باورش ناباورانه میشود.