هرکس عکس سنگ نگاره ها را می بیند؛ یک نگاه سطحی و بعضی ها هم حتی زیر چشمی به آنها می نگرند و رد می شوند. غافل از اینکه هر کدام از آنها دنیایی از احساس های تلخ و شیرین هنرمندان کهن را در قالب کلام تصویر درخود نهفته دارند.
مثلا در تصویر زیر، یوز پلنگی نقاشی شده؛ که با دست های بلند و چنگال های تیز و بر افراشته به دنبال یک بچه آهوی کوچک می دود و نزدیک به شکار او است. قطعا هنرمند صدای کمک خواهی و مادر خواهی بچه آهو را می شنیده؛ که یاور می خواسته است. آن صداهای حُزن انگیز در لحظه های پایانی زندگی اش به گوش هنرمند می رسیده است. چه صحنه ی غم انگیزی بوده؛ اگر در چند قدمی آن، مادرش هم صدای بچه ی خود را می شنیده و جرات نزدیک شدن نداشته است.

مادر روی تپه ی مشرف به این رخداد شوم، صحنه ی شکار بچه اش و تکه تکه شدنش را می بیند و بر خود می پیچید و آخر با چشمانی اشکبار از ترس کمی عقب تر می رود و گه گاهی پشت سرش را نگاه می کند و نمی تواند باور کند و دل بکند و...
همه ی آن صحنه ی غم انگیز بر روی این تخته سنگ، بدست هنرمندی با احساس حک و بعد از گذشت هزاران سال هنوز مادر منتظر بچه اش و بچه ی آهو منتظر کمک مادر در تاریخ و کاینات فریاد می زنند و هنرمند چه زیبا و به سان یک رخداد عینی آن صحنه ی تلخ را به روایت تصویر کشیده است و اینجا فقط و تنها پژوهشگر است؛ که صدایشان را می شنود و سر بر تخته سنگ و نقاشی کهن می گذارد و برایشان گریه ها می کند.
با احترام- محمد ناصری فرد
6 تیرماه 1405


