یک روز صبح زود پاییزی، در سال 1384 به قصد عکاسی سنگ نگاره ها، راهی کوهی در حدود 40 کیلومتری ازسکونتگاه خود شدم. ساعت 9 صبح به ارتفاع کوه مورد نظر رسیدم. تخته سنگی بود؛ که پر از نقش های کهن بود و نخستین سیر پیدایش خطوط اولیه برقسمتی از دیواره ی آن نیز پیدا بود.
این سومین باری بود؛ که از آن قله و نقاشی های کهن آنجا دیدن می کردم. قصد امروز من تصویر برداری و طبقه بندی نقوش ، خطوط برای معرفی و قالب گیری و تهیه مولاژ برای باغ کتیبه های کاخ نیاوران بود.
در حینی که عکاسی می کردم؛ از بالای کوه دیدم؛ که پایین دره چندین حیوان بدنبال هم می دویدند و گرد و خاک می کردند. پیش خودم فکر کردم؛ آنها سگ های چوپان ها هستند و خیلی اهمیت ندادم. دقایقی بعد به جهت حس کنجکاوی آمدم روی تخته سنگی و پایین را نگاه کردم. دیدم حدود شش تا گراز با سرعت از پایین به سمت من نزدیک می شوند. من سریع پریدم پشت همان تخته سنگ و از وحشت خودم را چسباندم به دیواره تخته سنگ، گزارها یکی یکی از روی سر من می پریدند و رد می شدند؛ من واقعا از ترس نفسم حبس شده بود. از بخت بد، بچه ی یکی از گرازها نتوانست بپرد؛ مادرش بسرعت بطرف تخته سنگی که من در پناه آن بودم؛ برگشت . منتظر بودم اگر حمله کرد؛ جا خالی بدهم؛ که خوشبختانه بچه گراز خودش را به پایین پرت کرد؛ گراز مادر او را بویید و باهم به طرف بقیه گزارها دویدند و رفتند.
خلاصه آن روز جان سالم بدر بردم. شاید باور نکنید؛ برای پیدا کردن و عکاسی از یک سنگ نگاره، بعضی وقت ها تا سرحد مرگ پیش رفته ام؛ که یکی از آنها برخورد به جمع شاید بیش از یک صد مار از همه رنگ و از همه اندازه های مختلف در یک نقطه کوهستانی بود؛ که خود سرگذشتی وحشتناک دارد.
با احترام- محمد ناصری فرد
خرداد 1404


