امید را در خیابان فریاد میزنم.
خیابانی که به اسارت سکوت درآمده بود.
خیابانی که خوابِ مرگ را میدید.
فریادم را به سنگفرش میدوزم،
تا رد پاها را راهنمایی کند.
تو هرگز نمیمیری.
تو نامی نیستی که باد ببرد.
تو در نفسهای عمیقِ صبح جاری هستی،
در سبزینهٔ برگهایی که به خاک میافتند و جوانه میزنند.
حقیقت
یک مادرِ خاکگیر است
که در گورستانِ تاریکِ تاریخ
برای فرزندِ گمشدهاش،
تاریخ را میخواند.
او لالایی نمیخواند،
تاریخ میخواند.
کلماتش قاصدکهایی هستند
که بر سنگ قبرها میرویند
و راز زندگی را
به گوش باد میسپارند.
من امید را فریاد میزنم
نه برای آنکه بشنوند،
بلکه برای آنکه فریاد
در دیوارهای خیابان ،ردپایی از زندگی بگذارد
و خیابان
یاد بگیرد که دوباره نبض داشته باشد.