بسم الله الرحمان الرحیم
یک چیزی در این زندگی کم است
از وقتی که از سفر اربعین برگشتم خونه، هیچکاری نکردم بجز سایبرپانک بازی کردن، خود ارضایی کردن و بتر کال سال دیدن. یک زندگی پوچ و بی معنا که فقط میگذرد. حتی لذت بخش هم نیست- اونطوری که باید یک زندگی باشد- یک چیزی در این زندگی کم است- احتمالا معنا و هدف- آمدنم بهره چه بود؟ رفتنم بهره چه است؟ به کجا میخواهم بروم؟ من اصلا مقصدی در زندگی ندارم. یک نقطه آغاز به من توسط خداوند داده شده-که نقط آغاز خوبی هم هست- اما مقصد کجاست؟ آن دنیا. خیلی خوب، باشد آن دنیا. در این دنیا باید چه کار کنم؟ قاعدتا کارهایی که باعث شود آن دنیا عاقبت به خیر بشوم. اما آنها چیست؟ آیا من میتوانم انجامشان بدهم؟ در ادامه درمود این موضوع حرف های بسیار دارم.
مردان حق
دقیقا کلماتش اینا نیست اما، شهید آوینی میگه" مردان حق راه هجرت در پیش میگیرند. تا زمانی که حکومت ظلم تو دنیا وجود داره، بیکار نمیشینند. و به نماز و روزه و یک زندگی عادی و بعدشم هم مرگ قانع نمیشوند. صحبت از اهل فساد و فسق و فجور نیست! صحبت از مسلمانی است که در خا نه نشسته است و ظلم و فساد دنیا برایش اهمیت ندارد و در زندگی و حباب کوچک خود بیتوته کرده است" خب من با این حرف های آقای آوینی موافق هستم، اما یه نکته ای وجود داره!
خب من چیکار کنم؟ چیکار میتونم بکنم؟ یعنی منظورم اینه منه نوعی، یه پسر عادی- که حتی تو عمرش آفتاب و مهتاب ندیده- چه کاری از دستم بر میاد؟ من میتونم ظلم و فساد دنیا رو از بین ببرم؟ باهاش مقابله بکنم؟ من کنترل زندگی خودمم ندارم. فقط دارم با اتفاقاتی که میفته وفق پیدا میکنم و کنار میام و واکنش نشون میدم. آقای آوینی مشکل رو میگه، اینکه مسلمانان نباید به یک زندگی عادی رضایت بدن و بزارن دنیا به گوه کشیده بشه. ولی نمیگه چطوری باید جلوی جریان ظلم رو بگیرن.
من میخوام کی باشم؟(رویا پردازی)
قدرت، ذکاوت، ثروت، تاثیر گذاری، شهرت، هویت قدرتمند بنظر من وقتی که من دارم درمورد خودم دوستانم خانواده ام و کلا یک دنیای خیالی رویاپردازی میکنم یعنی چیز هایی که من از زندگی میخوام اون زندگی خیالی و رویایی هستش. خودم دوستانم و همه چیز رو اونطوری میخواهم. این وضعیت که درش هستم رو نمیخواهم آن وضعیت را میخواهم. که من خودم توش آدم خفنی هستم زندگیم معنا داره دوستان و همسر بسیار جالب و خوبی دارم و بیشتر از این بزار گزافه و گویی و توضیح ندهیم.
الان که فکر میکنم همه این تصورات مسخرس! چون فانتزیه! رویاس! واقعیت و حقیقت زندگی دنیایی که توش دارم زندگی میکنم با دنیای رویایی من فرق داره. نه منظروم اینکه من فرق دارم اونجا خیلی خفنم اینجا نیستم نیست. منظورم اینه قوانین اون دنیا با این دنیا فرق داره. انسان ها اتفاقات و کلا همه چیز دنیای واقعی روندش فرق داره با اون دینا. اینکه من از این دنیا توقع داشته باشم با قوانین من کار کنه منطقی نیست. این دنیایی هست که خدا آفریده با قوانین مخصوص خودش. و من ناراحتم، اذیتم، مشکل دارم و دارم آزار میبینم که چرا دنیا اینجوری هستش چرا اونجوری که من میخوام نیستش. و برای همین دنیای خودم با قوانین خودم، انسان های خودم، شخصیت مخصوص خودم، روند اتفاقات مخصوص خودم، غیر انسان ها و ... رو تو ذهنم ساختم. و شروع کردم زندگی کردن داخل اون دنیا. و از دنیای واقعی فرار کردم به اون دنیا.
الان که این بخش رو دوباره نگاه انداختم، متوجه شدم که، من اصلا درمورد اینکه کی میخوام و چی میخوام از زندگی صحبت نکردم. درمورد این صحبت کردم که یه دنیای ذهنی ساختم و برای فرار از زندگی واقعی میرم و اونجا زندگی میکنم. ولی خب نکته هم همینه. من از زندگی واقعی وقتی راضی و خوشحال میشم و ازش لذت میبرم که همونجوری بشه که تو ذهنم تصور میکنم و خب بیشتر از همه خودم اونجوری بشم که تو ذهنم تصور میکنم.
رویکرد اول تلاش برای رسیدن به تصویر ذهنی حالا یه موضوعی وجود داره! من باید اینطوری باشم که خب اوکی این تصویر ذهنی منه! من باید تمام تلاشم رو بکنم تا هر روز قدم هایی برای رسیدن به این تصویر ذهنی بردارم. کل هدف زندگی من این باشه که روز به روز درحال نزدیکتر شدن به این تصویر ذهنی باشم. این رویکرد اوله.
رویکرد دوم واقع گرایی این تصورات مسخره رو بزارم کنار، و به دنیای واقعی بیام. به این فکر کنم که دنیای واقعی چطوری هست، تو دنیای واقعی ادم باید چه توقعاتی داشته باشه. چه اتفاقاتی در این دنیا محتمل هست. و اینکه حالا تو این دنیا با این قوانین با این قواعد من کی هستم، میخوام کی باشم و از زندگی چی میخوام.
خب من رویکرد دوم رو انتخاب میکنم.
جهان بینی من چیه؟ من به دنیا چطوری نگاه میکنم؟
حال توضیح دادن و قانع کردن ندارم، اصلا هدف این نوشته هم این نیست. این یک تاملات برای مرتب کردن آشفتگی ذهنی منه. پس اگر مخالفت یا موافقید با این نوع تفسیر و نگاه به جهان نیازی به بیان نیست وقت خودتون و منو نگیرید. صرفا بنا به دلایلی که نمینوسم دنیا بنظرم اینطوری هست.
جهان بینی و فلسفه اسلامی. خدایی هست، پیامبرش حضرت محمده(آخرین پیامبرش)، بعد از او ائمش شروع میشن از علی(ع) تا مهدی (ع)، قرار است روزی مهدی ظهور کند. خداوند فقط دنیا رو خلق نکرده و تمام، خداوند در هر لحظه تمام اتفاقات جهان رو کنترل میکند و بر آن ها نظارت دارد. مسبب سختی ها خوشی ها و تمام موقعیت های زندگی ما خداوند است. تک تک لحظه های زندگی ما چه خوشی و چه سختی امتحان های خداوند است و واکنش ما به موقعیت های مختلف اثر گذار در عاقبت ما در دنیای بعدی است. بنظر من دنیا این است.
خب خب خب با یه همچین جهان بینی ای، منطقی ترین کار این هستش که ببینم واکنش درست چیه. بنظر خدایی که داره منو تماشا میکنه ببینه چکار کنم باید ببینم کار درست از نظر اون چیه و کار غلط چیه. چیکار کنم راضیه و چکار کنم ناراضی. قوانینی که طراحی کرده چیا هستند. جواب های درست چیا هستند. من چطوری باید به کار های درست عمل کنم. اصلا میتونم عمل کنم؟ اگر نیمتونم برم توانایی بدست بیاروم.
یه نکته کلفتی وجود داره! اونم اینه که این رویکرد منطقی با این جهان بینی که توضیح دادم هستش و درستم هست. اگر جهان رو اینطوری نگاه میکنم باید اینطوری هم عمل کنم چون عقل سلیم و صدای منطق همینو میگه.
نکته کلفت چیه؟ من اصلا اینطوری زندگی نمیکنم! حتی یک ذره! در طول کل زندگی و تک تک لحظات زندگیم حتی یک لحظه هم اینطوری زندگی نکردم- حالا این کمی اغراق ولی بدون اغراق و بزرگ نمایی هیچ نوشته یا مکالمه ای قشنگ نمیشه. تو تا به دختری که ازش خوشت میاد نگی برات میمیرم قرار نیست مکالمه زیبایی ازش در بیاد. بگذریم دارم ماخولیا میگم-
من چطوری دارم زندگی میکنم؟ لذت گرا، احساس گرا، دلم میخواد محور. من هرکاری میکنم صرف اینه که دلم میخواد اینکارو بکنم. هیچ هدف و معنای خاصی توش نیست. من قطعا بیشتر از 100 کتاب تو زندگیم خوندم(در موضوعات مختلف) ولی بخاطر اینکه میخوام رشد پیدا کنم یا کار معنا داریه یا کتاب خوندن خیلی خفنه نبود. صرفا دلم میخواست بخونم. حال کردم اون لحظه کتاب خونم. یا گیم یا سریال یا اربعین یا مسجد یا صحبت کردن با دخترا یا سیگار کشیدن و .... به معنای واقعی کلمه، همه چیز! همه چیزو من فقط و فقط بخاطر اینکه اون لحظه دلم میخواست انجام بدم انجام دادم. رفتم روزه امام حسین؟ چون دلم میخواست. کتاب خوندم؟ چون دلم میخواست. کلی از زمان عمرمو صرف صحبت کردن و تلاش برای مخ زدن دخترای بخصوصی کردم؟ چون دلم میخواست و ....
خب این سبک زندگی جالب نیست. به هیچ عنوان جالب نیست. اما مشکل همینه من فقط میدونم اینطوری که دارم زندگی میکنم خوب نیست. چطوری باید زندگی کرد؟ سبک زندگی درست چیه؟ یک انسان باید چگونه زندگی کنه؟ من باید چطوری زندگی کنم؟ این رو... من نمیدونم.