خاکستر عشق
گاهی دلتنگی چنان بر جان چنگ میزند که گویی راهی برای گریز نیست؛ نه توانِ گفتن داری و نه قدرتِ حل کردن. تنها میماند باری سنگین بر دوش که باید تا انتهای مسیرِ زندگی، خاموش حملش کنی. چه دشوار است که در آرزوی گفتن و درددل کردن باشی، اما سکوت بر لبت قفل زده باشد؛ اگر بخواهی مرهمی از کلام یا ترانهای به هدیه تقدیم کنی، با دریغ به زنجیرهای ناپیدای دنیا، که دست و بالت را بسته است خیره شوی.
این زندگی، گویی در چنبرهی غمی ابدی گرفتار شده است. من در این میان، تنها تحملگرِ این بارِ گرانم و کاش میدانستم پایانِ این شبِ تاریک کجاست. اینکه در برزخِ بیپایانی اسیر باشی، جانکاه است. بارها کوشیدم تا در زیرِ آوارِ این تنهایی مدفون شوم، بیآنکه کسی را در رنجِ خویش سهیم کنم. من قلبم را به خاطرِ آرامشِ دیگران دفن کردم و احساساتم را سرکوب، تا مبادا برچسبی بر پیشانیام بنشینند. شادی در من مرده است و امیدی به احیای آن نیست؛ چرا که آنچه میتوانست شعلهاش را برافروزد، دیگر در میان نیست.
من به درختی میمانم که ریشهاش از درون پوسیده، اما در ظاهر سرپا مانده است؛ درختی که هر لحظه بیمِ فرو ریختنش میرود.
زخمی که سالهاست بر روحم نقش بسته، التیام نمییابد. هر از گاهی، با خاطرهای، آهنگی، عطری یا لبخندی آشنا، سر باز میکند و خونابهی حسرت بر دلم جاری میسازد. نمیدانم او نیز توانست فراموش کند یا نه؛ کاش لاقل او توانسته باشد از این بند رسته باشد، و راز این رستن را به من هم بگوید تا شاید من نیز از این عذابِ جانکاه رهایی مییافتم. با خودم که تعارف ندارم؛ انگار دلم نمیخواهد فراموش کنم، حتی اگر او مرا به دستِ فراموشی سپرده باشد. من هنوز آن آرامشِ نابی را که در کنارش تجربه کردم، از یاد نبردهام؛ همان لحظاتی که وقتی اشکهایم جاری میشد، میکوشید تا لبخند را بر لبانم بنشاند.هنوز به خاطر دارم
کاش رفاقتمان باقی میماند، کاش آنگونه نمیشد… این «کاش»هایِ بیپایان، هر روز در ذهنم میچرخند و مرا در افسردگیِ مزمنی غرق کردهاند. ذوقِ زندگی در من کور شده و جز حسرت، نگاهی به دنیا ندارم. میدانی؟ همیشه با خود میگویم اگر او بود، جهان برایم چقدر زیباتر بود. حرفهای ناگفته، در دلم تودهای از درد شدهاند که هر روز مرا بیشتر میآزارند.
آدمی اگر خزان را تجربه نکند، هرگز قدرِ بهار را نمیداند. کسی که دشتِ دلش خالی از این دردها بوده، معنای این غمِ عمیق را درک نمیکند. میدانم دیگر دیر شده؛ نه آن زندگیِ سیلابزده بازمیگردد، نه اعتمادِ فرو ریخته مرمت میشود و نه این آیندهی مبهم و تاریک، روشن خواهد شد. دیگر بعد از او نمیتوانم دلم را با کسی سهیم شوم یا غرورِ مچاله شده ام را به روزهای نخست بازگردانم.
نمیتوانم به او بگویم که تو تنها دلیلِ گریههای شبانهی من هستی؛ نمیتوان گفت که این قلب، هیچکس را نبخشید، اما خنجری که تو بر آن زدی را بیدرنگ بخشید. نمیتوان به او گفت که از وقتی رفتی، قلبم در تاریکیِ مرگ فرو رفته و تنها با نورِ وجودِ تو بود که جان میگرفت. حالا در میانِ خاکسترِ آن عشق، هر روز در جستجوی ذرهای امیدی هستم که زمهریرِ زمستانِ اندوهم را گرم کند.
میدانم سخنانم آشفته است؛ همین که بیصدا با خویش نجوا میکنم و تو بی انکه انها را بخوانی میروی، گواهِ این پریشانی است
اما باید میگفتم، باید مینوشتم؛ وگرنه دیوانگی سهمِ من میشد. میدانم این واژهها شاید برای کسی معنایی نداشته باشد، اما برای من برای تو ، تنها راهِ تسکینِ این دلِ بیقرار است.
صبا سعد 3/21
ویرایش