ویرگول
ورودثبت نام
ماهی قرمز
ماهی قرمز
ماهی قرمز
ماهی قرمز
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

سهم من از حریت(صبا سعد)

گویی از پسِ تندبادی سهمگین برخاسته‌ام؛ طوفانی که نه بر پیکر زمین، که بر ساحتِ لرزانِ احساسم تازیانه زد. هر بار که این هجومِ ویرانگر می‌وزد، خرابی‌اش عمیق‌تر از پیش است؛ چرا که عمارتِ فرسوده‌ی وجودم، با هر نسیمِ ناموافقی، سودای فرو ریختن دارد. من دیگر آن توانِ پیشین را در رگ‌هایم حس نمی‌کنم.

دریغا! من که در این دشتِ لایتناهیِ ملال، چشم‌به‌راهِ نسیمی ملایم بودم تا بر این دشتِ اندوه بوزد و اندکی حالم را خوش کند، باز هم گرفتارِ صاعقه شدم. او پس از مدتی طولانی می‌آید و به جای آنکه دستِ نوازشی بر این جانِ خسته بکشد یا مرهمی بر رنجِ زمانه باشد، روحم را در مسلخِ واژگانِ بی‌رحمش قربانی می‌کند. کلماتش را چون رگبارِ تیرهای زهرآگین، بی‌سند و بی‌محابا پرتاب می‌کند؛ حکم می‌راند، محکوم می‌کند و می‌رود. نه تأملی برای دفاع باقی می‌گذارد و نه گوش شنیدنی برای استدلال؛ شاید خود نیز می‌داند که حقیقتِ فریادهای خاموشِ من، چنان استوار است که پاسخی برای آن‌ها ندارد.

اکنون، منِ ویران‌شده باید دوباره به این زندگی بازگردم. باید با آدمیان مراوده کنم، در حالی که بیزاری از تمامِ جهان در من ریشه دوانده است. باید دوباره تلاش کنم در حالی که جانی در تن نمانده؛ باید لبخند بر لب بنشانم، در حالی که تمامِ اعضای درونم هم‌صدا با هم مویه می‌کنند و اشک می‌ریزند. در جاده‌ای تاریک و نامعلوم که پایانش ناپیداست، مرا به اجبار به سمتِ ناشناخته‌ها هل ندهید! کاش می‌شد در همین ابتدای مسیر اعلام کنم که من پای رفتن ندارم و بگذارید در همین انزوای غریب و بی‌کسی، تمام شوم.

من به حیاتی محکوم شده‌ام که در چشمانش هیچ شراره‌ای از شوق نیست؛ چگونه ننی بیند در این سیلاب قطرات اشک گوهر امیدی دیگر چشمک نمی زند

هر که حالِ دلم را اندکی واکاوی کند، می‌فهمد که این تن، سال‌هاست مدفنِ روحی است که در انزوا جان داده. چگونه کسی که ادعای دوست داشتن دارد، این غصه‌ی بی‌پایان را نمی‌بیند؟ چرا مرا با زخمِ زبان‌هایش می‌رنجاند و سپس در هیاهوی روزگار گم می‌شود؟ چرا نمی‌گذارد در همان باتلاقی که خود ساخته، دفن شوم؟ من منتظرِ بارقه‌ای از امید بودم، اما او مرا به قعرِ دره‌ی ناامیدی پرتاب کرد و من باز باید تکه‌های متلاشی‌شده‌ی خویش را گرد آورم و دوباره از نو با جانی مجروح ادامه دهم.

اما در این میان، این روزها شمیمِ اندوهی متفاوت در فضا پراکنده است؛ غمی بزرگ برای او که نخواست آدمیان بنده باشند و فریادِ آزادگی سر داد. من در هر ثانیه و دقیقه، ملتمسانه چشم به درگاهِ او دوخته‌ام. در این دریای اشک، که حتی قطره‌ای گوهرِ امید برای آینده در آن نمی‌یابم، تنها به او توسل می‌جویم. از او که آموزگارِ حریت است، می‌خواهم که ما دربندانِ این زندگی‌های پوچ و بی‌احساس را، به مهر و کرمِ خویش، از زنجیرِ این رنجِ مدام آزاد کند.

آیا این مجازاتِ پنهانِ آدم‌ها به پایان می‌رسد؟ ایا او فریاد مرا میشنود که من هر دم میگویم من خسته ام ای ارباب آزادگان

***قلبتان باشد. اگر نیاز به تغییرخدمتم.

۰
۰
ماهی قرمز
ماهی قرمز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید