درختانِ خیابان
به رگهای برگهاشان
هنوز هم
شعرِ سبزِ رویش جاریست
آسمانِ این شهر
با همهی ابرهای سیاهش
یاد گرفته است
که ماه را
در پسِ هر محاق
دوباره زایش کند
میدانم
که نبضِ زمانه
بر شقیقهی سنگ میتپد
و پنجرهها
ریتمِ درنگهای بیپایان را
از بر شدهاند
ولی خاک
در دلِ هر یخبندان
آوازِ جوانهها را
زمزمه میکند
حتی وقتی برف
سکوت را
بر تمامِ نگاهها میدوزد
آتشها شاید
در گلوگیرِ دود خفه شوند
اما خاکسترها
چیزی نیستند جز
دانههای روشنایی
که انتظارِ نسیم میکشند
من این را
از سنگفرشهای داغ میدانم
از دیوارهایی که
حرفهای نگفته را
در سینهی رنگریختهشان
نگاه میدارند
امشب هم ماه
خودش را تکه تکه میکند
تا برای چراغانیِ صبح
سکههای نقره ای بریزد
بر جیبِ تاریکِ شب
و ما
در این فصلِ شگفت
ریشهدارتر از همیشه
میرویم
همچون آب
در دلِ زمینِ سفت...